jafar_rastegar_daghlardan_ashdim.mp3
زمان:
حجم:
1.2M
خواننده قدیمی تبریز، جعفر رستگار
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتادودو زود سرمو انداختم پایین تا دکتر نفهمه دارم دروغ م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هفتادوسه
با این حال سطلو برداشتم تا برم و شیر گاوها رو بدوشم.از وقتی هادی با بیل توی سرم کوبیده بود, زیاد نمیتونستم سرمو پایین نگهدارم واگه کمی به سرم فشارمی اومد,چشمم خونریزی میکرد.
گاهی که خیلی حالم بد می شد, طلا شیر گاوها رو می دوشید.امااینکار براش سخت بودو تا جایی که میتونستم خودم انجامش میدادم.
به محض ورودم به طویله بوی گاوها حالمو بد کردو شروع کردم به عق زدن و سریع از طویله اومدم بیرون.با تصور اینکه حامله م شروع کردم به گریه کردن و گلایه از خدا که تواین حال و روز بچه برای چیمه, اگه حامله باشم سردردهامو چیکار کنم و زخم زبون هادی و چطور تحمل کنم؟!
سطلو یه گوشه انداختم و چادرمو زدم سرم و رفتم خونه مادرم.مادرم از دیدنم توی حیاط اونم اول صبح خیلی تعجب کرد و بدون اینکه جواب سلاممو بده پرسید چی شده؟
منم همه چیو براش تعریف کردم و گفتم اگه حامله باشم چه خاکی توی سرم بریزم، با اینکه با کتکی که هادی زد چشمم خونریزی میکنه اما پیش دکتر میگفت بخاطر حاملگیه ،حالا من چیکار کنم؟
مادرم نفسی کشیدو گفت اگه هم حامله باشی کاریه که شده، نمیشه که بچه رو بکشی،قبلش باید حواستو جمع میکردی که الان کاسه چه کنم چه کنم دستت نگیری.در ضمن هادی هم حالا یه چیزی گفته ،تو دیگه ول کن نیستی وداری بزرگش میکنی!؟
بلند شد که بره و به کارش برسه که زود دامنشو گرفتم و گفتم توروخدا مامان کمکم کن بندازمش، من دیگه بچه نمیخوام،دیگه تمحل بارداری و زایمانو ندارم.
مادرم چینی به پیشونیش انداخت و گفت پاشو دختر جان برو دنبال زندگیت،بچه نمیخوام دیگه چیه ،همه همسن های تو ده تا دوازده تا بچه دارن!! با پنج تا بچه چه اداهایی که از خودت در نمیاری ،پاشو برو خداروشکر کن و بگو خدایا بهم اولاد سالم بده ،نه اینکه اول صبحی با حرفهات سرمنو ببری و فکر کشتن یه بچه بی گناه باشی.
با اینکه از کمک مادرم نا امید بودم، اما بازم اصرار کردم تا شاید کمکم کنه. اما مادرم میگفت خودشو گناهکار نمی کنه و کاری به کارم نداره،آخرم گفت پاشو برو هرکاری دلت خواست بکن، ولی تو خونه من نقشه کشتن بچه تو نکش.
دست از پا درازتر به خونه برگشتم اما فکر انداختن بچه از سرم نیفتاده بود.
اول خواستم خودمو از روی ایوون بندازم پایین، اما با فکر کردن به اینکه ممکنه سردردو چشم دردم بیشتر شه و عصب چشمم بیشتر آسیب ببینه،پشیمون شدم.
بیشتر روز به فکر کردن به اینکه چطور بچه رو بندازم، گذروندم. اما نه جراتشو داشتم و نه توانشو و مادرم با حرفهاش ته دلمو خالی کرده بودو از طرفی هم علیرغم بارداری های زیاد راهی بلد نبودم.
برای همین دو رکعت نماز خوندم و از خدا خواستم بچه رو از من بگیره. چون با اون حال و روزی که من داشتم و با وضع و اوضاعی که زندگیم داشت،حاملگی برام قوز بالای قوز بودو نمیخواستم یه نفر دیگه رو هم وارد این زندگی پراز غصه کنم.
روزها میگذشت و من دیگه مطمئن بودم که باردارم و هر روز به خونه مادرم میرفتم تا بلکه راهی جلوی پام بزاره. اما هربار مادرم از گناه کشتن یه آدم بی گناه حرف میزد و شروع میکرد به نصیحت کردنم.
یه روز که همینطور نشسته بودم و به انداختن بچه فکر میکردم، به ذهنم رسید از ننه هاجر کمک بگیرم و زودچادرمو انداختم روی سرم ورفتم در خونه ننه هاجر.
ننه هاجر با دیدنم بسم اللهی گفت و گفت خیره دختر،کی توی ده پابماهه که من یادم نیست.
ازش اجازه گرفتم ورفتم داخل وگفتم کسی پابماه نیست. اومدم ازتون یه سوال کنم.
ننه هاجر همونطور که داشت کارهاشو انجام میداد گفت چه سوالی، خیر باشه.گفتم خیره ننه هاجر،راستش یه نفر حامله ست و بچه شو نمیخواد، یعنی نمیتونه که دنیا بیارتش. اومدم ببینم شما راهی بلدی که بچه شو بندازه؟
ننه هاجر نگاه عاقلانه ای بهم انداخت و گفت اون یه نفر غلط کرده که حامله شده وحالامیخواد خودش و منو با هم به گناه بندازه.دختر جان من از روزی که یادم میاد بچه گرفتم وکل ده تو دستای من به دنیا اومدن، حالا تو اومدی میگی یه راهی بگم که یه طفل معصومو بکشم. استغفرالله! خدایا ازشر شیطان به تو پناه میبرم.میگم چرارنگ و روت زرده،پاشو برو که فکر کردن به معصیت هم خودش معصیته.نعمتی که خدا به آدم میده رو نباید با ناشکری پس زد،خدا قهرش میاد.وقتی دیدم ننه هاجر فهمیده که خودم باردارم، شروع کردم از کتک زدن های هادی و سردرد ها و خونریزی چشمم و حرفی که هادی توی مطب زده بود براش گفتم تا شاید دردمو بفهمه و فکری برام کنه. اما هیچ کدوم تاثیری توی حرف ننه هاجر نداشت ودر آخر گفت خدا بهتر ازمن اینا رو می دونسته،حتما صلاح مصلحتت این بوده و حاملگیت حکمتی داره. پاشو برو خونه ت، وقت منم نگیر. ایشالا زمانش که رسید،خودم میام بچه تو میگیرم.
ادامه دارد.
@aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 سلام ووقت بخیر عرض میکنم خدمت همراهان گرانقدرمان،
هرازگاهی یک ویدئو ازاین سید عزیز داخل کانال جانمایی میکنیم،
⭐️این سیدساکن اردبیل ودوست داشتنی زندگی پرفراز نشیبی داشته که حتی مستندی به نام خانجان اززندگی ایشان آماده پخش شده است، تیزر این مستند درپایین جانمایی میشود...
@aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصه: حکایت غریبی است حکایت این مرد که روزگاری قاری قرآن بوده و تحسین شده و حالا سر از عروسیها درآورده و به خواننده جشنهای خانوادگی تبدیل شده است. و حالا همین مرد با زندگی عجیب و غریبش که بخشی از آن در اعتیاد و کارتن خوابی هم گذشته برای رسیدن به آرزوی خود و اجرای کنسرتی بزرگ...
@aghmiun
🔘فعالیت شبانه روزی کارکنان دهیاری آغمیون
❇️لایروبی جدول و نهرهای داخل روستا جلوی شرکت تعاونی
🙏🙏🙏🙏