کلاس چهارم ابتدایی.سال ۱۳۷۸.دبستان شهید منتخب اغمیون.
به ترتیب از راست ردیف اول :پیمان نجاتی .بهنام آقاپور .شهرام نیازیان .اکبر ممی زاده
ردیف دوم:سعید برزگری.رامین احمدی.علی عزت الهی.سیامک افتخاری.علی بحری
ردیف سوم:جابرامیرنژاد.حسین سلیمان پور.سجاد عزتی.علی ممتاز آذر.هادی آخوندی.محمدصمدحانی. و ردیف آخر:حسن سیدی.رضا ندیری.بهزاد زیادی.هادی ساعدی.امیر غفرانی و مرحوم غلام با عصمت
@aghmiun
با پیگیریهای مجدانه دکتر یوسف داودی نماینده شهرستان سراب پروژه تعریض جاده گردشگری از روستاهای اسبفروشان و قشلاق به سمت سراب درحال اجرا می باشد ضمناً 3کیلومتر از این محور در سه سال گذشته بصورت چهارخطه تعریض شده و ادامه آن به سمت سراب درحال ساخت است در این مسیر آبهای گرم اسبفروشان و الله حق قرار داشته و روستاهای اسبفروشان.سردها. هریس.قشلاق.و انداراب که مردم عزیز از این روستاها استفاده می نمایند.
📲کاربران
@aghmiun
🔘یکی از مردان خوشنام آغمیون، روانشاد علی پلنگی.
(تصویریشون را بافتوشاپ بازسازی کردم)
روحشان قرین رحمت الهی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_دوازدهم و قبل از اینکه من جوابی بدم آقا دیگه نتونس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سیزدهم
گفتم : آقا ؛؛ خاطرتون جمع باشه من به کسی حرفی نزدم ..
گفت : می دونم ..بهت اعتماد دارم ...
امیر حسام گفت :گلنار ؟ تو واقعا چند سالته ؟
گفتم : دوازده سال آقا ..
گفت : پس به خدا نصف تو زیر زمینه ،
گفتم : اینی که گفتین یعنی چی ؟ خوبم یا بدم ؟
خندید و گفت : نصف بیرون زمین رو میگی ؛ یا نصف زیر زمین؟ ..
گفتم : وا ؟ آقا دارین شوخی می کنین ؟
آقا گفت : امیر حسام ؟ سر بسرش نزار ...
آقا به جز چیزایی که برای من گرفته بود کلی خرید کرده بود برای سفر ..
من از ذوق دیدن لباسهام اونا رو بغل زدم و وارد خونه شدم ..
آقا به شوکت گفت : برو به محمود و امیر حسام کمک کن ..فرح یک چمدون بده به گلنار وسایلشو بزاره توش ...بطور شگفت انگیزی همه با من مهربون شده بودن ..
عزیز گفت : گلنار جون بیا اینجا بازش کن ببینیم برات چی خریدن ؟ ..
باورم نمیشد پالتو سبز یشمی با یک یقه ی بزرگ ..چند جفت جوراب پشمی بلند ..دو دست بلوز و دامن ..ژاکت سفید ..
رو سری پشمی و دو جفت کفش درست و حسابی که بیشتر از رویا های من بود ..
کلی چیزای دیگه که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم ..ولی نگاه دلسوزانه ی عزیز و شوکت و فرح از نظرم دور نموند ...
با اینکه از ذوقی که داشتم اصلا جدی نگرفتم ..ولی از اینکه اون همه با من مهربون شده بودن به شک افتادم ..
اصلا چرا اونا یک مرتیه این همه با من تغییر رفتار داده بودن ..نمی فهمیدم ..
اونشب با ذوق و شوق کنار پرستو خوابیدم ....و دیگه از دل و جون دوست داشتم با آقا به اون سفر دور برم ..غافل از اونچه که انتظارم رو می کشید ..صبح زود عزیز بیدارم کرد و گفت : گلنار پاشو حاضر شو زود باش عزت الله خان منتظره ..
از جام پریدم ..چمدونم بسته و آماده بود ..
زود لباسمو عوض کردم و نمازم رو توی اتاقم خوندم و پالتوی قشنگم رو پوشیدم ..
همه بیدار بودن ..
عزیز گفت : بیا جونم یک چای داغ بخور و ناشتایی که گرسنه نمونی ..
شوکت خانم گفت : این بسته رو ببین تو باید توی راه به آقا و خانم برسی ..این مال وسط روزه ..
این ناهار شماست ...این آجیل و خرما ..
اینم اناز دون کرده کاسه و قاشق هم گذاشتم ..چای و استکان اینجاست ..فهمیدی ؟
گفتم فهمیدم ...ماشین جلوی پله ها پارک بود ..
سقف ماشین روی بار بند چمدون ها و رختخواب بسته شده بود؛؛ و صندوق عقب اونقدر پر بود که درش به زور بسته شد ..
روی صندلی عقب دو تا پتو ویک بالش دیدم ...عزت الله خان ماشین رو روشن کرد و برگشت ..عزیز فورا به همه که توی راهرو جمع شده بودن گفت برین توی اتاق ..
عزت الله خان از پله ها رفت بالا ...
من هاج و واج نگاه می کردم ..که آقا رو دیدم دست زنی رو گرفته که سر تا به پا سیاه پوشیده بود و یک شال سیاه هم روی سرش انداخته بود ..
و با تکیه بر شونه های آقا از پله ها پایین می اومدن ...
عزیز پرستو رو بغل کرده بود و فرح پریناز رو ..
از دور بچه ها رو گرفتن جلوی صورت اون زن ..یک لحظه زانو هاش خم شد و آقا اونو گرفت ...
در سکوتی تلخ و غمبار در حالیکه همه با هم اشک میریختن ..مدتی بی حرکت از زیر شال بچه ها رو نگاه کرد و در حالیکه هیچ صدایی از گلوش در نیومد؛؛از شدت گریه شونه هاش می لرزید ..
به کمک آقا از در بیرون رفت ..و سوار ماشین شد ..من همینطور مات زده ایستاده بودم ...
امیر حسام گفت : گلنار بیا این رادیو رو بدم به تو با باتری کار می کنه تازه خریدم ..
اونجا سرت گرم میشه ..حالا برو منتظرن ...مراقب خودت باش ..
و من همینطور بهت زده با همه خداحافظی کردم و رفتم روی صندلی جلوی ماشین نشستم ...
اما نمی تونستم پشت سر هم برنگردم و به اون زن نگاه نکنم ..و در حالیکه عزیز پشت سرمون آب میریخت از در خونه بیرون رفتیم ..
آقا از توی آینه به عقب نگاه کرد و گفت : شیوا جان عزیز دلم راحتی ؟حالت خوبه ؟
بخواب برای ناشتایی صدات می کنم ...
اون زن آهسته گفت : ..نه خوابم
ادامه دارد..
@aghmiun