گیسوکه به طول عمر، می ماندگِرِه
یارم شب آشنایی افشاند گِرِه
محفل به بهانه بست و دیرم شده گفت
خاموش به هر نشانه ام خواند گره
اندیشه شدم روم به هر کوی و نشان
رفتم گره ها ندید و پوشاند گره
شد شمع نگاه من که خم باز نشد
صدها گره ام نخوانده سوزاند گره
از شرم جفا به آه من آه کشید
کآن زلف سیه، کنار خواباند گره
آن بغض همیشگی به امداد آمد
در کنج گلو نشست و جوشاند گره
اشکم به نمایش ترنم پرداخت
با شیون عاشقانه ترساند گره
او ناله کنان به گریه ام گیرا داد
او شهره ی عاشقی که می راند گره
با غمزه نگاه من به خود می خندید
در محفل شانه ها که رقصاند گره
(میلاد) غزل همیشه می گفت چنین
ای وای اگر به سینه می ماند گره
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
790.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیا یادشان میاد این آهنگ کدام سریال بود؟
@aghmiun
🔘سلام اقای فرازی عزیز بنده امیرعلی عباسخانی هستم دانش آموزش مدرسه شهید باهنر آغمیون امروز مراسم روز جهانی خاک با همکاری جهاد کشاورزی و دبیرستان شهید باهنر بود ازتون ممنون میشم که این عکس هارا در کانال آغمیون بزارید .
امیرعلی جان ممنونیم 🙏🙏🙏
🛑🛑🛑آگهی فروش 🛑🛑🛑
باسلام یک ساعت آب واقع در موتور شناور دیلون جنب مدرسه پسرانه به فروش میرسد.
جهت خرید و توافق قیمت با شماره ۰۹۹۶۵۶۲۰۵۱۰ تماس بگیرین 🙏
🛑🛑🛑آگهی فروش 🛑🛑🛑
با سلام یک قطعه زمین زراعی واقع در بالای دشت آرخی که شمالاً هم جوار زمین
آقای مظاهر سیاهی جنوباً مشرف به راه غرباً زمین آقای محمد قلی زاده وشرقاً مشرف به رودخانه ی دشت آرخی میباشد
جهت خرید و توافق قیمت با شماره زیر تماس حاصل فرمائید .🙏
شماره تماس : ۰۹۹۶۵۶۲۰۵۱۰
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طوفان شدید در سواحل سوچی روسیه
قسمتی از سوچی زیر آب رفت..
۴۰۰هزار نفر برق شان قطع شده است ...
درد سر های زمستان ......
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_دهم عزیز گفت : خوب می دونم ؛؛ ولی باید حد خودشو بدو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_یازدهم
فکر می کردم این منم که طاقت ندارم ..دویدم از آشپزخونه تا جلوی پله ها ؛؛ اما دیدم همه با چشم گریون اونجا جمع شدن ...گفتم : عزیزتو رو قران بزارین من برم ببینم چی می خواد ..با گریه گفت : نه تو دخالت نکن ...نمیشه بری ..شوکت هم که داشت گریه می کرد گفت : خانم بزارین این بره ؛ بلایی سر خودش نیاره ؟ فرح گفت : عزیز گناه داره بزار من برم ..امیر حسام هم که رنگ به صورت نداشت و حلقه ای از اشک توی چشمش جمع شده بود گفت : شوکت ناهارشو بیار خودم می برم ..با این حرف امیر حسام عزیز فریاد زد برین گمشین ..حق نداره کسی پاشو بالا بزاره ....هیچ کس ؛؛ هیچ کس حق نداره ....برین گمشین دفعه ی اولش نیست که از این کارا می کنه ...من امروز تکلیفم رو با عزت الله روشن می کنم ..و در حالیکه با گریه فریاد می زد ..همین امروز ..همین امروز ..دیگه صبر ندارم ..و در میون فریاد ها و ضجه های اون زن و جیغ هایی که عزیز می کشید آقا وارد خونه شد ..و اون صحنه ی درد آور رو دید ..
بچه ها هر دو گریه می کردن ..من پرستو رو بغل کردم و نشستم روی زمین و پریناز رو نشوندم روی پام و گفتم : ببین بابا اومد ..تموم شد دیگه گریه نکن قربونت برم همه چی الان درست میشه ..
حال آقا دیدنی بود ...
بدون اینکه حرفی بزنه از پله ها دوید بالا ..و چند دقیقه بیشتر طول نکشید که اون زن آروم شد ...
شوکت خانم در حالیکه می لرزید سینی غذا رو آماده کرد و گذاشت روی پله ...و آقا برگشت اونو با خودش برد ...
من بچه ها رو آروم کردم و پرستو رو خوابوندم ..ولی خودم بشدت ناراحت بودم ..هر سه تای اونا نشسته بودن و زانوی غم بغل گرفتن ...یک ساعتی طول کشید تا آقا اومد پایین ..بدون اینکه حرفی بزنه معلوم بود خیلی ناراحته ..
رفت لباسشو عوض کرد و دست و صورتشو شست و از اتاقش اومد بیرون و خطاب به من گفت : گلنار بیا باهات کار دارم ..گفتم چشم آقا .. و خودش جلو تر رفت توی اتاق زیر پله ..پشت سرش رفتم ...
قلبم تند می زد و فکر می کردم نکنه از چشم من دیده ؟ یا خطایی ازم سر زده که خودم نمی دونم ...
آقا نشست کنار دیوار و در حالیکه غم و درد از صورتش می بارید گفت : بشین دخترم می خوام باهات حرف بزنم ...دو زانو نشستم روبروش ...چند بار چشمشو بست و باز کرد و سرشو تکون داد و دستی کشید به صورتش و گفت : ببین بابا جان خوب فکراتو بکن ..بعد جواب منو بده ..نمی خوام تو رو مجبور به کاری بکنم ..تو سه راه داری هم می تونی برگردی خونه ی خودتون ..هم می تونی اینجا بمونی و از بچه ها نگهداری کنی ..و یا به من کمک کنی ...
هاج و واج نگاهش می کردم ...وقتی جمله ی آخر رو گفت بغض کرد و حلقه ای از اشک توی چشمش نشست اون داشت خودشو کنترل می کرد که اشکش جلوی من پایین نیاد ...دلم براش سوخت و گفتم : به شما کمک می کنم ؛؛ ...گفت : نه دخترم صبر کن اول ببین من ازت چی می خوام بعد قبول کن ؛ من تو رو برای همین کار اینجا آوردم ولی از بس دختر خوبی هستی دلم نمیاد این کارو با تو بکنم ..ولی الان چاره ای ندارم ...ادامه داردگفتم : آقا هر کاری بگین می کنم ..گفت : گوش کن ببین چی میگم ؛؛ ..نمی دونم چقدر از حرفای منو می فهمی ولی باید من زنم رو ببرم یک جای دور ؛؛
ازت می خوام همراه من بیای و ازش مراقبت کنی ؛؛ می تونی ؟
با حیرت بهش نگاه می کردم نمی تونستم بفهمم دقیقا اون از من چی می خواد سرمو بی هدف چند بار تکون دادم ..
ادامه داد ..گلنار جان , دخترم اولش که تو رو آوردم اینجا ؛ فکر می کردم از عهده اش بر نمیای ..ولی حالا می فهمم که می تونی ..
اما باید خودت بخوای و رضا باشی ..
گفتم : کجا آقا می خوایم بریم ؟
گفت : یک جای دور ..خیلی از اینجا دور میشیم و تو نمی تونی به این زودی ها برگردی ..
گفتم : آقا من از زن شما همین جا مراقبت می کنم .؛؛ به قران ؛؛ ...
گفت : نمیشه دخترم ..متاسفانه نمیشه ..زن من مریضه ولی کسی نباید بدونه ..
اینجا موندنش هم دیگه صلاح نیست ..باید بره یک جایی که هوا بخوره آزاد باشه تا خوب بشه اینطوری داره زجر می کشه ,,
اون بالا توی یک اتاق داره دیوونه میشه ..می فهمی چی میگم ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘داستان خانه عشق❤️
@aghmiun