کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
جانمایی مجدد.
سلام و عرض ادب و احترام خدمت هم کتی های بسیار عزیز و کلیه مخاطبین بزرگوار کانال آنا وطن آغمیون .
این چند روزی که سپری شد چند تن از بهترین و مهربان ترین پدر و مادر های سر زمین مادری مان آغمیون زیبا از میان ما رخت بر بسته و به دیار باقی شتافتند.
خانواده های زیادی و البته خانواده بزرگ آغمیون در غم و فراق این عزیزان سفر کرده همه به اتفاق اشک ماتم ریختند.
دهه اول ماه محرم بود خبر اسمانی شدن دختر خاله بسیار نازنین و مومنه و پرهیز کارمان مرحومه خانم طراری همسر مهربان اوس یحیی موجودی دل همه دوستان و آشنایان را بدرد آورد بطوریکه روحانی فاضل روستایمان یک روز را بدین مناسبت عزای عمومی در آغمیون اعلام کردند.
هنوز اعلامیه های مرحومه خانم طراری در درب و دیوارها بود که چشم هم کتی های عزیز با دیدن اعلامیه ختم و بزرگداشت مرحوم حاج مختار نیازلو غمگین شده و صدای آه و ناله اهالی بیداد کرد.
مرحوم حاج مختار نیازلو(پسرعمه آقای فرازی)کارمند رسمی ارتش و جزو پرسنل زحمت کش و پاک و با افتخار بیمارستان های ارتش در تهران بودند. به روایت نزدیکان نماز صبح این مرد نا زنین هیچوقت قضا نشد و همیشه مقید به اقامه نماز اول وقت بودند ایشان مدیر دفتر بیمارستان ۵۰۱ ارتش در تهران بودند.خاطرات از ایشان زیاد و مجال بازگوی آنها در اینجا نیست.
هنوز گفتگو و صحبت در مورد فوت عمو مختار نیازلو در سر زبانها بود که خبر در گذشت یکی از مردان نیک و مهربان آغمیون سر زبانها پیچید از خبر درگذشت مرحوم یحیی میزانی خیلی ناراحت شدم ایشان از مستمعین همیشگی مسجد قره گونلی بودند و من بیاد دارم مرحوم پدرم همیشه ایام محرم در منزل ایشان روضه می خواندند واقعا از مردان بسیار خوب و مهربان محله قره گونلی بودند .
انگار حضرت عزراییل ع هم بعلت جاده صاف و آسفالت آغمیون از این جاده خوش اش آمده و ول کن اهالی آن نیست چنانچه این بار از آغمیون به سمت تهران حرکت کرده و میهمان یکی از آغمیونی ها بزرگوار دیگر شده تا جان شیرین ایشان را بگیرد. مرحوم حاج محمد پرنده درست در روز تولد اش و در هشتاد سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و تمام دوستان و آشنایان را در غم و اندوه فرو برد.
مرحوم حاج محمد پرنده جزو چترباز های ویژه بوده و با پدر مسعود استیلی فوتبالیست معروف تهرانی همدوره بودند که پدر استیلی در یک مانور هوایی و دریایی جان اش از دست داد ولی حاج محمد پرنده در این مانور مدال قهرمانی گرفت که شاید خیلی ها از این موضوع خبر ندارند برای همان بود مجلس بزرگداشت با شکوهی در روز سوم اش در حسینیه ایمه اطهار منعقد گردید.
حاج محمد پرنده و حاج مختار نیازلو از معدود کسانی بووند که همیشه کت شلوار های شیک و تمیز و کفش های واکس شده می پوشیدند و هر دو بزرگوار همیشه شانه بدست بودند تا سبیل های مرتب شان را شانه کنند انظباط کاری و فردی هر دو مثال زدنی بود بنظر حقیر شاید بعد از این دیگر شاهد مردان کت شلوار پوش و مرتب در هیبت مردان واقعی را کمتر مشاهده خواهیم کرد در روزگار چنین مردانی بود که یک تار موی سبیل مشکلاتی چند از مردم را حل و فصل میکرد...
سنگینی ماه صفر همچنان ادامه داشت ولی خوشبختانه به اواخر ماه صفر می رسیدیم غافل از اینکه از پشت پرده اتفاقات بی خبر بودیم در مراسم ختم حاج محمد پرنده بود که یکی از مداحان خبر بسیار ناگوار و دردناکی داد خبر درگذشت جانسوز مهندس جوان آغمیونی از تریبون حسینیه همه حاضرین را در بهت عمیقی فرو برد مهندس شکری فرزند اقای یوسف شکری دار فانی را وداع کرده بودند واقعا ضایعه بزرگ و جبران ناپذیری بود دو سال پیش بود که فرزند جوان دیگر اقای یوسف شکری تمام آشنایان و والدین شان را در غم فراق خود سیاه پوش کرد.
هنوز ساعاتی از جوانمرگ شدن مهندس شکری نگذشته بود که خبر عجیب دیگری شنیده شد .
خبر مثل باد در همه جا پیچید .تلگرام و واتساپ و غیره....
بار دیگر یکی از مداحان پشت تریبون قرار گرفت و اعلام کرد که حاج محمد شکری پدر بزرگ مهندس شکری هم از دنیا رفت. خبر باور کردنی نبود آخر انسان مگر چقدر تحمل داغ فراق نزدیکانش را دارد
کسی از کار ها و حکمت خداوند که خبر ندارد. و شاعر چه زیبا سروده :
راز اجل را نه تو دانی و نه من . ....
من از طرف خود و تمامی مخاطبین کانال آنا وطن این ضایعه عظیم را به خاندان شکری تسلیت عرض میکنم
مرحوم حاج محمد شکری از بازماندگان هییت های تلاوت قران مجید در دهه پنجاه بودند بنده از نزدیک با این بزرگوار نشست و بر خاست کرده ام از خصوصیات اخلاقی بسیار حسنه ایشان خبر دار بودم انسانی مومن و پرهیزگار و متقی و قاری قران بودند بنده با یکی از پسران ایشان آقا یعقوب همکلاس بودم و از نزدیک با این خانواده در آغمیون آشنا بودم منزل مرحوم حاج محمد شکری به همراه برادرشان حاج علی در محله عسگر آباد قرار داشت و از اهالی خوب و با سواد روستا بودند که خیلی سال است همگی در تهران سکونت دارند حاج محمد شکری به لحاظ ایمان و عقیده و نام و اخلاق نیک شان زبانزد عام بود و امام جماعت نماز مسجد محله شان را بعهده داشت هر چند ایشان معمم نبودند ولی از لحاظ معنوی غنی و پر استعداد در مسایل شرعی بودند.
بطور حتم بنده با این چند خط نمی توانم در حق ایشان ادای وظیفه کنم لکن در حد وسع خودم نسبت به معرفی نامبرده بر حسب وظیفه اقدام کردم تا انشاالله مخاطبین گرامی با اشنا شدن با این مرحوم نسبت به خواندن فاتحه ای در حق این سفر کرده های عزیز عرض تسلیتی داشته باشند به بازماندگان داغدارشان.
مخلص محمود اسماعیلی
سازمان اداری و استخدامی کشور؛
✳️ اعلام جزئیات و تقویم ثبتنام یازدهمین آزمون مشترک فراگیر دستگاههای اجرایی
https://www.shenasname.ir/?p=57784
🔰نیروی پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در مقطع «افسری »استخدام مینماید.
🔹داوطلبان در حال تحصیل و دانش آموختگان رشتههای:
۱) ریاضیفیزیک
۲) علوم تجربی
۳) علوم انسانی
۴) علوم و معارف اسلامی
🔹از طریق آزمون اختصاصی و مصاحبه حضوری انتخاب و به منظور فراگیری آموزشهای (نظامی-کاربردی) در دانشگاه پدافند هوایی خاتم الانبیاء (ص) آجا مشغول به تحصیل خواهند شد.
🔹ثبت نام برای داوطلبان سراسر کشور مجاز میباشد.
🔹مقطع تحصیلی مورد نیاز : دیپلم
🔹معدل کل :
▪️علوم تجربی و ریاضی ۱۴
▪️علوم انسانی و معارف اسلامی ۱۶
🔹پایان مهلت ثبت نام ۱۴۰۲/۰۹/۱۵
🔹علاقه مندان می توانند با مراجعه به سایت آجا به آدرس www.gozinesh.aja.ir مراحل ثبت نام خود را انجام داده و به منظور استفاده از امتیاز عضو یابی با در دست داشتن پرینت ثبت نام + یک قطعه عکس ۴*۳ به دفتر گزینش و استخدام منطقه پدافند هوایی شمالغرب / تبریز مراجعه نمایند.
🔷 آدرس و شماره تلفن دفتر گزینش و استخدام منطقه پدافند هوایی شمالغرب /تبریز
(( آذربایجان شرقی ، کیلومتر ۱۰ جاده آذرشهر رو به روی نیروگاه _ ۳۴۳۰۱۳۷۰-۰۴۱))
🔘🔘🔘🔘🔘
🔶 آگهی استخدام:
⏪ نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در دانشگاه افسری امام علی (ع) جهت تکمیل کادر افسری در سال تحصیلی ۱۴۰۳-۱۴۰۴ در رشته های علوم دفاعی، مهندسی دفاعی، مدیریت دفاعی، خلبانی بالگرد، مهندسی نگهداری بالگرد، مهندسی عمران، مهندسی رایانه و خلبانی پهپاد به صورت استخدام رسمی دانشجو پسر حداکثر سن ۲۳ سال می پذیرد.
⏪ واجدین شرایط:
دارندگان دیپلم در رشته های نظری؛ ریاضی فیزیک، علوم تجربی، علوم انسانی و معارف اسلامی و دانش آموزان پایه دوازدهم این رشتهها به شرط قبولی خرداد ۱۴۰۳
🔺داوطلبینی که از طریق تکمیل فرم عضویابی ثبت نام خود را آغاز نمایند یک نمره به معدل کل آنان اضافه می گردد (صرفاً داوطلبین نیروی زمینی)
⏪ فرم عضویابی
https://imamaliuniv.aja.ir/ozvyabi
🔺مهلت ثبت نام ۱ آبان ماه لغایت ۱۵ آذر ماه ۱۴۰۲
🔺 تاریخ آزمون ۸ دی ماه ۱۴۰۲
🔺 کسب اطلاعات بیشتر و تکمیل فرایند ثبت نام سایت آجا به نشانی: https://gozinesh.aja.ir
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_دوم بابام توی نانوایی کار می کرد قرار بود عزت الله
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سوم
صداش ملایم و دلنشین به نظرم اومد ..به صورتش نگاه کردم ..چه مرد خوش قیافه ای بود ...
درو بست و رفت جلو و نشست پشت فرمون و راه افتاد ..
از توی آینه به من نگاه کرد و پرسید اسمت چی بود ؟
گفتم : گلنار ..
پرسید می دونی چند سال داری ؟
گفتم : بله آقا ..دوازه سال ...
فکری کرد و زیر لب و با آرومی گفت : خدا کنه از پس کار ما بر بیای ...
ببینم گلنار خانم سواد داری ؟
گفتم : نه آقا ..
دیگه حرفی نزد...برف زیاد بود و ماشین مرتب سر می خورد و اون آهسته و با خونسردی میروند ...
تا رسیم در یک خونه ..نمی دونم چرا و چی شد که دلم قرار گرفته بود .دلی که یک هفته بود برای این رفتن می جوشید حالا راحت عقب ماشین گرم و نرم آقا نشسته بودم ...به برف قشنگی که می بارید نگاه می کردم ..و درخت ها ی کنار خیابون رو می شمردم ؛..
ده ؛ یازده , دوازده ....و غرق در لذتی شدم که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم ...
مثل رویا هام زیبا بود ...
احساس سبکی خاصی داشتم ..حس پرواز بهم دست داد ه بود ..که با ترمز و بوق ماشین یکه خوردم و به خودم اومدم ..
کنار یک در بزرگ ایستاده بودیم ..چند دقیقه ای طول کشید تا یک مرد میون سال درو باز کرد و ماشین وارد یک حیاط شد ..
برف همه جا رو سفید کرده بود؛؛ من از همون جا عمارت آجری بزرگی رو دیدم که میون برف ها می درخشید ..و حیاطی که سفید بود ؛ و درختان کاجی که فقط سبزی برگ های سوزنی اون از لای برفها به اون حیاط رنگ می داد ...
ماشین از جلوی یک خونه ی کوچک که سمت چپ در بود رد شد و کنار دیوار نگه داشت و آقا برگشت رو من و با مهربونی گفت :می ترسی ؟
گفتم : نه آقا ...
گفت پیاده شو معلوم میشه دختر شجاعی هستی ....
و خودش پیاده شد؛؛ و به اون مرد که دنبال ماشین توی برف ها می دوید گفت : محمود ؛؛ چرا خوب حیاط رو پارو نکردی ؟
زود باش تا شب نشده یخ می بنده ...روی ماشین رو هم بکش ...گفت : چشم آقا دست تنها بودم ..به والله تازه رفته بودم توی اتاقم یکم گرم بشم...چند دقیقه بیشتر نبود آقا ...
درحالیکه با اون کفش های پاره توی برف ها بطرف عمارت می رفتم و آقا جلوم بود و محمود پشت سرم ... حس کردم دختر پادشاهی هستم که دارن منو وارد قصر پدرم می کنن ..و عده ای اونجا منتظرن تا به من تعظیم کنند ...
عمارت یک ایوون بزرگ داشت که از یک راه پله ی دوطرفه هلالی شکل میشد به اون وارد شد ..
هنوز من پا روی اولین پله نذاشته بودیم که یک پسر جوون هفده , هجده ساله که خیلی شبیه به آقا بود اومد به استقبال ..و بلند گفت : سلام آقا داداش ..
آقا پرسید: چه خبر امیر حسام ؟ همه چیز روبراهه ؟
گفت : ای ؛؛کم و بیش ؛؛ ،، عزیز براتون تعریف می کنه ...
و نگاهی به من کرد وبا تعجب ادامه داد ..اینه ؟ ..داداش به درد اون کار نمی خوره ...آقا بدون اینکه جوابش بده با برادرش وارد عمارت شد ..و من روی برف ها توی ایوون ایستادم ..
یک لحظه خوف برم داشت ..که محمود زد توی پشتم و گفت برو تو دختر جون ..از اون طرف آقا بلند صدا کرد ..
گلنار خانم بیا تو بابا ..نترس ..
فورا کفش هامو در آوردم و بقچه ی لباسم رو زیر چادرم قایم کردم و گرفتم جلوی سینه ام و وارد خونه شدم ...
یک راهروی بزرگ ...که در سمت چپ و راست اتاق های متعددی داشت ,, که من نتونستم بشمرم ..و انتهای راهرو یک راه پله که با فرشی قرمز پوشیده شده بود و میرفت طبقه بالا ....
اتاق سمت راست در بزرگی داشت که باز بود ....
چشمم افتاد به اون چیزی که توی رویا هام هم نمی تونستم مجسم کنم ...
همه چیز برق می زد و با اینکه روز بود چراغ های زیادی اونجا رو روشن ترکرده بود....
یک خانمی که داشت با یک دستمال دستشو خشک می کرد اومد جلو ..قدی متوسط داشت و موهای فر فری زیبا ...
خودش چندان چنگی به دل نمی زد ولی لباس و آرایشی که کرده بود معلوم میشد از اون خانم های شیکان پیکان و پولداره ....
ادامه دارد....
@aghmiun