کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
سلام وقت بخیر زحمات زیادی را متحمل شدید تا لیست کاملی از منازل روستای خوبمان تهیه کنید به نظرم در م
سلام.
وقت همراهان گرانقدرمان بخیر.
ظاهر درمعرفی اهالی محترم، محله خودمختار😉🙏 عسگراباد بامردمان خونگرم وزحمتکش فراموش شده است، یکی از اعضای محترمه کانالمون لطف کرده و برخی ازاین خانواده ها رامعرفی نموده است که بشرح ذیل میباشد.
خانواده های آقایان سیف الله عالی نسب واسماعیل میرقره و حاج حسین سیدی و تقی کباری و سلمان فرجی و بهمن داداشی و هادی فرجی و مرتضی کباری و عیسی داداشی و رضا داداشی...
🔘🔘🔘🔘🔘🔘🔘
سلام
ازاسامی ۲۹۲ الی۳۸۶
محله اسمیلی است
نه قر گونلی
درضمن محرم گلایی صحیح است
باپسران علیاکبر جلیل محمدرضا(مرتض)
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مادرم با محبت این حرفهارو میزد وگاهی سرمو میبوسیدو موهای بیرون زده از زیر روسریمو نوازش میکرد. اما ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شصتوهشت
.از صدای ضربی که توی کوچه پیچید،همسایه ها و مادر نیره و چندتا از فامیل هاشون اومدن بیرون.
مادر نیره اسفند دودکرده بود و نوبتی دور سرما میچرخوندو هربار اشکی که از گوشه چشمش می چکیدو آروم با گوشه روسریش پاک میکرد.شاید اونم فکر میکرد هیچ وقت کسی نباشه که دخترشو بگیره و این اشک شوق بودکه ازچشمش میریخت و اون قادر به پنهان کردنش نبود
مادر نیره مارو به اتاقی دعوت کردو همه اونجا نشستیم.بدری و خاتون با خوشحالی می رقصیدن.مادر عروس خیلی زود با شربت خاکشیرو هندوانه از ما پذیرایی کرد.کمی که گذشت رفت و نیره رو آوردتوی اتاق.
نیره دختر خیلی لاغرو گندم گونی بودو موهای مشکی و ابروهای نازکی داشت.چشمهاش کمی گود بود و انگار هیچ حسی توی چشماش نبودو با اشاره با همه سلام و علیک میکردو خوشامد می گفت.
با اومدن نیره، مادرم و پروین بلند شدن و شروع کردن به رقصیدن.با اینکه مادرم قبلا برای اصغر و کاظم هم زن گرفته بود، اما انگار اینبار از همیشه خوشحالتر بودولبخند ش یک لحظه هم ازروی لبش کنار نمیرفت.
کمی که گذشت مشاطه کارشو شروع کردو یکی از فامیل های عروس برای خوشبختی هاشم و زنش دعامیکردو بقیه هم صلوات میفرستادن و گاهی هم زری خانوم ضرب میگرفت.
بعداز تمام شدن کارمشاطه به نظرم نیره هیچ تغییری نکرده بود. اما وقتی مشاطه آینه رو گرفت جلوی صورتش، لبخند پررنگی زدو سرشو از خجالت پایین آورد.
از نیره خوشم اومده بودو از ته دلم خدارو شکر میکردم.بعد از اعلام کردن زمان عروسی که ده روز دیگه بود،به ده خودمون برگشتیم.ما خواهرا برای شام خونه پدرم موندیم. هاشم خوشحال بود، اماچون خجالتی بود سرشو تا جایی که ممکن بود پایین گرفته بودو بدری و خاتون مدام سربه سرش میزاشتن وهاشم ازخجالت سرخ می شد.
تمام شب باخنده و شادی گذشت و بعد از شام همه به خونه برگشتیم.
برای ننه جان از غذایی که مادرم پخته بود،آورده بودم. اماچون ننه جان خوابیده بود،دلم نیومد صداش کنم وآبگوشت رو توی مطبخ گذاشتم.بعد برگشتم وبچه ها رو بردم و تو جایی که ننه جان کنار خودش برای بچه ها پهن کرده بود،خوابوندم.اما انگار ننه جان خیلی خسته بود که اصلامتوجه ما نشد و خودم به این حیاط اومدم.
هادی از صبح خیلی زود با پسرا به صحرا رفته بودو طلا هم بیدار شده بود.اما ننه جان برعکس همیشه خواب مونده بود.
از روزی که زن هادی شده بودم، یادم نمی اومد که ننه جان دیر از خواب بیدار شه و همیشه میگفت آفتاب نباید صبحانه خوردن زن رو ببینه.
به حیاط قدیمی رفتم.ننه جان توی رختخوابش خوابیده بود.باخودم گفتم شاید مریض شده، برای همین آروم صداش زدم. اما ننه جان بیدار نشد، دستموگذاشتم روی پیشونیش تا ببینم تب داره یا نه، اما وقتی پیشونی سرد ننه جان رو حس کردم، با ناباوری سرمو روی قلب ننه جان گذاشتم.
قلبش هیج صدایی نمیداد. زودسرمو آوردم بالا و نگاهش کردم. انگار ننه جان هزار سال بود که خوابیده بود و بدنش سرد سرد بود.
باورم نمی شد تنها پناه من مرده بود و من توی این خونه بدون هیچ پناهی تنها مونده بودم.
از ته دلم داد زدم و به ننه جان التماس کردم که چشماشو باز کنه ومنو تنها نزاره. مدام روی پاهام میکوبیدم و میگفتم پاشو ننه جان، تنها کس من تویی، چطور دلت میاد منو تنها بزاری.پاشو من بی تو دق میکنم ننه جان.
دلم میخواست همه اینا خواب باشه وننه جان چشماشو باز کنه. برای همین مدام دست و پاشو می بوسیدم و ازش میخواستم چشماشو باز کنه.اینقدر دادو فریاد کردم وتوی سرو صورت خودم زدم که همه همسایه ها اومدن توی خونه و منو دلداری میدادن.
ننه جان مادرم بود،پناهم بود،دوست و همرازم بود،تنها کسی بود که توی این دنیا منو دوست داشت. مگه می شد آروم باشم؟ولی هیچ کس دردمو نمی فهمید!هیچ کس نمیدونست که ننه جان ،بجای تمام خانواده م بهم محبت کرده بودو هوامو داشت.
خیلی زود خبر به گوش کل ده رسید وهادی هم ازصحرا اومد.بچه ها گریه میکردن و هادی باز پشت دستمال ابریشمش صورتشو پنهان کرده بودوگریه می کرد.
همسایه ها توی حیاط اجاق روشن کرده بودن و آبگوشت بار گذاشته بودن.
بدن لاغرو نحیف ننه جان توی گورستانو ده کنارطلا و پری خاک کردیم.خاک قبر ننه جانو توی سرم می ریختم و زار میزدم.
خاتون ومادرم سعی می کردن آرومم کنن وبدری آروم درگوشم میگفت بس کن، تاحالا کیو دیدی واسه مرگ مادر شوهرش اینطوری گریه کنه.
دلم میخواست به بدری بگم که ننه جان برام عزیزترو مهربونتر ازمادرم بود. اما با صلواتی که جمع فرستادن و شروع کردن به فاتحه دادن، ساکت شدم و شروع کردم به خوندن فاتحه.باورم نمی شد سر قبر عزیزترین کسم نشستم و دارم گریه میکنم.
ادامه دارد...
@aghmiun
باده ام،انگورگرمم،هیچ تغییرم مکن
صاف وساده زادنم،باغِیر،غلبیرم مکن
من دوسال ونیم خوردم شیرمادر،کودکی
باتنقل های،رنگین گشته هاسیرم مکن
دربهاران گشته چشمانم،نبوغ این جهان
جشن دنیابودنم را دی،یاتیرم مکن
فرق بین ماه وخورشیداست درفرق نگاه
فرق باخرماوسیب و،سرکه انجیرم مکن
روبهان درحیله ممتازند،باهم درستیز
من سبکبالم،فروغم،دلکشم،شیرم مکن
می روم چون کبک،گرکوچم دهی ازشهرتان
با،تِرِیلی های سنگینت مرازیرم مکن
من جوانم،نصفه ای ازنصف عمرم مانده است
ازمیانسالی گذشتم،توولی،پیرم مکن
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
🔘پیام ارزشمند یکی از همشهریان گرانقدرمان:
سلام وقت بخیر
من محمد رمضانی اغمیونی هستم.
۱۲ ساله کارمند دانشگاه ازاد هستم.
الان تو دانشگاه ازاد واحد یادگار هستم.
اگر کسی از همشهری های عزیز مشاوره دانشگاهی خواست بنده در خدمت هستم. و اگر مشاوره من به درد کسی خورد فقط بره رفتگان من فاتحه بخونه.
@tehransar92
راه ارتباطی من ای دی ایتاـ
الان دانشگاه ازاد یادگار تهران دانشکده مهارتی تهرانسر هستم.
البته محل کار ما مرتب جابه جا میشه.
فعلا تهرانسر هستم.
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا صادق باشیم. ما بهدرستی نمیدانیم چهچیزی عامل موفقیت ماست. نمیتوانیم بهدقت بگوییم چه چیزی خوشحالمان میکند. ولی با قطعیت میتوانیم بگوییم چهچیزی موفقیت و شادی ما را نابود میکند. این درک، با وجود سادگیاش، بسیار اساسی است: دانستن منفی (شناخت نبایدها) بسیار قدرتمندتر از دانستن مثبت (شناخت بایدها) است.
📚هنر شفاف اندیشیدن
👤رولف دوبلی
🌼شب خوش
@aghmiun
تلاش کن برای خودت... - تلاش کن برای خودت....mp3
زمان:
حجم:
4.5M
صبح 24 آبان
☺😊آنچه که داری را با کسانی که
کمتر از تو خوشبخت هستند سهیم شو...✌
شادی هایت را با آنان که
به دلگرمی نیاز دارند تقسیم کن...
☀️امروز ...
روز زندگیست
فرصتی که بدست آورده ای قدر بدان
سلام صبحتون بخیر🍂🍁
@aghmiun