ناراحت نباش... - ناراحت نباش....mp3
زمان:
حجم:
6.2M
صبح 2 آذر
سـ✋ـلام
روز قشنـگــــــ پاییزیتون بـخیر 🕊🍊
لحظه هاتون سرشارازآرامش🕊🍊
امـروز از خـــدا میخـواهم🕊🍊
هـر آنچه بـهترین هـست 🕊🍊
برایتان رقم بزند
روزی فـراوان دلی خـوش🕊🍊
و شـادیـهای بـی پایان
صبح خـوبـی داشـتـه باشیـد 🕊🍊
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_اول مادرم همینطور که با گوشه ی چارقدش اشک چشم و بین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_دوم
بابام توی نانوایی کار می کرد قرار بود عزت الله خان بره همون جا و با هم بیان دنبالم ....
ما عزت الله خان رو ندیده بودیم ولی می دونستیم صاحب اصلی خونه هایی که توی کوچه ی ما بود اونه و یک مردی به نام نورالدین به اوضاع رسیدگی می کرد و کرایه ها رو هر ماه می گرفت و می برد برای عزت الله خان ...
و از طریق همون نورالدین ؛ هم من انتخاب شدم تا برم توی خونه ی اونا برای کار ..
هر چی به اطراف نگاه کردم چیزی نداشتم که قابل این باشه که با خودم ببرم ..
تنها عروسک کنهه ای که از بچگی باهاش بازی می کردم و کنار دستم بود , رو بر داشتم و پرت کردم روی لباسهام ..و مامان در حالیکه اونو می گذاشت توی بقچه و گره می زد ...سری با افسوس تکون داد و گفت : ای دختر جان حالا دم رفتن نمی خوام دلت رو بشکنم تو برای کار میری عروسک بازی تموم شد ...
که صدای باز شدن در حیاط تنم رو لرزوند و تا گردن رفتم زیر کرسی و ..با هراس گفتم : مامان نزار من برم ؛؛ اشک هاش بیشتر شد وطوری که انگار یک چیز ترسناک دیده بود ؛؛ نمی تونست خودشو جمع و جور کنه اما گفت : بیا بیرون از اون زیر ..
بهت قول میدم به زودی خودت می فهمی چرا این کارو کردم ..بعد منو دعا می کنی ,, باید تو رو از این خونه و زندگی نجات بدم ...درِ اتاق باز شد و بابام که مرد لاغر و کوتاه قدی بود و اونقدر مواد می کشید که اغلب در حال چرت زدن بود گفت : زینت ؟ زینت ؟ حاضرش کردی ؟ آقا اومده ..
اما خودش منو دید که هنوز زیر کرسی نشستم ..
داد زد این که حاضر نیست ....
مامان زیر بغلم رو گرفت و گفت : پاشو دیگه ..زود باش ..با همه ی سختی که توی اون خونه وجود داشت دلم رضا به رفتن نبود ..
از وقتی چشم باز کرده بودم در و دیوار های اون خونه همه ی دنیا ی من بود .. برادرام رو دوست داشتم با همه ی غم و دردی که داشتیم با هم بازی می کردیم و توی رویا های خودمون زندگی بهتری رو می ساختیم و خوش بودیم ..
یک چارقد سفید با گلهای سبز ..و یک چادر سفید کهنه سرم انداختم و آماده شدم ....
بابا دوباره گفت : دِ یاالله ؛؛آقا توی سرما منتظره ..
با اعتراض گفتم : منتظره که منتظره باشه ؛ نباید از مامان و داداشم خدا حافظی کنم ؟خودتون که عین خیالتون نیست از خدا خواستین ,,
گفت : چشم سفید اونجا رفتی اینطوری حرف بزنی اون زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ..جمع کن اون گاله رو ..برادرای من فقط شش و چهار سال داشتن و چیزی از اینکه من دارم کجا میرم نمی فهمیدن ...ولی هر دو به گریه افتادن ..
کفش هامو پام کردم که هر لنگه ی اون چند تا سوراخ داشت ..و مدتی در آغوش مامانم موندم ...تا بابا بازوی منو گرفت و کشید ..
آقا دم در پشت به ما ایستاده بود قد بلند و چهار شونه به نظرم اومد ..
یک پالتوی بلند تنش بود که یقه ی اونو بالا برده بود و یک کلاه شاپو به سر گذاشته بود ..و دونه های برف روی شونه هاش نشسته بود ...
ابهتش منو گرفت...چنان که ترسیدم برم جلو ..
آهسته روی برف ها قدم بر می داشتم ..از صدای پای ما برگشت .....
حرف نمی زدم ولی با حلقه ای از اشک که توی چشمم جمع شده بود و نگاه التماس آمیزم نشون می داد که چقدر از رفتن بیزارم ...
بابام منو با خودش کشید تا بیرون در ..جایی که آقا ایستاده بود ..دوباره برگشتم و به مادرم که گریه می کرد نگاه کردم ...آقا بدون اینکه به من نگاه کنه ..یک مقدار اسکناس از جیبش در آورد و داد به بابام و آروم گفت : نگران نباش احمد, جای دخترت اَمنه ..
از این ماه کرایه هم نمی خواد بدی ...و راه افتاد ..
بابا یک سقلمه به من زد و گفت : خدا خیرتون بده ..دعا گو ی شما هستیم ..برو دیگه دختر ..دنبالش برو ..حرف گوش کن تا برت نگردونن ..
همینطور که میرفتم سرم کج بود و بهش نگاه می کردم بلکه دلش به حالم بسوزه و برم گردونه ...ولی اون رفت توی خونه و در رو بست ...و من صدای شیون مادرم رو شنیدم ...
زیر لب گفتم : بابای بی عاطفه ...
قدم های آقا تند و بلند بود و اگر نمی دویدم نمی تونستم بهش برسم ...
به سر کوچه که رسید درِ یک ماشین رو باز کرد و به من گفت : سوار شو ..چرا می لرزی ؟ نترس دخترم ما آدم های بدی نیستیم آروم باش ..
اگر دلت نخواست بمونی من قول میدم برت گردونم ..اینطوری خوبه ؟الان بخاری رو می زنم گرم میشی ....
ادامه دارد...
@aghmiun
مهندس مظفریان و حاج سیروس سایر
آرزوی لحظه های خوش
برای همه دوستان
از لحظه های زیبای تان برای ما عکس بفرستید تا در آرشیو کانال آنا وطن بیادگار بماند .
@aghmiun
آقای داود ساعدی
خرمشهر پل کارون
از لحظه های خوب تان عکسی بیادگار برای ما بفرستید .
@aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه های شادابی برای خودتان رقم بزنید
با یک کتری سیاه دمنوشی باب میل تان روی آتش ،کنار نهر آبی، تدارک ببینید ...
خود تان را رها کنید از همّ و غم زندگی .....
به آسمان ابری پاییز نگاه کنید و نفس عمیقی بکشید و حال خودتان را پاییزی کنید....
لحظه ها در گذرند دم غنیمت شمرید
شاید ای دوست نرسیدیم به فردای دگر....
@aghmiun
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی خانم ایزد خواه
@aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این ترفند ها هر مشکلی برا خورشتتون پیش اومد میتونید رفع کنید🥰
@aghmiun
تقدیم خدمت کدبانوهای کانال