1_7683483258.Mp3
زمان:
حجم:
2.7M
🎙علیرضا قربانی
🌼ازتوکجاگریزم
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیزدهم گفتم : آقا ؛؛ خاطرتون جمع باشه من به کسی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهاردهم
با شنیدن صدای محزون اون زن معمای من پیچیده تر شد ..
داشتم فکر می کردم اون که حالش خوبه چرا باهاش اینطوری رفتار می کنن ؟ ولی نه جرات پرسیدن داشتم و نه موقعیتش بود ...
وقتی ماشین از شهر بیرون رفت و ما توی جاده ی خاکی و اغلب یخ بسته بالا و پایین می رفتیم ، من فهمیدم که راه دور یعنی بیرون از شهر تهران..
تازه خورشید از پشت کوه بیرون اومد و من از گرمای اون غرق در لذت شدم ...
آقا همینطور که رانندگی می کرد گفت :شیوا جان به سلیمان پیغام فرستادم ..خدا کنه به دستش رسیده باشه ..چیزی می خوری ؟ ..
و منتظر جواب نشد و ادامه داد گلنار جون ..
ببینم می تونی چای بریزی و چند لقمه برای خانم درست کنی ؟
فورا در حالیکه سبد زیر پام رو زیر و رو می کردم گفتم : بله آقا همین الان ..
گفت : به منم بده احساس می کنم اشتهام باز شده ..
شیوا باید زود تر این کارو می کردیم و این کابوس تموم میشد ...
باز اون زن آروم و غمگین گفت : خودتم می دونی که این کابوس تموم شدنی نیست ...بعد از اینکه لقمه ها رو درست کردم گذاشتم توی یک بشقاب و با یک لیوان چای دادم عقب و شیوا در حالیکه دستکشی سیاه به دست داشت ازم گرفت ..
بعد برای آقا هم درست کردم و گذاشتم کنار دستش تا یواش یواش بخوره ..
شیوا ظرفا هاشو به من پس نداد و گفت : همینجا باشه نباید با بقیه ی ظرف ها قاطی بشه ...
گفتم : خانم اشکالی نداره یک جا آب باشه من می شورم ...
آقا گفت : گلنار جون خانم مریضه ....خوب گوش کن ببین چی میگم ..ظرف ها ی خانم باید جدا باشه ..
تو زیاد نباید بهشون نزدیک بشی ..ممکنه بیماری واگیر داشته باشه می فهمی چی میگم ؟
گفتم : بله آقا حواسم هست ..فهمیدم ..
حالا من از اون سفر خوشم اومده بود با آفتابی که از شیشه به صورتم می خورد ..و حرکت یکنواخت ماشین سرم کج شد و مدت زیادی خوابیدم ..و با ترمز ناگهانی اون بیدار شدم آقا می خواست بنزین بزنه ...توی یک شهر دیگه بودیم ...ولی دیگه برفی در کار نبود ..
همه جا سبز خرم و بوی بهار میومد ...به عقب نگاه کردم خانم بالش رو گذاشته بود زیر سرشو رفته بود زیر پتو ..
حرکتی نمی کرد ...یکم جلو تر آقا کنار یک رود خونه زیبا نگه داشت تا ناهار بخوریم ...
اما خانم پیاده نشد ..آقا گفت : بیا پایین قربونت برم یک هوایی بخوری کسی اینجا نیست ..
گفت : نه به درد سرش نمی ارزه ..مردم فضول هستن ..من خوبم از همین جا همه چیز رو می ببینم ...
آقا هم نشست روی صندلی عقب کنار اون و من غذا مو بر داشتم و بردم کنار رود خونه ونشستم روی یک سنگ و همین طور که به رد شدن آب نگاه می کردم ..
رفتم توی رویا ...دختر شاه پریون رسید به یک رود خونه روی یک سنگ نشست تا پاهاشو می خواست بزار توی آب ..
پسر پادشاه یک مرتبه از روی یک شاخه ی درخت پرید پایین ...
دختر شاه پریون که نمی خواست شناخته بشه پا گذاشت به فرار پسر پادشاه دنبالش کرد و اونو گرفت و گفت : وای تو چقدر زیبایی ؛تا حالا این طرفا تو رو ندیدم تازه به دیار ما اومدی ؟دختر شاه پریون با اینکه به پدرش قول داده بود غیب نشه ..مجبور شد خودشو نا پدید کنه ..
پسر پادشاه هراسون شد به هر طرف گشت تا اون دختر رو که یک دل نه صد دل عاشقش شده رو پیدا کنه ...
دختر شاه پریون همین طور که غیب بود می دید که اون پسر بیقرار به دنبال اون می گرده ...
گلنار ..گلنار ؟ بیا بابا می خوایم بریم ..
و دوباره راه افتادیم نزدیک غروب آفتاب رسیدیم به یک روستا توی دامنه ی کوه ...
ولی آقا نگه نداشت و به راهش ادامه داد ...از جا هایی میرفت که اصلا جاده نبود ..بالاخره خیلی دور تر از اون روستا روی یک بلندی ایستاد و برگشت و به شیوا گفت :تو همینجا بشین ..
منو و گلنار میریم تا بخاری رو روشن کنیم و اگر خوب تمیز نکرده باشن اونجا رو مرتب کنیم ..
نمی دونم پیغامم به سلیمان رسیده یا نه ..بزار اول من برم بعد میام دنبالت ..
گفت : نه من اینجا تنها نمی مونم ..شاید یکی ماشین رو دیده باشه بیاد سراغون ...
منم میام ..می تونم بهتون کمک کنم حالم خوبه ...
ادامه ساعت 21
- @aghmiun
یکی از بهترین میوهها در ماههای سرد سال، خرمالو است
خرمالو علاوه بر اینکه کمخونی را ازبین میبرد و چربی خون را کاهش میدهد در فصل سرما از سرماخوردگی و آنفولانزا هم پیشگیری میکند.
🔘منبع سایت سلامت
@aghmiun
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از ویدئوهای پربازدید این روزها در فضای مجازی مربوط به یخ زدن کامل دهان، چشمها و گوشهای یک گوزن در کشور قزاقستان است که دو نفر در یک جاده سعی میکنند به این گوزن کمک کنند.
@aghmiun
بخشی از شعر بلند صدای پای آب
از سهراب سپهری
زندگی، رسم خوشایندی است
زندگی، بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازهی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچهی عادت، از یاد من و تو برود
زندگی، جذبهی دستی است که میچیند...
زندگی، حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی، سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد
زندگی، دیدن یک باغچه از شیشهی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمسِ تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کُرهای دیگر...
راز گل سرخ، سپهری، ص ۱۲۰ و ۱۲۱.
@aghmiun
💢فال حافظ....✨😂
دوستی میگفت :
♥️درسال ۶۲ طی سفری که به بوشهر داشتیم
و در برگشت دو سه روزی هم در شيراز بوديم...
قبل از هر چیز به زیارت بارگاه ملکوتی حافظ شتافتم
پس از زیارت و اهدای فاتحه، پیرمردی که روی پلهها نشسته و با دیوانی که در دست داشت برای مشتاقان خواجه در قبال ۵۰ ریال فال میگرفت، نظرم را بخود جلب کرد...
🗯صبر کردم سرش خلوت که شد اجازه خواستم در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند...
♥️او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت :
من از نوه نتیجه های خود خواجه حافظ شیرازی هستم.
فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است.
کار من گرفتن فال دوست داران حافظ است.
تنها حسرت من اینکه بعد از فوت من از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد.
🗯یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شيراز و اصلأ هیچکدام علاقه ای به اين کار ندارند.
گفتم من از مریدان جد ّشما هستم.
از راه دوری آمدهام.
دلم میخواهد یکی از شیرینترین و بیاد ماندنیترین خاطراتت را برایم بازگو کنی...
♥️گفت واللّه خاطره که زیاد دارم
ولی یک روز عصر شش تا دختر دانشجوی دانشگاه پهلوی شیراز پس از زیارت مقبره حافظ پیش من آمدند و گفتند:
🗯حاج آقا برای ما *«هر شش نفر»* یک فال بگیر
گفتم یکی یکی نیت کنید تا بگيرم.
گفتند نه نیت کردیم شما یک فال بگیرید خوب است،
من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند گفتم:
آخر نمیشود، *اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال را میگیرم.*
♥️آنها قدری پچ پچ کردند باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون میشویم.
من بناچار قبول کردم و شروع کردم بخواندن این غزل؛
🗯*من دوستدار روی خوش و موی دلکشم*
*مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم*
وقتی *بیت هفتم* را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظيه را پرکرد، وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفتند:
حاج آقا راستش را بخواهی ما با هم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود *با کدام یک از ما ازدواج میکرد...؟!!!*
♥️وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که *حافظ نه تنها خوش مشرب، بلکه ماشاالله خوش اشتها هم بوده اند*
که خواهان هر شش نفر ما بود...
🗯آنها بجای ۵۰ ریال بمن ۵۰۰ ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظيه دور شدند....!!!
♥️*و بیت هفتم چنین بود:*
*شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت*
*دستم تهیست ورنه خریدار هر ششم*
@aghmiun