eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسل عیاده یکی از اسرای فلسطینی که پس از ۱۱ سال از زندان های انفرادی اسرائیل آزاد شد. نامبرده بدلیل از دست دادن حافظه خانواده و اطرافیانش را نشناخت. @ aghmiun
💢 تو بهتر میدونی یا پیغمبر خدا😂 شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟ گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم. حضرت عیسی فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن. شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: اخه نکبت ! تو بهتر میدونی یا پیغمبر خدا ؟ 😂 @aghmiun
تقدیم به نگاه های گرم تان @aghmiun
یارمن حلقه به درکوفت،مذابش کردم حلقه درحلقوم او،چال ترابش کردم بخت آمدبه سراغم،که کندعشوه گری زدم ازریشه و،بیگانه حسابش کردم پیرَهن چاک تنش رابه درآوردم ازاو شستمش،پاک چوشد،زودطنابش کردم بادمِی خورده وزیدن بگرفت اماحیف لرزه اندام نیفتاده،عذابش کردم تیغ ابروکه فلک راهمه جابرنابود تابجنبد،زدمش،ترمه نقابش کردم اوزمن هرچه بگوید،همه ازیادروند من ازاوهرچه که گفتم،به کتابش کردم زَهرناخورده نوشتم جملاتش،بی نقص غوره می گفت،ولی من چوگلابش کردم شهرتهران،چوجفاپیشه کندانسان را بقچه دادم بغلش،راه سرابش کردم (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni @aghmiun
💢کمال تعجب برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند. بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دست گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این وَر دیوار است یا آن ور دیوار؟ 📕 کمال تعجب ✍ عمران صلاحی @aghmiun بعضی از این مطالب اینقدر آموزنده و قابل استفاده هستند که به اندازه مطالعه کردن یک کتاب میشود نتیجه گرفت .....
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاییز زیبای مجموعه کاخ سعد آباد تهران در سال ۱۴۰۲ ارسالی حسین آقا برنده متشکریم @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_ششم یکم ترسیده بودم خوب ترس از جن و پری چیزی بود که
فورا دویدم شیشه رو گرفتم و رفتم توی آشپزخونه .. و از اونجا دیدم که آقا یک سینی ناشتایی یک دستش بود و یک سطل ذغال سنگ هم دست دیگه اش داشت از پله ها میرفت بالا.. من دیدمش ولی وانمود کردم ندیدم .. اگر شوکت راست می گفت چرا آقا می تونست بره بالا ؟ شیشه رو دادم به شوکت و اونم شیر ریخت توش و داد دستم .. بدو برگشتم پیش عزیز که نشسته بود و بچه رو توی بغلش تکون می داد .. گفتم : عزیز بدین به  من ؛؛ بلدم بچه داری کنم .. دوتا داداش دارم هر دو شون توی بغل من بزرگ شدن ... نگاهی به من کرد و با تردید گفت : بشین ببینم ؛؛ حالا معلوم میشه ..شاید منم یک نفس راحت بکشم .. در حالیکه اون تازه به من تذکر داده بود دوباره نشستم روی مبل  و بچه رو گذاشت توی بغلم ..و شیشه ی شیر رو گذاشتم دهنش ... یکم همون جا ایستاد تا کار منو ببینه .. بعد گفت : خوبه خدا رو شکر ..مراقب باش نندازیش ... در ضمن من عزیز تو نیستم ...بهم بگو خانم ... گفتم : چشم ببخشید ..همینطور که میرفت با خودش گفت : ای خدا مُردم دیگه از خستگی ،، تا صبح نخوابیدم .. این چه نفرینی بود پشت سر من که به این روز افتادم ... بلند گفتم : خانم تو رو خدا اینطوری نگین شما که همه چیز دارین اگر مادر منو ببینین پس چی میگین ؟ در حالیکه بر گشت و نگاه غضبناکی به کرد گفت : منو با مادرت مقایسه می کنی ؟ گلنار زبونت درازه مواظب حرف زدنت باش ...لبم رو گاز گرفتم و یاد حرف بابام افتادم که گفت زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ... وگرنه می خواستم بگم خوب هر دوتون آدم هستین چرا مقایسه نکنم .. ولی سرمو انداختم پایین ..و چشمم به اون بچه افتاد ؛ چقدر زیبا بود .. با ولع خاصی شیر می خورد و انگشت منو گرفته بود ... آروم گفتم : پرستو خانم ؟ خوشگل خانم ؟ ماه پیشونی ؟ نمی دونم واقعا از صدای من بود یا یک واکنش طبیعی ولی اون شیشه رو رها کرد و به صورتم خیره شد ..و لبخندی زد که  دلم براش ضعف رفت .. گفتم :  قربونت برم کوچولو و اون شروع کرد به دست و پا زدن و به من خندیدن ..و این آغاز یک رابطه ی عاطفی بین ما شد ... عزیز برای اینکه به قول خودش نفسی بکشه وقتی از اتاقش اومد بیرون و دید که پرستو هنوز توی بغل منه و آروم داره شیر می خوره گفت : ببینم تو می تونی عوضش هم بکنی ؟گفتم : بله عزیز ؛؛ نه خانم .. چند دقیقه بعد آقا از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : گلنار ؟ نندازیش مراقب باش ,, عزیز بچه رو دادی دست این ؟ گفتم آقا نگران نباشین من بلدم از پس کارای شما بر میام ... گفت : خیلی مواظب باش دخترم یک وقت از دستت نیفته ؛؛ گفتم : خاطرتون جمع باشه ..و توی دلم ادامه دادم آقای مهربون ... اون روز من پرستو رو بردم توی اتاق خانم و عوضش کردم و خوابوندم .. و بعدم به شوکت خانم کمک کردم ..امیر حسام و فرح هر دو ناشتایی خوردن و رفتن دبیرستان و من موندم و پریناز .. اصلا دوست داشتم با بچه ها بازی کنم این کار هر روز من با برادرام بود .. در حالیکه از پرستو مراقبت می کردم برای پریناز قصه می گفتم ..و با هم بازی می کردیم .. عزیز که خیالش از بابت هر دوتا بچه راحت شده بود ..وقتی شوکت خانم براش چای نزدیک ظهرشو آورد در حالیکه راحت روی مبل لم داده بود به اون گفت : گلنار برای من یکی که خوب شد .. کاش عزت الله خان یکی دیگه رو پیدا می کرد و اینو میذاشت واسه ی من ؛؛ خوب بچه داری می کنه ...شوکت خانم گفت : دختر خوبیه صبح اول وقت سمارو روشن کرده بود .. عزیز نگاهی به من که پرستو توی بغلم بود و با پریناز حرف می زدم  انداخت و گفت : چه پیرهن قشنگی پوشیدی ..از کجا آوردی ؟ گفتم : مامانم بافته .. گفت : چرا دیروز اینو نپوشیده بودی ؟ اون لباست خیلی بد بود .... خندیدم و گفتم : فکر کردیم چون تازه خریدیم بهتره ؛؛  خودمم زیاد دوستش ندارم ..ولی لباس های فرح خانم اصلا به درد من نمی خورد؛ خیلی  جلف بودن   ... عزیز پشت چشمی نازک کرد و رو به شوکت خانم یکم آهسته تر گفت : چه زبونی داره ... گستاخه  .. مبادا بهش رو بدی ؛؛ سوارمون میشه .. من اینو شنیدم ولی کسی نبودم که بتونم جلوی زبونم رو بگیرم ..دلیلی هم برای این کار نمی دیدم .. نمی فهمیدم  چرا جواب های منو  گستاخانه می دونستن  .. ظهر فرح و امیر حسام برگشتن خونه ولی از آقا خبری نبود .. موقع ناهار من تازه یادم افتاده بود که از ذوق پرستو و بازی با پریناز یادم رفته بود ناشتایی بخورم ..خیلی گرسنه بودم ..همه دور میز نشستن و مشغول خوردن شدن ... ادامه دارد... @aghmiun
ایستا روستایی با مردمان بسیار قدیمی شگفت زده خواهید شد اگر بگوییم این روستا در فاصله ۹۵ کیلومتری کرج واقع شده است، اما به قدری اهالی این روستا شیوه زندگی قدیمی دارند که نه تنها در خانه‌ها تلویزیون یافت نمی‌شود، هیچ خودرویی در این روستا مشاهده نخواهید کرد و علاوه بر این انچه بسیار تعجب آور است این است که در این روستا اجازه ورود را به خانم‌ها نمی‌دهند! مردم روستای ایستا حتی مراسمات عزاداری و عروسی را برگزار نمی‌کنند و معتقدند این شیوه زندگی مدرن، شبیه زندگی کفار است! این روستا یکی از عجیب‌ترین روستاهای ایران می‌باشد. @aghmiun
بغل کردن در روابط زناشویی فوایدی دارد که احتمالاً هیچوقت فکرش را هم نمیکردید «بغل کردن» - احساس خوبی به شما می دهد. - حس تنهایی را از بین می برد. - بر ترس غلبه می کند. - دریچه احساساتتان را باز می کند. - اعتماد به نفس را بالا می برد. - حس نوع دوستی شما را تقویت می کند. - روند پیر شدن را کندتر می کند. - اشتها را فرو می نشاند. - استرس و فشارهای عصبی را کاهش می دهد. - با بیخوابی مبارزه می کند. - عضلات بازوها و شانه ها را شکل می دهد. - اگر قدتان کوتاه باشد ، یک نوع تمرین کششی به حساب می آید. - یک جایگزین عالی برای بی بند و باری است. - یک جایگزین سالم و مطمئن برای مصرف الکل و دخانیات است. - وجود فیزیکی شما را تایید می کند. - دموکراتیک است (هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد) همدیگر رو هر روز بغل کنید❤️ @aghmiun
سلام شب تون بخیر و خوشی برای ایجاد تنوع در برنامه های ارائه شده در کانال آنا وطن آغمیون، بر آن شدیم از منابع موثق و مورد اعتماد و اطمینان ،در موارد مختلف مطالبی قابل استفاده برای مخاطبان گرامی و خانواده هایی که محبت میکنند اوقات فراغت شان این کانال را دنبال میکنند ،تدارک ببینیم. هر چند امروزه همه همراهان و مخاطبین بزرگوار در سایه فن آوری های نو و پیشرفته در هر زمینه ای میتوانند به مراجع دلخواه خود دسترسی داشته باشند ،لکن طی صحبت و مشورتی که با آقای فرازی و دیگر دوستان عضو کانال بعمل آمد ،تصمیم گرفتیم در حد بضاعت نسبت به تهیه محتواهای تاثیر گذار در زندگی روزمره ( آشپزی،ورزشی، اجتماعی،طنز،قصه کوتاه،عکس های زیبا، زناشویی، و غیره....) تلاش مستمر داشته باشیم . حتما نظرات ، پیشنهادات و کمک و مدد شما همراهان گرامی در تمامی موارد ما را در ارائه برنامه های مفید ، پیشقدم و دلگرم خواهد کرد.
. الاغ گفت : رنگ علف قرمز است! گرگ گفت : نه سبز است! باهم رفتند پیش سلطان جنگل( شیر ) و ماجرای اختلاف را گفتند. شیر گفت: گرگ را زندانی کنید. گرگ گفت: ای سلطان، مگر علف سبز نیست؟ شیر گفت: سبز است ولی دلیل زندانی کردن تو بحث کردنت با الاغ است! @aghmiun