در حاشیه مراسم ختم کربلای اژدر سلیمان پور، چشم ام به مردی افتاد که برای همه ماها قابل احترام هست ، انسان متدین و پرهیزگار و نورانی.....
چند دقیقه خدمت شان رسیدم و عرض ادبی خدمتشان کردم و حال شان را جویا شدم،خدا را شکر حال شان خوب و شاداب بودند.
برای حاج یوسف اعزامی ،عمری پر برکت و با عزت از درگاه خداوند بزرگ مسئلت می نماییم.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهارم پشت سرشم یک دختر جوونی که با وجود اینکه کمی چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجم
خنده اش گرفت و گفت : خدا به داد آقا برسه با تو ...نمی دونم هر کاری دلت می خواد بکن و جواب عزیز رو هم خودت بده ؛ماشالله چه زبونی داری ؛؛ ...
پرسیدم ؛ شوکت خانم عزیز کیه ؟
گفت مادر آقا عزت الله ..دوباره پرسیدم پس اون یکی خانم زن آقاست ؟
گفت : فرح خانم ؟ خواهرشه ..امیر حسام خان هم برادرش ..
گفتم : آقا زن نداره ..
آهی کشید و گفت : دوتا دختر داره یکی تازه چهار ماهه به دنیا اومده ؛؛ و پریناز رو هم که اونجا بود دیدی ..
گفتم اسم کوچیکه چیه ؟
گفت : پاشو دختر می خوای چیکار ؟ تو اینجا موندنی نیستی ...پرستو ؛ اسمشو مادرش گذاشته ..
پرسیدم مادرش مرده ؟
گفت : پاشو بریم آشپز خونه خیلی کار دارم ...
و خیلی زود منو توی آشپزخونه ای که وسایلش به نظرم عجیب و غریب بود بکار گرفتن ..اول اینکه نمی دونستم که میشه مطبخ هم توی خونه باشه و گرم ..
مادر من توی اون سرما میرفت کنار حیاط و همینطور که می لرزید اجاق رو روشن می کرد و روش غذا درست می کرد ..
بعد سه فیتله ای رو می ذاشت کنار اتاق و پلو رو اونجا دم می کرد ...
میز غذا خوری ندیده بودم و همه چیز برام تازگی داشت ..و من با شوق و ذوق می دیدم و یاد می گرفتم ...
اون روز فهمیدم عزیز مادر آقاست ..در حالیکه اصلا پیر نبود ..فرح و امیر حسام ؛خواهر و برادرای آقا بودن ..و آقا دوتا دختر داشت ؛
پریناز مدام دور ورم می پلکید ..انگار منو همبازی خوبی برای خودش دیده بود ...
ولی جلو نمی اومد و فقط نگاهم می کرد ...
اما هر چی دقت کردم زن ِآقا رو ندیدم ...
با خودم فکر می کردم شاید مرده ؛؛ یا اینکه الان اینجا نیست ...اونشب وقتی همه نشستن دور میز تا غذا بخورن شوکت خانم یک سینی داد دستم و گفت برو توی اون اتاق و بشین بخور ...اتاق کنار آشپزخونه بود و زیر پله ؛؛ من صدای اونا رو می شنیدم ..که عزیز گفت : عزت الله خان به نظرم این بچه رو رد کن بره ..اون نمی تونه از پس این کار بر بیاد ..
خدایش کار سختیه ..من که دلم برای اون می سوزه ...
آقا گفت : فعلا چاره ای نداریم ..بزارین به عهده ی خودم ..ما از اینجا میریم دیگه چیکار دارین می خوام چه کسی رو با خودم ببرم ..
شما نمی خواد دلت برای کسی بسوزه ..
عزیز گفت : منظورت چیه باز منو مقصر کردی؟ چیکار کنم بزارم همه ی بچه هام نابود بشن ؟ ..اینطوری دلت خنک میشه ؟
آقا گفت : بسه دیگه تمومش کنین ..چند روز دیگه دندون روی جگر بزارین و با من بحث نکنین ..توی این سوز و سرما نمی تونم کاری بکنم دستم بسته اس ..
مهلت بدین .؛؛.این کارو که می تونین بکنین ؟
ظرف های اونشب با من بود ..
خوب شستم و آب کشیدم و لذت بردم چون آب داغ ازیک لوله بیرون میومد و سرد نبود ...
عزیز گویا نظارت می کرد چون وقتی تموم شد گفت : نه بابا ..بدک نیستی ..خوبه خوشم اومد می تونی آشپزی هم یاد بگیری ؟گفتم : خیلی چیزا بلدم خانم ...از مادرم یاد گرفتم ..
گفت : باشه برای فردا حالا برو توی همون اتاق بخواب گفتم شوکت برات رختخواب بیاره ...
وقتی توی همون اتاق که کنار آشپز خونه بود و زیر پله تنها شدم ..به فکرم رسید ..کاش به مادرم خبر می دادم که به من مزدی نمیدن تا جمع کنم ...
بعد آه عمیقی کشیدم و یادم اومد اصلا نمی دونم کجا هستم ..نکنه دیگه پیدام نکنن ..
راستی اونا در مورد من چه حرفی می زدن ..
از من چه کاری می خواستن که فکر می کردن از عهده ی من بر نمیاد ..و من سعی داشتم به اونا ثابت کنم که توانشو دارم ..
ای گلنار احمق ؛ شاید واقعا کار بدی ازم می خوان .. ..یک مرتبه احساس بدی بهم دست داد ..تازه متوجه ی موقعیت خودم شده بودم ..
حرفای اونا رو به یاد آوردم و توی دلم خالی شد ..دیگه خوابم نمی برد و از این دنده به اون دنده می شدم که صدای ناله ی یک زن رو شنیدم ..
نیم خیز شدم ..صدا بلند تر شد و مثل این بود که یکی ضجه می زد ..و صدای پایی رو شنیدم که از پله ها بالا میرفت ...
با سرعت از اتاق اومدم بیرون و نگاه کردم کسی رو ندیدم و صدای ناله هم قطع شده بود ..ترسیدم و مو به تنم راست شد ..با عجله برگشتم سر جام و لحاف رو کشیدم روی سرم ...
ادامه دارد...
@aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی بره اینو از دست خودش نجات بده بدجور با خودش درگیره 😂
@aghmiun
داستان کوتاه 💐💐💐
برکت
یکی از صالحان، دعا میکرد: پروردگارا، در روزیام، برکت دِه. کسی پرسید: چرا نمیگویی: روزیام ده؟
گفت: روزی را خداوند، برای همگان ضمانت کرده است؛ اما من، برکت در رزق را طلب میکنم. برکت، چیزی است که خدا به هر کس بخواهد، میدهد؛ نه به همگان. اگر در مال بیاید، زیادش میکند. اگر در فرزند بیاید، صالحش میکند. اگر در جسم بیاید، قوی و سالمش میکند. اگر در قلب بیاید، سعادتمندش میکند.
@aghmiun