eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺برگزیدگان مسابقات تصاویر خنده‌دار از حیات‌وحش. به این فکر کنید که عکاسان چه تلاشی کردن برای ثبت این لحظه‌ها! در نهایت عکاس تصویر کانگورو برنده جایزه اصلی شد، کانگورو در حال گیتار زدن😁 @aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خاطره جالب رضا عطاران از تغییر رویکرد سیاسی پدرش در طی گذر زمان 😂 🔘حزب باد @aghmiun
یک عکس یادگاری ارسالی آقای علامی @aghmiun از راست : آقایان محمود محمدیان. مالک علامی. محمد اشرف زاده. محمد رستمی و حمید میرزایی
" ولی بابام" اسم بابا بزرگ مادریم ولی بود, ولی آقاپور. پدر بزرگ پسر دایی هایم ,یعنی فرزندان مرحوم حیدر آقاپور. سال پنجم ابتدایی در مدرسه فرخی آغمیون , هم زمان با شروع امتحانات نهایی , ولی بابام , عمرشو داد به شما, ولی بابام همسایه دیوار بدیوار مرحوم حاج محمد خان فرازی بودند, سال های سال باهم همسایگی کردند, در زمان های قدیم که سن بنده هم قد نمی دهد, ظاهرا از روستای آغمیون ,برای کار کردن به شهر باکو , که آن زمان مال ایران بود , می رفتند, ولی بابای ما هم از آن مردانی بوده است که بار و بندیل مسافرت را بسته , برای کار راهی شهر باکو میشوند, مرحوم مادرم و خاله هایم تعریف میکردند که در باکو , ولی بابام فروشنده یا متصدی یک فروشگاه نفت بوده است , مثل مرحوم حسن شعبه که در آغمیون متصدی شعبه نفت بودند, مرحوم مادرم تعریف میکرد , ما بچه بودیم نمی دانم چه اتفافی افتاد که ما را از باکو بیرون کردند, البته خیلی ها را به اجبار از باکو بیرون کردند, و یک وقت خیلی کوتاه تعیین کردند تا خاک باکو را ترک کنیم , فکر کنم جنگ ایران و شوروی بوده ,یا جنگ جهانی دوم بوده, که مقدار زیادی از خاک ایران , بتصرف سربازان شوروی سابق در آمده است و باکو هم جزو قسمتی از ان خاک تصرف شده بوده است, خلاصه مادرم می گفت که ولی بابام , به همراه خیلی از آغمیونی های دیگر , ساکن باکو, مقدار کمی از وسایل و اثاپ خانه مان جمع کرده و عازم روستای مادر زادیشان آغمیون می شوند, مادرم همیشه یک آهی سوزناک در دل داشت از خاطرات بچگی هایشان در باکو. او می گفت چقدر وسایل و اثاث خانه را در باکو جا گذاشته اند و بر گشته اند. مادرم و خاله هایم مدام می گفتند , ما دختر بچه با موهای بور و زیبا بودیم که به آغمیون آمدیم , آنها به اتفاق یادشان بوده است که چه چوری اینها را به کشتی سوار و در سواحل خزر , پیاده کرده اند مادرم می گفت بچه ها را از کشتی با آن ارتفاع به روی شن های دریاچه پرت میکردند. مادرم به ما یاد آوری میکرد موقع رسیدن به آغمیون , اهالی جمع شده بودند و برای ما ها تماشا میکردند, و خیلی خاطرات دیگر را تعریف میکرد که متاسفانه در ذهنم نیست, کسان دیگری هم آن موقع به آغمیون بر گشته بودند مثل مرحوم عرشعلی خان پیل بالا, که قصه سماور نقالای نامبرده را اکثرا شنیدیم , کسانیکه با خود خرده وسایل زندگی آورده بودند بعضی ها یشان , از جمله سماور هایشان از جنس طلا بوده است , در میان اسباب و وسایل خانه خودمان و خاله هایم و همچنین مرحوم دایی ام , هم اجناسی شبیه طلا بود و خیلی از همکتی هایمان که از باکو آمده بودند این وسایل به چشم می آمد ولی ماها از طلابودن ان خبر نداشتیم و بمرور زمان فرسوده شدند یا قسمت , دستفروش های دوره گردی شد که , برای چندین کیلو از این وسایل گران بها , چند جفت دنپایی پلاستیکی تحویل داده اند, و شاید همان دست فروش دوره گرد الان یکی از پر شانس ترین و ثروتمند ترین های , باد آورده باشد. حتی شناسنامه مادرم به خط آذری نوشته شده بود که محل صدورش , شهر باکو ثبت شده بود و موقع اقدام به خدمت سربازی , بالاجبار شناسنامه زیر خاکی مادرم را عوض کردم هر وقت که خانه ولی بابام می رفتیم خیلی از اهالی و ریش سفید ها را میدیدم که در اتاق دو طبقه ای که داشتند جمع می شدند و از باکو حرف می زدند و من آن موقع درک این چیزها را نداشتم. خانه مرحوم دایی حیدر مان که می رفتیم , مرحوم زن دایی مان , لیلان خانم , که واقعا یک خانم بودند , چقدر با نان های لواش محلی تازه و کره و نیمرو , از میهمانانش پذیرایی میکرد , سفره پارچه ای گل گلی اش را وسط خانه پهن میکرد هر چی در ,, گزنه ,, داشت روی سفره می آورد,زن دایی بچه کوچک داشت , واسه همون دایی ام یک ننو , وسط خانه , با بستن طنابی بین دو تیرک ستون خانه , درست کرده بود و همیشه سال داخل آن ننو , خالی از بچه نبود, و تمام بچه های دایی ام   توی آن ننو ی زیبا   , و در کنار آواز لالایی مادر بزرگ ها   , رشد و نمو کرده اند. روزی روزگاری همه خانه های خاکی و گلی و تاریک ما , با صدای گرم و آرام بخش ,, لالایی,, مادر بزرگ های مهربان , عجین شده بودند, و خانه ای بدون مادر بزرگ اصلا صفایی نداشت  , البته فهم و درک آن فضا برای , بچه های امروزه , مقدور نیست , چون نه آن خانه ها الان وجود دارد نه آن مادر بزرگ ها, بویژه نه اخلاق و ادب و احترام , به معنای واقعی , را شاهد نیستیم.در ماه محرم امسال که به آغمیون رفته بودم , سری زدم به خانه ولی بابام , که الان نوه شان   , محمد اقاپور , پسر دایی عزیزم, نگذاشته چراغ آن خانه خاموش شود, رفتم و خاطرات دوران قدیم را در نبود و فقدان ولی بابام و دایی ام و زندایی ام , در ذهن ام مرور کرد, نقشه خانه بطور کل عوض شده و دیوار های خشتی قدیم جایشان را با آجر و سیمان و پنجره های چوبی آبی رنگ قدیم, هم جایشان را با پنجره های آلومینیو می عوض کردند ,و این یعنی پوست انداختن