eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عکس فوق را چند روز پیش آقای بیسرایی ارسال فرمودند و در کانال جانمایی کردیم ،از مخاطبین خواستیم در صورت امکان افراد را شناسایی کنند .این عکس در سال ۱۳۴۶ در مدرسه پسرانه فرخی آغمیون عکاسی شده است و آقای بیسرایی چندین دهه این عکس یادگاری دسته جمعی از کلاس ششم آن زمان را در آلبوم عکس خودشان نگهداری کرده اند. ضمن تشکر از جناب بیسرایی که افراد حاضر را معرفی کرده اند . باهم برویم ببینیم این دانش آموزان ۵۶ سال پیش ،هم اینک در چه حالی هستند و چند سال شان هست ،حتما همه این عزیزان وارد دهه هفتادمین سال زندگی شان شده اند و دور و برشان پر از داماد و عروس و نوه های شیرین تر از عسل هست ، یقین دارم این پدر بزرگ ها با دیدن عکس خود در دوران جوانی، هیجان زده شده و با آب و تاب عکس خودشان را به نوه ها و فرزندانشان نشان خواهند داد و خودی نشان خواهند داد. ببین عزیزم این منم ها ، میبینی چه قیافه ای داشتم، هیکل امو میبینی؟ و از این حرفای خود شیرینی که بین پدر بزرگ و نوه ها رد و بدل خواهد شد . زندگی همین است ...... میبینید یک عکس یادگاری یاد آورد چه دورانی هست؟ میشود از همین یک قطعه عکس صفحات زیادی از کاغذ های سفید را پر از خاطره کرد......خاطراتی که لابلای زندگی های رنگارنگ گم شده است .... خاطراتی که لای دیواری های خشتی جا مانده است.. خاطراتی که میشود از آنها حرف های زیادی برای بیان کردن ،مطرح کرد..... شما مخاطب عزیز هم از لابلای آلبوم عکس های قدیمی تان ،عکسی برای ما ارسال کنید و خاطره ای رقم بزنید در پنجره کانال آنا وطن آغمیون....... محمود اسماعیلی @aghmiun
ازبالا راست ردیف ۱ کریم رمضانی ، ابراهیم نیازلو ، محمد نجفزاده ، بیوک اشجعی ، مصطفی برنده ردیف ۲ - رحیم محسن زاده ، نوروز امینیان ، قربان طریفی ، غلامرضا معرفت ، نشناختم ، نشناختم ، ردیف ۳ - برات بیسرای ، مرحوم منصورعزتی ، علی عطائی ، نشناختم ، نشناختم ، نشناختم ، ردیف ۴ - مرحوم وهاب پائیزی ، جبرائیل احمری ، مرحوم علی جیرانی ، حسن امینیان ، اروجعلی بابائی ، ردیف آخر - اسماعیل کریمی ، جاه طلب ، یکی از عزیزان که نشناختم داود دانشمند پسر سارخان میباشد . اون زمان سهزاب مدرسه نداشت وازکادیجان وسهزاب محصل داشتیم . @aghmiun
از عزیزانی که در این عکس حضور دارند خواهش میکنم یک عکس جدید از خودشان به ما ارسال بفرمایند تا متوجه گذر زمان بشویم . اولین عکس از آقای حاج مصطفی برنده برای ایشان صحت و سلامتی و آرزوی تندرستی می کنیم. @aghmiun
دومین عکس جناب برات بیسرایی( پور امجد) @aghmiun
سومین عکس متاسفانه سومین عکس متعلق به روانشاد غلامرضا معرفت میباشد که در میان ما نیست و فقط خاطراتش جاودانه مانده است. روحش شاد @aghmiun
سلام. وقت همراهان گرانقدرمان بخیر وشادی. اقدام ارزشمند جناب اسماعیلی عزیز وجناب برات پورامجد بزرگوار باعث شد من هم سهمی دراین کارنیک داشته باشم، حاصل، این عکسی است که بافتوشاپ درست کرده وتقدیم میکنم. ارادتمند، محمدفرازی @aghmiun
عکس چهارم جناب آقای رحیم محسن زاده آرزوی سلامتی و عمری با عزت برای ایشان داریم . @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادویک جنازه هادی رو آورده بودن داخل ایوون ،همه خواهرا
بالاخره نوبت ما شد و صدامون زدند ،با زهرا وارد اتاق دکترشدیم .دکتر تا منو وضعیت چشمام ودید گفت تو هنوز عمل نکردی عینکم که نذاشتی فکر نکنم بشه برا چشمات کاری کرد باز بشین تا معاینت کنم .دکتر با دقت معاینه کرد وبعد از چند دقیقه که برای من یه عمر گذشت گفت خانم چشمای شما قابله عمل کردنه ولی فقط یه دکتره که میتونه چشماتون و عمل کنه که اونم تو تهران زندگی میکنه هزینه عمل هم یه خورده بالاس ولی شانس نجات چشماتون به وسیله این دکتر خیلی زیاده. سرم و انداختم پایین من که پولی برای عمل نداشتم پس مجبور بودم با درد خودم بسوزم وبسازم ، روبه آقای دکتر گفتم من نمیتونم از پس هزینش بربیام حداقل یه چیزی بنویسین که بتونم سرگردانی که دارم و تحمل کنم،آقای دکتر یه سری تکون داد و نسخه و نوشت زهرا ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد . از مطب که بیرون اومدیم مادرم شروع به حرف زدن کرد،گفتش که من میدونستم چیزیت نیست فقط میخوای من از کار وزندگی بندازی و.. زهرا که تو خودش بود و هیچ حرفی نمیزد بوی دل و جیگر به مشامم خورد یاد دفعه پیش افتادم که با هادی اومده بودیم برام عینک نگرفته بود بعدم مارو تشنه و گشنه به شهر اورد و برگردوند اونروز هوس دل و جیگر به دلم موند تو همین فکرا بودم که شوهر زهرا که مرد آقایی بود گفت وایسین اینجا ناهار بخوریم ،من خجالت میکشیدم تا حالام که اینجام آورده بودنم سربارشون بودم ولی زهرا و شوهرش خیلی تعارف کردن مادرم که جلوتر وارد غذاخوری شد منم با خجالت وارد شدم. بوی کباب باعث شد دلم ضعف بره دوباره سر دردام شروع شده بود.از صبح که سر زمین رفتیم تا حالا خیلی خسته شده بودم چیز زیادی هم نخورده بودم غذا رو سفارش دادن زهرا ار وقتی که از مطب بیرون اومده بودیم چیزی نگفته بود . شوهرش رفت پای دخل و حساب کرد وبا سینی پر از دل و جیگر به سر می میزمون اومد یه نگاهی به زهرا کرد وزهرا که حواسش نبود شروع به تعارف کردن کرد ،خلاصه غذا رو خوردیم و سوار ماشین شدیم و به روستا برگشتیم. هوا دیگه تاریک شده بود دلم برا بچه ها شور میزد همه با هم خداحافظی کردبم ومن راه خونه رو پیش گرفتم ، طلا به بچه ها غذا داده بود و خونه رو هم تمیز کرده بود شکر خدا دخترم کمک حالم بود از سردرد دیگه نای هیچ کاری نداشتم ، فقط یه تشک پهن کردم و دراز کشیدم که بخوابم خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد ،فکرو خیال به سراغم اومده بود ، الان هادی زیر خروارها خاک خوابیده بود و دستش از دنیا کوتاه بود ولی تو اوج جوونی من داشتم نابینا میشدم مگه چند سالم بود هنوز ۳۰ سالم نشده بود هیچی از زندگی نفهمیدم ،همش یا از هادی کتک خوردم یا بچه بدنیا آوردم یا اینکه عزیزای دلم و به خاک سپردم ، یعنی همه این سختی تموم شد ،نه دیگه قراره کتک بخوره ، نه قراره بچه بدنیا بیارم ،یعنی ممکنه منم روی آسایش و ببینم .کم کم با این فکرا چشام گرم شدو خوابیدم. فردا صبح زود بیدار شدم صدای عباس زدم که با هم به صحرا بریم داشتیم صبحونه میخوردبن که صدای در خونه بلند شد . عباس درو بار مرد زهرا بود با چهره‌ای شاد صبح بخیری گفت و گفت که کجا به سلامتی بهش گفتن که کارای صحرا مونده با عباس دا ریم تا ظهر برمیگردبم زهرا گفت نه آماده شو باید بریم شهر گفتم برای چی گفت مگه نمیخوای چشمات خوب بشه بهش گفتم ولی من پولی ندارم، زهرا گفت تو غصه پول و نخور خدا کریمه .فقط زودتر کاراتو بکن که از ماشین جانمونیم مادرم رو هم خبر کردیم ، عباس و فرستادم منیرو خبرکنه بیاد آخه ایندفعه قرار بود بریم تهرون شاید سفرمون چند روزی طول میکشی نمیشد بچه ها رو به امون خدا ول کرد منیر اومد و بچه ها رو بهش سپردمو راهی شهر شدیم به مطب دکتر رسیدیم ، زهرا سریع رفت داخل و آدرس دکتری که قرار بود چشمام و عمل کنه رو از دکتر گرفت و اومد . رفتیم ترمینال سوار ماشین شدیم و به سمت تهرون حرکت کردیم من تا حالا غیر از روستا و شهر کوچیک خودمون به هیچ جا سفر نکرده بودم. با حرکت و تکون تکون ماشین خواب به چشمام اومد آخه شب قبلم درست نخوابیده بودم، با صدای زهرا بیدار شدم ایندفعه شوهرش همراهمون نبود سه تا زن ساده روستایی خدایا خودت کمکمون باش با چه دلی ما بدون مرد به شهر اومده بودیم آخه فصل سرشلوغی کشاورزی بود اگه نه حداقل شوهرزهرا میتونست همراهمون بیاد، توکل بخدا . ترمینال خیلی شلوغ بود پراز ماشین ،پراز آدم ما همینطور متعجب به آدمای جور واجور نگاه میکردیم. پرسون پرسون ایستگاه تاکسی رو پیدا کردیم و آدرس رو بهش دادیم و سوار شدیم راننده یه آقای پیر بود که بد جوری به من نگاه میکرد من خیلی سختی کشیدم ولی خیلیا هنوز میگفتن خوشگلی از نگاه‌اش معذب شدم و سرم وانداختم پایین . ادامه دارد. @aghmiun