eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ رو اگه تونستی چندین بار ببین و بفرست برای دوست و آشناهاتون @aghmiun
در روزگار قدیم خصوصا در شهرستان ها و روستاها ،دوچرخه یکی از اصلی ترین ،راحت ترین، و لذت بخش ترین وسیله نقلیه بود ،یک وسیله نقلیه سبک و ارزان و دم دستی ، اگر یادتان بیاید در سراب اردبیل و خود آغمیون چقدر دوچرخه و دوچرخه سوار داشتیم. مرد های خونه اغلب برای خرید مایحتاج روزانه از دوچرخه استفاده میکردند و یک خورجینی دست باف با گل های ریز و درشت هم روی قسمت بارکش دو چرخه می انداختند. پیر مردهای زنده دل و قبراق با صورت های قرمز و پف شده و شاداب در هوای سرد زمستانی در سراب و اردبیل و ...در طی روز مسافت های طولانی را رکاب می زدند و بخاطر همان دوچرخه سواری ، هم هیچگونه بیماری پا درد و کمر درد و غیره نداشتند ..... ضمن دوچرخه سواری و رکاب زدن ،زیر لب شان آواز های شاد محلی سر می دادند که خودش ایجاد یک نوع انرژی مثبت پر اهمیت میکرد. کودکان و جوانان و نوجوانان در روستا ایام قدیم چقدر دوچرخه سواری میکردند و ما در آغمیون همیشه مسابقه دوچرخه سواری بین محله ها برگزار میکردیم. آقای حسین فلاحی ،میر اسلام چاووشی، شهید اسماعیل موذنی ، مرحوم محبوب حاج زاده و کسان زیاد دیگری دوچرخه سوار های خفنی بودند و همیشه دوچرخه های شان را تزیین میکردند و بوق های با صدای بلندی هم نصب میکردند که انگار تریلی بوق می زند . پدرم برای من هم یک دوچرخه شاسی بلند ( فرمان بلند ) به مبلغ ۲۵ تومان ( ۲۵ تا تک تومان) از مرحوم حاج اسماعیل عالیجاه خریده بود که هم رنگش و هم قیافه اش الانم یادم هست. من خودم تا وقتی در سراب بودم دوچرخه داشتم و الان هم دوچرخه دارم و هر روز سوار میشم. یاد آن ایام بخیر محمود اسماعیلی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا استکان ها را در قدیم کمر باریک می ساختند👆 📲جناب آقای کریم ساعدی
مادرم همینطور که با گوشه ی چارقدش اشک چشم و بینی شو می گرفت چند دست لباس و جوراب و ژاکت کهنه ی منو که خودش بافته بود رو توی بقچه پیچید .. در حالیکه  مثل بارون اشک میریخت گفت : زود حاضر شو آقا که اومد بی چون و چرا باهاش برو وگرنه بابات پشیمون میشه و تو رو میده به جواد .. بعد میفتی گیر یک نامرد مثل خودش  شیره ای ... اونجا  به کار کسی کار نداشته باش ..جواب نده ..هر چی گفتن بگو چشم ..اما تا می تونی پولاتو جمع کن .. اگر یک وقت بابات  اومد سراغت بروز ندی  پول داری ها ...همه رو یک جا قایم کن برای روز مبادای خودت؛؛  .. قربون اون شکل ماهت برم مبادا به کسی اعتماد کنی ..همیشه هوشیار بخواب ..اجازه نده مردی بهت نزدیک بشه ..اگر جایی می خوابی که تنها بودی حتما درو فقل کن .. میگن عزت الله خان مرد خوبیه ..اما توی این دور زمونه  نمیشه به کسی اعتماد کردگوشه ی چارقدشو گرفتم و با التماس گفتم : نمی خوام برم تو رو قرآن  منو پیش خودتون نگه دارین قول میدم کمتر بخورم .. میرم قالی بافی مثل کبری زود یاد می گیرم بعدم به بابام پول میدم تا منو شوهر نده ... گفت : نه قربونت برم من  خیر تو رو می خوام ..خونه ی عزت الله خان هم نون هست و هم آب .. اینجا بمونی که چی بشه ؟..آخرِ آخرش میشی یکی مثل من ..صبح تا شب رخت بشوری بدی یک مُفنگی شیره ای  دود کنه بره هوا ؟ همینو می خوای ؟ یک نیگا به من بکن ؛ دستهامو ببین از سرما خشک شده با آرنجم رخت می شورم ..انگشت هام حرکت نمی کنن از بس توی آب یخ زده لباس آب کشیدم .. برو پشت سرتم نگاه نکن ..پاشو قربونت برم ..اقلا تو یکی بین ما خوشبخت بشو و من خیالم از بابت تو راحت بشه ... من همینطور چمباتمه زده بودم زیر کرسی و دلم داشت از غصه می ترکید هیچ بچه ای دلش نمی خواد از مادرش جدا بشهاما درد بزرگ من این بود که به جایی میرفتم که هیچ شناختی ازش نداشتم , نگاهی به اتاق و دوتا داداشم که از سرما جرات نمی کردن از زیر کرسی بیرون بیان کردم ..صورت معصوم و بیگناهشون دلمو آتیش زد ..گفتم : یعنی خون من از اینا رنگین تره ؟ هر کاری شما ها کردین منم می کنم .. نمی خوام خوشبخت بشم ,  با صدای بلند تر گفت :  ...پاشو دیگه ؛ دل ؛؛ دل نکن ..منم هوایی میشم ... زود باش دور اطراف رو نیگا کن ببین  چیزی جا نذاشتی؟ بزاری توی بقچه ات همین الانه اس که برسن  ... مادرت بمیره ..می دونم دلت نمی خواد بری اما اینجا هیچ آینده ای نداری مگر اینکه مثل من بشی ..پاشو خوف به دلت راه نده ..هر جا بری از این خراب شده بهتره ... گور بابای دل بی صاحب مونده ی من که مادرم و غصه دار تو میشم ...بیرون از کرسی اتاق ما سرد بود درست مثل بیرون ..مدتی بود که برف روی برف باریده بود ..و اون روز بازم داشت با تیکه های درشت روی برف های دیگه تلنبار می شد ... لحاف رو زدم کنار و همینطور که زیر کرسی نشسته بودم ..یک پیرهن خاکستری بد رنگ که دور کمرش چین داشت تنم کردم ..و یک شلوار مشکی گشاد به پام کشیدم.. ژاکت قهوه ای ؛رنگ و رو رفته ای که بهترین لباس گرم من بود تنم کردم و دوباره خزیدم زیر کرسی ... من توی اون زندگی احساس بدبختی نمی کردم روحیه ی شادی داشتم توی رویا های خودم سیر می کردم .. مادرم قصه های زیادی بلد بود و شاید اونم خودشو یک طواریی با گفتن اون قصه ها برای ما از غصه دور می کرد ... گاهی دختر شاه پریون می شدم و گاهی چهل گیس ؛؛ و ماه پیشونی ..و گاهی با کالسکه ای که پر از گل بود توی آسمون پرواز می کردم ... و شب ها  میرفتم بالا و بالاتر تا نزدیک ستاره ها و چند تا از اونا رو می چیدم و با خودم میاوردم... اونقدر واضح بود که برق اونا رو توی دستم می دیدم ... و یا  توی دشتی از گل می دویدم و گاهی توی یک برگه آب تنی می کردم . ادامه دارد... @aghmiun 🔘سلام.وقت همراهان گرانقدرمان بخیر وشادی. سپاس بابت پیامهای محبت آمیزتان.🙏 🔘ظاهرابه قسمتهای پایانی داستان زندگی قمرتاج نزدیک میشویم واگردردسترس داشته باشیم دوسه قسمت انتهایی را سریعا درج خواهیم کرد. 🔘جانمایی سرگذشتی دیگرراشروع کردیم.... «آقای عزیزمن» @aghmiun
. خداوندا؛ برای روشنایی روز که در آن کار می‌کنم و برای تاریکی شب که در آرامش آن می‌آسایم شکرگزارم. هزاران بار شکرت خدا جونم 🙏🌸 @aghmiun
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه غذای تند دوست داری پس فلفل رو خودت به این شکل بکار و برداشت کن @aghmiun این کلیپ رو حتما نگاه کنید خیلی قشنگه
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ بُت ﻧﺴﺎﺯﻡ؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﺴﺎﺩﺕ میكنند، ﺣﺘﻤﺎً ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺗﺮﻡ؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺗﻼﻓﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺩﻡ میکاهد؛ آموختم: تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻥ، ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺴﺖ؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﻬﺎ ﺯﻭﺩ؛ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻠﺪﻧﺪ؛ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ: ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ میشوی؛ آموختم: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﻮ ﺷد.. @aghmiun