10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ آموزنده
خیلی خوبه همه دوستان به این کلیپ توجه کنند و انشاالله تاثیر گذار باشد.
ممنون از آقا محبوب بیغم بابت ارسال این کلیپ
غم نبینی آقا بیغم
@ aghmiun
13:38 - 31 تیر
با تشکر از آقای محمود اسماعیلی گرامی که یادی از پدر بنده کردن. پدر بنده ( آقای صادق رهنورد « برادر مرحوم حاجحسن سایری » ) هماکنون بشدت بیمار هستن و در بستر بیماری
بسیار خرسندم از اینکه یادی از پدرم شد.
❇️❇️❇️❇️❇️❇️
با آرزوی سلامتی و شفای کامل از درگاه خداوند
خاطره ای ازایشان جانمایی میشود.
@aghmiun
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
,,یادی از مرحوم فریدون گلچین و آقای صادق رهنورد ,,
در ضلع جنوبی قلعه قاباغی, مغازه ای بود , که متعلق به مرحوم حاج محمود محمدی, فرزند مرحوم حاج علی اصغر, حاج علی اصغر پدر بزرگ پدری برادران محمدی که در میدان گمرگ مغازه دار هستند و کارشان خرید و فروش لوازم موتور و دوچرخه هست, که نسبت فامیلی نزدیک هم باهم داریم , و برادران زینالی نوه های دختری مرحوم حاج علی اصغر میباشند.مغازه حاج محمود محمدی را در قلعه باغی, در قدیم پسرشان علی آقا , که فردی دوست داشتنی و بسیار مهربان بود , میچرخانید.علی اقا که همه ما , از محبت زیاد , ایشان را علی عمو می گفتیم.
مغازه علی عمو , شب ها پاتوق چند نفر از دوستان و فامیل همسن و سال میشد. میدانید از قدیم مرسوم است که در مغازه های بقالی روستا, یک عده پاتوق میکنند و تا پاسی ازشب در انجا گپ می زنند, شاید الان هم باشد.
دو نفری که پای ثابت قضیه بودند, یکی مرحوم فریدون گلچین, و دیگری صادق رهنورد بودند , اینها می آمدند و ما هم دور و برشونو می گرفتیم. این دو نفر , فهم و شعور بنده می گوید, می توانستند برای همیشه در یاد و خاطره آغمیون بمانند!
آن موقع این دو نفر یه کارهایی انجام میدادند که همه متحیر و انگشت به دندان می ماندیم, بقول امروزی:پانتومیم, و چشم بندی, و حرکت های آکروباتیک, الان چقدر , در آمد و چقدر طرفدار دارد؟این دو نفر اگر إن زمان تحت تعلیم کسی قرار میگرفتند و یا در کلاسی یا جایی آموزش می دیدند, شاید الان یکی از مشهورترین های , زمانه بودند, ولی افسوس و صد افسوس.....اگر در جمع کسانی که شاهد هنرنمایی های, خاموش و نشناخته انها بودید گفته های بنده را تصدیق می کردید, خیلی از آن افراد هستند میتوانید بپرسید, مثلا اقای قادر محمودی, یک شاهد حی و حاضر.
اگر فقط از خاطرات این دو نفر بخواهم بنویسم , خیلی وقت و حوصله میخواهد ,شاید هم در اینده این کار را بکنم, اقای رهنورد, را خیلی سالهاست ندیده ام , خیلی دوست دارم ببینمشون,
اقای رهنورد اولین نفری بودند دوربین عکاسی را به آغمیون اوردند, از همه عکس می گرفتند و من هنوز در البوم عکسی را دارم که ایشان گرفتند. شاید اولین گواهینامه بین المللی را ایشان از آغمیونی ها گرفتند و من یادمه , گواهینامه را اورده بود به همه نشان میداد, آدم بسیار مهربان و شاد و شوخ طبعی بودند , تیپ های روز سینما را ان موقع , میزد, عینک دودی با سبیل قیطونی. کیف سامسونت بدست. کت و شلوار چهار خانه درشت با کراوات , موهای فرفری ,
اقا فریدون خدا بیامرز هم همینطور. با قیافه مهربان و چهره معصوم و خندان, جفت عجیبی بودند , بدون هیچ عیب و نقصی, نمی دانم بنده خدا فریدون چرا و کجا فوت کرد, ولی دردناک بود , همه ناراحت بودند , آخه همه خاطرات خوبی ازش داشتتد, روحش شاد.
و اما می دانید که اقای رهنورد یکی از برادران , سایری هستند , بلی حاج سایری ها. ایشون برادر حاج حسن و حاج علی اکبر و حاج اقبال هستند ولی ناتنی هستند, برای اقای صادق رهنورد , این مرد مهربان و شاد هر جا هستند اروزی سلامتی میکنیم و مشتاق دیدار شان هستیم...
مخلص:محمود اسماعیلی
***********************************
سلام
این خاطره برای چندین بار جا نمایی میشود
اینبار بمناسبت درگذشت مرد نازنین و مهربان آقای صادق رهنورد و همچنین گرامیداشت یاد و خاطره دوست اش مرحوم فریدون گلچین مجددا بار گذاری گردید .
@aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا مُخشون کار میکنه دیگه......
@aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسل عیاده یکی از اسرای فلسطینی که پس از ۱۱ سال از زندان های انفرادی اسرائیل آزاد شد.
نامبرده بدلیل از دست دادن حافظه خانواده و اطرافیانش را نشناخت.
@ aghmiun
💢 تو بهتر میدونی یا پیغمبر خدا😂
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
حضرت عیسی فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر میدونی یا پیغمبر خدا ؟ 😂
@aghmiun
یارمن حلقه به درکوفت،مذابش کردم
حلقه درحلقوم او،چال ترابش کردم
بخت آمدبه سراغم،که کندعشوه گری
زدم ازریشه و،بیگانه حسابش کردم
پیرَهن چاک تنش رابه درآوردم ازاو
شستمش،پاک چوشد،زودطنابش کردم
بادمِی خورده وزیدن بگرفت اماحیف
لرزه اندام نیفتاده،عذابش کردم
تیغ ابروکه فلک راهمه جابرنابود
تابجنبد،زدمش،ترمه نقابش کردم
اوزمن هرچه بگوید،همه ازیادروند
من ازاوهرچه که گفتم،به کتابش کردم
زَهرناخورده نوشتم جملاتش،بی نقص
غوره می گفت،ولی من چوگلابش کردم
شهرتهران،چوجفاپیشه کندانسان را
بقچه دادم بغلش،راه سرابش کردم
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
💢کمال تعجب
برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند.
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود.
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دست گذاشت تا پرواز کند و برود.
ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این وَر دیوار است یا آن ور دیوار؟
📕 کمال تعجب
✍ عمران صلاحی
@aghmiun
بعضی از این مطالب اینقدر آموزنده و قابل استفاده هستند که به اندازه مطالعه کردن یک کتاب میشود نتیجه گرفت .....
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاییز زیبای مجموعه کاخ سعد آباد تهران
در سال ۱۴۰۲
ارسالی حسین آقا برنده
متشکریم
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_ششم یکم ترسیده بودم خوب ترس از جن و پری چیزی بود که
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتم
فورا دویدم شیشه رو گرفتم و رفتم توی آشپزخونه ..
و از اونجا دیدم که آقا یک سینی ناشتایی یک دستش بود و یک سطل ذغال سنگ هم دست دیگه اش داشت از پله ها میرفت بالا..
من دیدمش ولی وانمود کردم ندیدم ..
اگر شوکت راست می گفت چرا آقا می تونست بره بالا ؟
شیشه رو دادم به شوکت و اونم شیر ریخت توش و داد دستم ..
بدو برگشتم پیش عزیز که نشسته بود و بچه رو توی بغلش تکون می داد ..
گفتم : عزیز بدین به من ؛؛ بلدم بچه داری کنم ..
دوتا داداش دارم هر دو شون توی بغل من بزرگ شدن ...
نگاهی به من کرد و با تردید گفت : بشین ببینم ؛؛ حالا معلوم میشه ..شاید منم یک نفس راحت بکشم ..
در حالیکه اون تازه به من تذکر داده بود دوباره نشستم روی مبل و بچه رو گذاشت توی بغلم ..و شیشه ی شیر رو گذاشتم دهنش ...
یکم همون جا ایستاد تا کار منو ببینه ..
بعد گفت : خوبه خدا رو شکر ..مراقب باش نندازیش ...
در ضمن من عزیز تو نیستم ...بهم بگو خانم ...
گفتم : چشم ببخشید ..همینطور که میرفت با خودش گفت : ای خدا مُردم دیگه از خستگی ،، تا صبح نخوابیدم ..
این چه نفرینی بود پشت سر من که به این روز افتادم ...
بلند گفتم : خانم تو رو خدا اینطوری نگین شما که همه چیز دارین اگر مادر منو ببینین پس چی میگین ؟
در حالیکه بر گشت و نگاه غضبناکی به کرد گفت : منو با مادرت مقایسه می کنی ؟
گلنار زبونت درازه مواظب حرف زدنت باش ...لبم رو گاز گرفتم و یاد حرف بابام افتادم که گفت زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ...
وگرنه می خواستم بگم خوب هر دوتون آدم هستین چرا مقایسه نکنم ..
ولی سرمو انداختم پایین ..و چشمم به اون بچه افتاد ؛ چقدر زیبا بود ..
با ولع خاصی شیر می خورد و انگشت منو گرفته بود ...
آروم گفتم : پرستو خانم ؟ خوشگل خانم ؟ ماه پیشونی ؟
نمی دونم واقعا از صدای من بود یا یک واکنش طبیعی ولی اون شیشه رو رها کرد و به صورتم خیره شد ..و لبخندی زد که دلم براش ضعف رفت ..
گفتم : قربونت برم کوچولو و اون شروع کرد به دست و پا زدن و به من خندیدن ..و این آغاز یک رابطه ی عاطفی بین ما شد ...
عزیز برای اینکه به قول خودش نفسی بکشه وقتی از اتاقش اومد بیرون و دید که پرستو هنوز توی بغل منه و آروم داره شیر می خوره گفت : ببینم تو می تونی عوضش هم بکنی ؟گفتم : بله عزیز ؛؛ نه خانم ..
چند دقیقه بعد آقا از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : گلنار ؟ نندازیش مراقب باش ,, عزیز بچه رو دادی دست این ؟
گفتم آقا نگران نباشین من بلدم از پس کارای شما بر میام ...
گفت : خیلی مواظب باش دخترم یک وقت از دستت نیفته ؛؛
گفتم : خاطرتون جمع باشه ..و توی دلم ادامه دادم آقای مهربون ...
اون روز من پرستو رو بردم توی اتاق خانم و عوضش کردم و خوابوندم ..
و بعدم به شوکت خانم کمک کردم ..امیر حسام و فرح هر دو ناشتایی خوردن و رفتن دبیرستان و من موندم و پریناز ..
اصلا دوست داشتم با بچه ها بازی کنم این کار هر روز من با برادرام بود ..
در حالیکه از پرستو مراقبت می کردم برای پریناز قصه می گفتم ..و با هم بازی می کردیم ..
عزیز که خیالش از بابت هر دوتا بچه راحت شده بود ..وقتی شوکت خانم براش چای نزدیک ظهرشو آورد در حالیکه راحت روی مبل لم داده بود به اون گفت : گلنار برای من یکی که خوب شد ..
کاش عزت الله خان یکی دیگه رو پیدا می کرد و اینو میذاشت واسه ی من ؛؛ خوب بچه داری می کنه ...شوکت خانم گفت : دختر خوبیه صبح اول وقت سمارو روشن کرده بود ..
عزیز نگاهی به من که پرستو توی بغلم بود و با پریناز حرف می زدم انداخت و گفت : چه پیرهن قشنگی پوشیدی ..از کجا آوردی ؟
گفتم : مامانم بافته ..
گفت : چرا دیروز اینو نپوشیده بودی ؟ اون لباست خیلی بد بود ....
خندیدم و گفتم : فکر کردیم چون تازه خریدیم بهتره ؛؛ خودمم زیاد دوستش ندارم ..ولی لباس های فرح خانم اصلا به درد من نمی خورد؛ خیلی جلف بودن ...
عزیز پشت چشمی نازک کرد و رو به شوکت خانم یکم آهسته تر گفت : چه زبونی داره ...
گستاخه .. مبادا بهش رو بدی ؛؛ سوارمون میشه ..
من اینو شنیدم ولی کسی نبودم که بتونم جلوی زبونم رو بگیرم ..دلیلی هم برای این کار نمی دیدم ..
نمی فهمیدم چرا جواب های منو گستاخانه می دونستن ..
ظهر فرح و امیر حسام برگشتن خونه ولی از آقا خبری نبود ..
موقع ناهار من تازه یادم افتاده بود که از ذوق پرستو و بازی با پریناز یادم رفته بود ناشتایی بخورم ..خیلی گرسنه بودم ..همه دور میز نشستن و مشغول خوردن شدن ...
ادامه دارد...
@aghmiun
ایستا روستایی با مردمان بسیار قدیمی
شگفت زده خواهید شد اگر بگوییم این روستا در فاصله ۹۵ کیلومتری کرج واقع شده است، اما به قدری اهالی این روستا شیوه زندگی قدیمی دارند که نه تنها در خانهها تلویزیون یافت نمیشود، هیچ خودرویی در این روستا مشاهده نخواهید کرد و علاوه بر این انچه بسیار تعجب آور است این است که در این روستا اجازه ورود را به خانمها نمیدهند!
مردم روستای ایستا حتی مراسمات عزاداری و عروسی را برگزار نمیکنند و معتقدند این شیوه زندگی مدرن، شبیه زندگی کفار است! این روستا یکی از عجیبترین روستاهای ایران میباشد.
@aghmiun
#زناشویی
بغل کردن در روابط زناشویی فوایدی دارد که احتمالاً هیچوقت فکرش را هم نمیکردید
«بغل کردن»
- احساس خوبی به شما می دهد.
- حس تنهایی را از بین می برد.
- بر ترس غلبه می کند.
- دریچه احساساتتان را باز می کند.
- اعتماد به نفس را بالا می برد.
- حس نوع دوستی شما را تقویت می کند.
- روند پیر شدن را کندتر می کند.
- اشتها را فرو می نشاند.
- استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد.
- با بیخوابی مبارزه می کند.
- عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد.
- اگر قدتان کوتاه باشد ، یک نوع تمرین کششی به حساب می آید.
- یک جایگزین عالی برای بی بند و باری است.
- یک جایگزین سالم و مطمئن برای مصرف الکل و دخانیات است.
- وجود فیزیکی شما را تایید می کند.
- دموکراتیک است (هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد)
همدیگر رو هر روز بغل کنید❤️
@aghmiun