سنگینی ماه صفر همچنان ادامه داشت ولی خوشبختانه به اواخر ماه صفر می رسیدیم غافل از اینکه از پشت پرده اتفاقات بی خبر بودیم در مراسم ختم حاج محمد پرنده بود که یکی از مداحان خبر بسیار ناگوار و دردناکی داد خبر درگذشت جانسوز مهندس جوان آغمیونی از تریبون حسینیه همه حاضرین را در بهت عمیقی فرو برد مهندس شکری فرزند اقای یوسف شکری دار فانی را وداع کرده بودند واقعا ضایعه بزرگ و جبران ناپذیری بود دو سال پیش بود که فرزند جوان دیگر اقای یوسف شکری تمام آشنایان و والدین شان را در غم فراق خود سیاه پوش کرد.
هنوز ساعاتی از جوانمرگ شدن مهندس شکری نگذشته بود که خبر عجیب دیگری شنیده شد .
خبر مثل باد در همه جا پیچید .تلگرام و واتساپ و غیره....
بار دیگر یکی از مداحان پشت تریبون قرار گرفت و اعلام کرد که حاج محمد شکری پدر بزرگ مهندس شکری هم از دنیا رفت. خبر باور کردنی نبود آخر انسان مگر چقدر تحمل داغ فراق نزدیکانش را دارد
کسی از کار ها و حکمت خداوند که خبر ندارد. و شاعر چه زیبا سروده :
راز اجل را نه تو دانی و نه من . ....
من از طرف خود و تمامی مخاطبین کانال آنا وطن این ضایعه عظیم را به خاندان شکری تسلیت عرض میکنم
مرحوم حاج محمد شکری از بازماندگان هییت های تلاوت قران مجید در دهه پنجاه بودند بنده از نزدیک با این بزرگوار نشست و بر خاست کرده ام از خصوصیات اخلاقی بسیار حسنه ایشان خبر دار بودم انسانی مومن و پرهیزگار و متقی و قاری قران بودند بنده با یکی از پسران ایشان آقا یعقوب همکلاس بودم و از نزدیک با این خانواده در آغمیون آشنا بودم منزل مرحوم حاج محمد شکری به همراه برادرشان حاج علی در محله عسگر آباد قرار داشت و از اهالی خوب و با سواد روستا بودند که خیلی سال است همگی در تهران سکونت دارند حاج محمد شکری به لحاظ ایمان و عقیده و نام و اخلاق نیک شان زبانزد عام بود و امام جماعت نماز مسجد محله شان را بعهده داشت هر چند ایشان معمم نبودند ولی از لحاظ معنوی غنی و پر استعداد در مسایل شرعی بودند.
بطور حتم بنده با این چند خط نمی توانم در حق ایشان ادای وظیفه کنم لکن در حد وسع خودم نسبت به معرفی نامبرده بر حسب وظیفه اقدام کردم تا انشاالله مخاطبین گرامی با اشنا شدن با این مرحوم نسبت به خواندن فاتحه ای در حق این سفر کرده های عزیز عرض تسلیتی داشته باشند به بازماندگان داغدارشان.
مخلص محمود اسماعیلی
سازمان اداری و استخدامی کشور؛
✳️ اعلام جزئیات و تقویم ثبتنام یازدهمین آزمون مشترک فراگیر دستگاههای اجرایی
https://www.shenasname.ir/?p=57784
🔰نیروی پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در مقطع «افسری »استخدام مینماید.
🔹داوطلبان در حال تحصیل و دانش آموختگان رشتههای:
۱) ریاضیفیزیک
۲) علوم تجربی
۳) علوم انسانی
۴) علوم و معارف اسلامی
🔹از طریق آزمون اختصاصی و مصاحبه حضوری انتخاب و به منظور فراگیری آموزشهای (نظامی-کاربردی) در دانشگاه پدافند هوایی خاتم الانبیاء (ص) آجا مشغول به تحصیل خواهند شد.
🔹ثبت نام برای داوطلبان سراسر کشور مجاز میباشد.
🔹مقطع تحصیلی مورد نیاز : دیپلم
🔹معدل کل :
▪️علوم تجربی و ریاضی ۱۴
▪️علوم انسانی و معارف اسلامی ۱۶
🔹پایان مهلت ثبت نام ۱۴۰۲/۰۹/۱۵
🔹علاقه مندان می توانند با مراجعه به سایت آجا به آدرس www.gozinesh.aja.ir مراحل ثبت نام خود را انجام داده و به منظور استفاده از امتیاز عضو یابی با در دست داشتن پرینت ثبت نام + یک قطعه عکس ۴*۳ به دفتر گزینش و استخدام منطقه پدافند هوایی شمالغرب / تبریز مراجعه نمایند.
🔷 آدرس و شماره تلفن دفتر گزینش و استخدام منطقه پدافند هوایی شمالغرب /تبریز
(( آذربایجان شرقی ، کیلومتر ۱۰ جاده آذرشهر رو به روی نیروگاه _ ۳۴۳۰۱۳۷۰-۰۴۱))
🔘🔘🔘🔘🔘
🔶 آگهی استخدام:
⏪ نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در دانشگاه افسری امام علی (ع) جهت تکمیل کادر افسری در سال تحصیلی ۱۴۰۳-۱۴۰۴ در رشته های علوم دفاعی، مهندسی دفاعی، مدیریت دفاعی، خلبانی بالگرد، مهندسی نگهداری بالگرد، مهندسی عمران، مهندسی رایانه و خلبانی پهپاد به صورت استخدام رسمی دانشجو پسر حداکثر سن ۲۳ سال می پذیرد.
⏪ واجدین شرایط:
دارندگان دیپلم در رشته های نظری؛ ریاضی فیزیک، علوم تجربی، علوم انسانی و معارف اسلامی و دانش آموزان پایه دوازدهم این رشتهها به شرط قبولی خرداد ۱۴۰۳
🔺داوطلبینی که از طریق تکمیل فرم عضویابی ثبت نام خود را آغاز نمایند یک نمره به معدل کل آنان اضافه می گردد (صرفاً داوطلبین نیروی زمینی)
⏪ فرم عضویابی
https://imamaliuniv.aja.ir/ozvyabi
🔺مهلت ثبت نام ۱ آبان ماه لغایت ۱۵ آذر ماه ۱۴۰۲
🔺 تاریخ آزمون ۸ دی ماه ۱۴۰۲
🔺 کسب اطلاعات بیشتر و تکمیل فرایند ثبت نام سایت آجا به نشانی: https://gozinesh.aja.ir
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_دوم بابام توی نانوایی کار می کرد قرار بود عزت الله
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سوم
صداش ملایم و دلنشین به نظرم اومد ..به صورتش نگاه کردم ..چه مرد خوش قیافه ای بود ...
درو بست و رفت جلو و نشست پشت فرمون و راه افتاد ..
از توی آینه به من نگاه کرد و پرسید اسمت چی بود ؟
گفتم : گلنار ..
پرسید می دونی چند سال داری ؟
گفتم : بله آقا ..دوازه سال ...
فکری کرد و زیر لب و با آرومی گفت : خدا کنه از پس کار ما بر بیای ...
ببینم گلنار خانم سواد داری ؟
گفتم : نه آقا ..
دیگه حرفی نزد...برف زیاد بود و ماشین مرتب سر می خورد و اون آهسته و با خونسردی میروند ...
تا رسیم در یک خونه ..نمی دونم چرا و چی شد که دلم قرار گرفته بود .دلی که یک هفته بود برای این رفتن می جوشید حالا راحت عقب ماشین گرم و نرم آقا نشسته بودم ...به برف قشنگی که می بارید نگاه می کردم ..و درخت ها ی کنار خیابون رو می شمردم ؛..
ده ؛ یازده , دوازده ....و غرق در لذتی شدم که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم ...
مثل رویا هام زیبا بود ...
احساس سبکی خاصی داشتم ..حس پرواز بهم دست داد ه بود ..که با ترمز و بوق ماشین یکه خوردم و به خودم اومدم ..
کنار یک در بزرگ ایستاده بودیم ..چند دقیقه ای طول کشید تا یک مرد میون سال درو باز کرد و ماشین وارد یک حیاط شد ..
برف همه جا رو سفید کرده بود؛؛ من از همون جا عمارت آجری بزرگی رو دیدم که میون برف ها می درخشید ..و حیاطی که سفید بود ؛ و درختان کاجی که فقط سبزی برگ های سوزنی اون از لای برفها به اون حیاط رنگ می داد ...
ماشین از جلوی یک خونه ی کوچک که سمت چپ در بود رد شد و کنار دیوار نگه داشت و آقا برگشت رو من و با مهربونی گفت :می ترسی ؟
گفتم : نه آقا ...
گفت پیاده شو معلوم میشه دختر شجاعی هستی ....
و خودش پیاده شد؛؛ و به اون مرد که دنبال ماشین توی برف ها می دوید گفت : محمود ؛؛ چرا خوب حیاط رو پارو نکردی ؟
زود باش تا شب نشده یخ می بنده ...روی ماشین رو هم بکش ...گفت : چشم آقا دست تنها بودم ..به والله تازه رفته بودم توی اتاقم یکم گرم بشم...چند دقیقه بیشتر نبود آقا ...
درحالیکه با اون کفش های پاره توی برف ها بطرف عمارت می رفتم و آقا جلوم بود و محمود پشت سرم ... حس کردم دختر پادشاهی هستم که دارن منو وارد قصر پدرم می کنن ..و عده ای اونجا منتظرن تا به من تعظیم کنند ...
عمارت یک ایوون بزرگ داشت که از یک راه پله ی دوطرفه هلالی شکل میشد به اون وارد شد ..
هنوز من پا روی اولین پله نذاشته بودیم که یک پسر جوون هفده , هجده ساله که خیلی شبیه به آقا بود اومد به استقبال ..و بلند گفت : سلام آقا داداش ..
آقا پرسید: چه خبر امیر حسام ؟ همه چیز روبراهه ؟
گفت : ای ؛؛کم و بیش ؛؛ ،، عزیز براتون تعریف می کنه ...
و نگاهی به من کرد وبا تعجب ادامه داد ..اینه ؟ ..داداش به درد اون کار نمی خوره ...آقا بدون اینکه جوابش بده با برادرش وارد عمارت شد ..و من روی برف ها توی ایوون ایستادم ..
یک لحظه خوف برم داشت ..که محمود زد توی پشتم و گفت برو تو دختر جون ..از اون طرف آقا بلند صدا کرد ..
گلنار خانم بیا تو بابا ..نترس ..
فورا کفش هامو در آوردم و بقچه ی لباسم رو زیر چادرم قایم کردم و گرفتم جلوی سینه ام و وارد خونه شدم ...
یک راهروی بزرگ ...که در سمت چپ و راست اتاق های متعددی داشت ,, که من نتونستم بشمرم ..و انتهای راهرو یک راه پله که با فرشی قرمز پوشیده شده بود و میرفت طبقه بالا ....
اتاق سمت راست در بزرگی داشت که باز بود ....
چشمم افتاد به اون چیزی که توی رویا هام هم نمی تونستم مجسم کنم ...
همه چیز برق می زد و با اینکه روز بود چراغ های زیادی اونجا رو روشن ترکرده بود....
یک خانمی که داشت با یک دستمال دستشو خشک می کرد اومد جلو ..قدی متوسط داشت و موهای فر فری زیبا ...
خودش چندان چنگی به دل نمی زد ولی لباس و آرایشی که کرده بود معلوم میشد از اون خانم های شیکان پیکان و پولداره ....
ادامه دارد....
@aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چیزی که در تصویر میبینید شاخه خشک درخت نیست، یک نوع حشره هست که وقتی احساس خطر میکنه واسه استتار شاخک و اندامهای حرکتی اش رو میچسبونه به هم و شبیه شاخه درخت میشه.
@aghmiun
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به فوتبالی های کانال
یک بازی دیدنی با حرکات خیلی جالب بازیکنان
@ aghmiun