کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادودو بالاخره نوبت ما شد و صدامون زدند ،با زهرا وارد ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوسه
تو روستا از این نگاها خیلی کم بود مردم به فکر کارو در آوردن یه لقمه نون بودن.
شروع کرد به حرف زدن اینکه زنش مریضه و تنهاس و بچه هاش همه ازدواج کردن و اینکه یکی و میخواد که از تنهایی درش بیارهنگاهشن بین من و زهرا میچرخوند انگار خیلی براش فرق نمیکرد ولی خیلی خوش اشتها بود ما جای نوه هاش بودیم.
همینجور که حرف میزد مادر منم شروع کرد به تعریف زندگیمون و اینکه دامادمون تازه مرده و دخترم و با چندتا بچه تنها گذاشته با این حرفش چشمای پیرمرد روی من زوم شد حالت تهوع بهم دست داد از حرفهای مادرم ،از خجالت زهرا خدایا چرا من اینقدر باید خار وخفیف میشدم، زهرا که حال خراب من و دید من خواهر شوهرشم ، مثه خواهرش میمونم هیچوقت تنها نمیذارمش بچه های برادرن مثه بچه های خودم هستند .
اینو که گفت مادرم پشت چشمی نازک کرد ودیگه هیچی نگفت.
بقیه مسیر تو سکوت گذشت و راننده هم دیگه نگاهش به جلو بود .مسیر طولانی بود کم کم درختا بلند و شاداب میشدن، هوا خنکتر میشد باورم نمیشد انگار وارد یه شهر دیگه شدیم از این س تا اون سر شهر کلی تفاوت داشت.
تاکسی جلوی یه مطب شیک و باکلاس نگه داشت خدایا اینجا مطمئنا دکتراش خیلی گرون بودند یه نگاه نگران به زهرا کردم که زهرا چشماش و به آرومی روی هم گذاشت و به من اطمینان خاطر داد از پله ها بالا رفتیم و داخل مطب شدیم یه خانم خیلی باکلاس داخل مطب نشسته بود و نمره میداد ،هوای اونجا خوشبو و خنک بود ،حس آرامش به آدم دست میداد.هر کس مارو میدید متوجه میشد که از روستا اومدیم .خانم نمره بده پرسید کارتون چیه و گفتیم که برای چشمام اومدیم.
چند نفری تو نوبت بودند، بعداز نیم ساعت اسم منو صدا زدند،من و زهرا و مادرم سه تایی بلند شدیم و وارد اتاق آقای دکتر شدیم ، دکتر یه پیرمرد سرحال و قبراق با یه چهره مهربونی بود ،سلام کردیم و نشستیم، با حوصله ولبخند اول گفت دخترم بگو مشکلت چیه منم نگفتم که کتک خوردم گفتم چشمام ضربه خورده و چند وقته سردردهای بدی میکنم و از چشمام خون میاد .دکتر شروع به معاینه کرد، بعداز چند دقیقه عینکشو از چشماش برداشت و در حالی ناراحت به نظر میومد گفت راستش دخترم چشمات و میشه جراحی کرد ولی هزینه عملش زیاد درمیاد میتونی از پسش بربیای ، سرم و انداختم پایین ،پولی نداشتم ،زهرا گفت آقای دکتر ما پولش و جور میکنیم شما فقط عملش کنید ، داشت این حرفها رو میزد که مادرم دوباره ش وع کرد از کجا جور میکنیم ما که پولی نداریم ،خودشم که تازه شوهرش و از دست داده، به نظرم که این هیچیش نیش یه قرصی ،دواییی چیزی براش بنویسین بهتر میشه، من باید برگرد روستامون یه عالمه کار دارم
وای چرا مادر من اینقدر با من بد بود ،چرا همه جا منو کوچیک میکرد.
آقای دکتر نگاهش و از مادرم گرفت و روبه زهرا گفت شما کاری به هزینه هاش نداشته باشین یه آدرس بهتون میدم بگید منو آقای دکتر فرستادن ، میتونید اونجا استراحت کنید تا نوبت عملتون برسه .از آقای دکتر تشکر کردم و اومدیم بیرون ،.آدرس و به تاکسیه لب خیابون دادیم و حرکت کردیم .خیلی دور نبود همون محله های بالا شهر بود .
تاکسی جلوی یه خونه بزرگ و حیاط دار وایستاد،زهرا پول تاکسی رو دادو پیاده شدیم.
زنگ در خونه رو زدیم یه پیرمرد درو باز کردو گفت که چیکار دارین کاغذ و نشونش دادیم و گفتیم که از طرف آقای دکتر اومدیم،پیرمرد گفت که چند لحظه وایسین و درو بستو رفت ،بعداز چند دقیقه اومد وگفت که بفرمایین.با خجالت وارد شدیم فکر کنین سه تا زن روستایی با چادر رنگی توی همچین محله و همچین خونه ای،وارد خونه شدیم خونه نگو قصر از بس که بزرگ و قشنگ بود چقدر پنجره ،چقدر اتاق لابد بچه زیادی داشتند ،حیاطش از سبزترین باغهای ماهم سرسبزتر بود.مادرم که همیشه حرفی برای گفتن داشت ماتو مبهوت مونده بود بیچاره تقصیری نداشت تموم عمرش تاحالا جز روستای خودمون جایی نرفته بود.
حیاط و که رد کردیم به ساختمون رسیدیم ،یه خانم مسن ولی زیبا و شیک ار ساختمون بیرون اومد به ما تعارف کرد که داخل بشیم. با خجالت وارد شدیم و گفت که بشینیم ،مادرم که پاهاش درد میکردو دیگه تاب وایستادن نداشت نشست رو زمین ،خانم دکتر بهش گفت عزیزم بلند شو رو صندلی بشین پاهات کمتر اذیت میشن ولی مادرم گفت خانم دکتر من همینجوری راحتترم.
ادامه ساعت ۲۱ شب
@aghmiun
عکس های زیبا از کوچه و پس کوچه های بارونی و نم دار ،آغمیون
۱۴۰۲/۸/۲۹
ارسالی : از مخاطبین گرامی
سپاس از شما عزیز
@aghmiun
عکس مربوط به " پاشا دونگسی" میباشد.
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #فایل_ویدیویی
#مداحی
#جلسه_هفتگی
#کربلایی_مستوری
هیئت مسلم بن عقیل(ع) امیریه شهریار
📆 یکشنبه 28 آبان ۱۴۰۲
با تصویربرداری رسانه عتیق
✅ کانال هیئت مسلم بن عقیل(ع) @moslem_1389
🔷جهت اطلاع از مراسمات و دریافت کلیپ های هیئات عضو کانال #رسانه_عتیق شوید
@aghmiun
**********************************
برای جناب کربلای جواد مستوری ،این مرد زحمتکش و خوش نام و نام آشنای همیشه خندان ، توفیق و صحت و سلامتی از درگاه خداوند متعال خواهانیم.
خیلی عالی خواندند حتما مخاطبین گرامی هم از این مجلس و نوای گرم و دلنشین آقای جواد مستوری ِلذت خواهند برد .
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصویری از گل های زیبا را ببینید و به عظمت قادر متعال پی ببرید .
@ aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتادوسه تو روستا از این نگاها خیلی کم بود مردم به فکر کا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتادوچهار
بعد از این که نشستیم از ما با با شیرینی و شربت خنک پذیرایی کرد وخودش هم به احترام ما روی زمین نشست ،بهش گفتم ببخشید که مزاحم شدیم مانمیدونستیم که قراره بیایم خونه آقای دکتر ،مادرم که همیشه آماده حرف زدن بود گفت غصه نخورین خانم جون ما زود زود از اینجا میریم ،خانم دکتر گفت مگه برا عمل چشماتون نیومدین آخه دکتر تو یادداشتی که دست شما نوشته بود اینطوری نوشته بود .
مادرم تا اینو شنید گفت نه خانم دکتر چشماش مشکلی نداره که ، دختر من یه خورده نازک نارنجیه ،سرمو انداختم پایین و اشک از گوشه ی چشمام راه افتاد خانم دکتر که خدمتکار سیمین خانم صداش میزد یه دفعه از جاش بلند شد و با یه دستمال اومد و گفت دخترم خون از چشمات کردی، گفتم اشکال نداره خانم من عادت دارم.
گفت دخترم مگه چند سالته حیف این چشمای قشنگ نیست که نتونه ببینه ، غصه نخور خسرو چشمای از این بدترم عمل میکنه مطمئن باش چشمات خوب میشن،حالام پاشین پاشین ما دوتا ساختمون مجزی کنار ساختمون اصلیمون داریم که یکیش و سرایداری میشینه و یکیش خالیه شما برین اونجا تا هر وقت که خواستین اونجا بمونید.گفتم آخه ما مزاحمتون نمیشیم ولی سیمین خانم گفت شماهم مثه بچه های من ،دختر و پسر من هم رفتن خارج و من تنهام خوشحال میشم یه چند وقت از تنهایی در بیام الانم به شوکت گفتم اتاق و براتون آماده کنن،تا یه آب به دست و صورتتون بزنید بهش میگم غذا هم براتون بیاره.
زهرا بلند شد وبهم گفت که بلند بشم ،مادرم که زودتر بلند شده بود .
شوکت اومد وما روبه سمت اتاق راهنمایی کرد
اتاق که خونه ای بود برا خودش یه اتاق داشت ویه آشپزخونه حتی دستشویی و حموم هم داشت دست و صورتمون رو شستیم و نشستیم شوکت اومد و سفره برامون پهن کرد و یه سینی بزرگ غذا اورد ،یه کاسه پر از خورش و یه دیس پر برنج ،ترشی و سبزی هم گذاشته بودند صبح تا حالا هیچی نخورده بودم صدای قارو قور شکمم در آمده بود.وقتی شوکت سینی غذا رو گذاشت و رفت سه تایی مون یه نگاه به هم کردیم و مادرم بدون خجالت شروع کرد به کشیدن غذا منم برا خودم وزهرا کشیدم ونشستیم به خوردن، تا حالا همچین غذای خوشمزه ای نخورده بودیم توی روستا ما کسی برنج و خورشت نمیخورد همه اهل آبگوشت بودند.
بعد از این که غذا رو خوردیم من که عادت به بیکاری نداشتم سریع بلند شدم تو اشپزخونه اتاق خودمون ظرفها رو تند و تند شستم و شوکت اومد و سه دست رختخواب برامون اورد و پهن کرد ورفت.ماهم از خستگی زیاد نفهمیدیم کی خواب رفتیم.
وقتی که بیدار شدم نزدیک غروب بود مادرم زودتر بیدار شده بود و هی تو اتاق از این طرف به اون طرف میرفت ، زهرا هم بلند شد و تند وتند رختخوابها رو جمع کرد.
بهد ار چند دقیقه سیمین خانم هم وارد شد و گفت اینجام مثه خونه خودتون راحت باشین برید داخل باغ و بگردین اینجا یه باغبون پیر بیشتر نداره،پسرش هم تو کارها بهش کمک میکنه،خیلی دوست داشتم یه گشتی تو باغ بزنم ولی هوا دیگه تاریک شده بود، صدای یه ماشین اومد آقای دکتر از سرکار برگشته بود .سیمین خانم با روی باز به سمتش رفت آقای دکتر یا همان خسرو خان هم با لب خندون باهاش حرف میزد تا حالا زن وشوهر به این خوبی ندیده بودم تو روستا ما همش کار بود و بچه آوردن و ما تو اوج جوونی واوایل ازدواج هم هیچوقت اینقدر خوب نبودیم
ادامه دارد....
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسیر کندوان وچالوس امروز ۱۴۰۲/۸/۳۰
@aghmiun
همه جای ایران سرای من است ....