10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفا تا آخر گوش کنید خیلی آموزنده هست
@aghmiun
🔺تصویر بالا مرز دو کشور بلژیک و هلند
تصویر پایینی مرز هند و پاکستان
🔸اين همه عشق و محبت و دوستى در خاورميانه ستودنيست :/
@khabarfarda_ir
@aghmiun
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی یا آنها را بد انجام دادهای گلایه میکنی. طوری که انگار این کار فایدهای دارد. چرا خودت را نمیبخشی و به خودت یادآوری نمیکنی که همیشه بیشترین تلاشت را کردهای؟ انسانها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند. لازم است گذر عمر، چیزی جز موی سفید برای ما به ارمغان بیاورد.
👤فرانسسك ميرالس
❇️شب بخیر
@aghmiun
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدیو بیش از ۱۰۰ سال قبل ضبط شده بعنوان
فیلم ٫٫ مشهدی عباد ٫٫
با دو نوع رقص آذربایجانی عروس و داماد💕
@ghmuun
به هم لطف کنیم... - به هم لطف کنیم....mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح 9 آذر
⚘صبح آمد
⚘به غزلخوانے چشمان شما
⚘باد هم میگذرد از سر زلفان شما
⚘نرم نرمڪ
⚘بگشا پلک ڪه خورشید تویی
⚘روز روشن شود از چهرهے تابان شما
⚘ســلام صبح زیبـاتون بخیـر⚘
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پانزدهم آقا یک فانوس از صندوق عقب برداشت و روشن کرد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_شانزدهم
درو باز کردم ..آقا جلو میومد و دستش یک چراغ زنبوری بود که نور زیادی داشت ..
سه تا مرد با دوتا الاغ وسایل رو میاوردن بالا .. اونا همه چیز رو دم در گذاشتن و رفتن شنیدم که آقا گفت : سلیمان ممنون ..
اونم گفت : وظیفه بود آقا..بازم میگم اینجا بهتون سخت میگذره خونه ی چوپونی بوده من سعی کردم درستش کنم ولی بازم در حد و اندازه ی شما نیست بریم خونه نمی زارم بهتون بد بگذره ...
آقا گفت : بهت که گفتم : خانم حالشون خوب نیست دکتر گفته باید یک همچین جایی باشه ..
شما به ما برس ازت ممنون میشیم ...
گفت : در خدمتم عزت الله خان ما نمک پرورده ی پدر خانم هستیم ... نوکر خانه زادیم به خانم سلام برسونین وبگین هر کاری باشه انجام میدم ...
صبح اول وقت میام و شیر و کره و نون میارم ..ناشتایی نخورین تا من بیام ...
و اونا که رفتن کار ما شروع شد ...
آقا همه چیز با خودش آورده بود ...فورا کتری رو آب کرد و گذاشت روی بخاری ..
غذایی که از ظهر مونده بود روی بخاری گرم کرد خوردیم تا چای آماده شد ..آقا کمتر به من فرمون می داد و همه ی کارا رو خودش می کرد ..
اون مهربون ترین آدم دنیا بود ....انگار صورتش دیگه غم نداشت ..مثل این بود که خیالش راحت شده بود ....
بعد شیوا نزدیک بخاری خوابید و آقا کنارش و منم کنار دیوار خوابیدم ...باورم نمی شد ..
آقا با چهار وجب اونطرف تر از من خوابیده بود ..خیلی زود تر از ما خوابش برد ...
اما شیوا همچنان اون شال روی صورتش بود و همون طور هم خوابید ...
صبح هر سه ی ما با صدای ضربه هایی که به در می خورد از خواب پریدیم ...
سلیمان بود ..آقا فورا پالتوش پوشید و خواب آلود رفت و چیزایی که آورده بود گرفت ..
و کار من و آقا شروع شد ..
تند و تند رختخواب ها رو جمع کردیم و گذاشتیم گوشه ی اتاق ...
اجاق رو روشن کردیم و من شیر رو ریختم توی قابلمه و گذاشتم روی صفحه ی آهنی اجاق تا جوش بیاد ...و پالتوم رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون ...خورشید داشت بالا میومد ...باورم نمی شد ..کوهستانی وسیع و دلنواز ...که تا چشم کار می کرد همه جا سبز بود و با تابش نور خورشید زیبایی وصف ناپذیری رو بوجود میاورد که واقعا قلبم رو لبریز از شادی کرد ..
دلم می خواست بدوم و فریاد بزنم وخوشحالی کنم ...احساس کردم چقدر اونجا رو دوست دارم ..
و این بالا و پایین رفتن احساسات خاصیت من بود ..
مدام مثل نسیم تغییر جهت می دادم و ذاتا خودمو با همه چیز سازگار می کردم ..
اما مشکلات برای زندگی یک زن مریض و ناز پرورده زیاد بود دستشویی بسیار بدی داشت و حمامی در کار نبود ...
نمی دونم ما چطور می خواستیم اونجا دوام بیاریم ..
اما آقا از همون صبح شروع کرد ...در حالیکه رو دشت پایین کوه ایستاده بود و دستهاشو به کمرش زده بود ..به من گفت : خوب گلنار خانم حاضری اینجا رو برای زندگی آماده کنیم ؟گفتم : بله آقا حاضرم ..
گفت : می بینی چقدر اینجا قشنگه ؟
گفتم : بله آقا ...
گفت : از اون تپه که یکم بریم پایین یک چشمه هست ..می تونی به راحتی ازش آب بیاری ..سلیمان ظهر یک بشکه بزرگ میاره ..تو باید اونو همیشه پر نگه داری ..توانشو داری دخترم ؟
گفتم بله آقا ...
گفت قربون دختر خوبم برم ..آفرین به تو ..پس بیا شروع کنیم ..
از اینجا یک خونه ی خوب و قشنگ درست کنیم که ازش لذت ببریم ...
و تا بعد از ظهر من و آقا همه چیز رو جابجا کردیم ..
ناهار آبگوشت بار گذاشتیم و چای ما مدام آماده بود ...
آقا رادیو رو روشن گذاشته بود و خودش تنه های درختی رو که به تکیه های بزرگ گذاشته بودن می شکست و کوچک می کرد ...شیوا همچنان در سکوت کنار بخاری نشسته بود ..
من و آقا با دوتا ظرف بزرگ رفتیم آب بیاریم و بشکه ای رو که سلیمان آورده بود پر کنیم ...
توی راه ازم پرسید : تو که از اومدن اینجا ناراحت نیستی ؟
گفتم : نه آقا نیستم ..اولش یکم تو ذوقم خورد ولی وقتی صبح شد دیدم جای خوبیه ...
فقط یک چیزی ناراحتم می کنه ..
گفت : چی بگو ؛؛
گفتم : شما بهم میگین چرا خانم اون شال سیاه رو از روی صورتش بر نمی داره ؟
گفت : بهت میگم ..یک طرف صورتش زخم شده و یکی از چشمهاش بصورت بد جوری از اون زخم به نظر میاد ..دست هاشو گردنشم همینطور شدن ..حالا فهمیدی ؟ اینجا تو مسئولی نزاری هیچ کس اونو ببینه و بفهمه که چه بیماری داره ..وگرنه اذیتش می کنن ..
تو که نمی خوای اون اذیت بشه ؟
گفتم : الهی بمیرم ..برای همین عزیز نمی ذاشت کسی بره اونو ببینه ؟ ..
به چشمه رسیده بودیم نشست و سطل رو گذاشت زیر آب چشمه تا پر بشه و با حسرت گفت : عزیز؟ ...آره عزیز برای همین نمی ذاشت کسی اونو ببینه ...
ادامه دارد.
@aghmiun