eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
مرحوم حاج زلفعلی طاقی برای شادی روحش صلوات هدیه کنیم. روحت شاد یادت گرامی پسر عموی عزیزم🖤
امروز اولین سالگرد درگذشت حاج محمد نیازلو بود . برای شادی روحشان و همه اموات بخوانیم ذکر فاتحه و صلوات @aghmiun
🔘مرحوم پرویز قرائی سالگردشون بود ممنون میشم یادی ازشون بشه 🙏 📲خانم یارمحمدی روحشون شاد. @aghmiun
مرحوم یوسفعلی برزگری @aghmiun
از راست پدربزرگ مرحومم سیف الدین محمدباقری،دایی عزیزم مرحوم حسین محمدباقری و باجناق پدربزرگم مرحوم بایرام حنفی زاده
مرحوم حسین محمدباقری
مرحوم کربلای عبدالعلی اصغری اصل
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شانزدهم درو باز کردم ..آقا جلو میومد و دستش یک چراغ
این حرف رو با تردید زد طوری که من باور نکردم .. نشدی اما اندوهی که همیشه توی صورتش می دیدم دوباره مثل سایه ای سیاه پیدا شده بود ..  و باز دلم بشدت به حالش  سوخت .. اصلا دوست نداشتم اونو غمگین ببینم .. و در حالیکه دو تا سطل دست آقا بود و یکی دست من, با زحمت اونا رو می بردیم بالا .. هر قدمی که بر می داشتم یکبار به صورت اندوهگین  اون نگاه می کردم  غمی که حالا می تونستم بفهمه از کجاست ؛؛  ..و دلم می خواست کاری کنم که باعث  خوشحالی اون بشم ؛؛ ... نزدیک کلبه که رسیدیم , آقا سطل ها رو گذاشت زمین و گفت : گلنار خانم یک سر به شیوا بزن ببین حالش خوبه ؟ فورا رفتم و در کلبه رو باز کردم و نگاهی انداختم ..و برگشتم و گفتم : آقا راحت خوابیدن ... اون همینطور که  داشت آب ها رو میریخت توی بشکه گفت : گلنار؟ بهم بگو  پشیمون نشدی با ما اومدی ؛؛  اگر اینطوره ؛ من یک فکری برات می کنم ..بدون معطلی گفتم : نه آقا میمونم ..راستش اول پشیمون شدم ولی تا خانم خوب بشه پیش شما  می مونم ... گفت : تو دختر با معرفتی هستی ..کاش یکی از نزدیک های ما هم مثل تو بود... بادی به سینه انداختم و نفسی بلندی کشیدم این تعریف برای اینکه از ته قلبم رضایت پیدا کنم کافی بود.. بعد به آقا کمک کردم تا کمی هیزم بشکنه .. هوا آفتابی ولی سرد بود ..اما من در کنار اون هیچ احساس سرما نمی کردم ... تا وقتی برگشتیم توی کلبه شیوا رو در حال گریه کردن  دیدیم ... زن بیچاره جز گریه کاری از دستش بر نمی اومد ...آقا با مهربونی رفت کنارش نشست و گفت :وای باز چی شده زن عزیز من غمگین شده ؟.. قرارمون این نبود شیوا خانم ... اینطوری نکن روحیه تو باید خوب باشه تا بتونی زود تر خوب بشی .. از این طبیعت لذت ببر ..و سعی کن غصه به خودت راه ندی  ..دارو هاتو خوردی ؟ شیوا در حالیکه دستمالی که توی دستش بود می برد زیر شال تا اشکشو پاک کنه ، گفت : عزت الله خان ؟ تو کی بر می گردی ؟آقا خنده ی زورکی کرد و گفت : ای بابا چه وقت این حرفاس ما تازه رسیدیم ..تو از الان برای رفتن من گریه می کنی ؟ اونقدر میمونم تا خودت بگی برو ..خودت می دونی که کار دارم و اگر نرم اوضاع مون خراب میشه ,, اگر به خودم بود همین جا تا ابد میموندم ...تازه بچه هامون رو چیکار کنم ؟ عزیز رو که میشناسی ... باید یکی رو مثل گلنار پیدا کنم که از پرستو مراقبت کنه ..عزیز بد اخلاقی می کنه ؛؛ و اون بچه اینو می فهمه .. نمیدونی چطوری به گلنار عادت کرده بود بدون اون نه می خوابید نه شیر می خورد ... باید برم به اونا هم برسم ..حالا خیالم از بابت تو راحته ..همه چیز رو برات روبراه می کنم .. خودت می دونی که چاره ندارم ..نمی زارم تو رو ببرن توی اون خونه ها که پر از مریضه ...سه روزم دوام نمیاری .. شیوا گفت : من اگر از این مرض نمیرم از دوری بچه ها دق می کنم ...به سلیمان گفتی من چم شده ؟گفت : نگران نباش گفتم روانت بهم ریخته و باید استراحت کنی ..بهش سفارش کردم هیچکس حق نداره بیاد اینجا ... پرسید : بابا می دونه ما اینجایم ؟ گفت : والله نمی دونم ..شاید براش مهم هم نباشه ..اون سرش با زن جدید و بچه اش گرمه یکبارم سراغ تو رو نگرفته ... یکبار  بار که اومدم اینجا رو ببینم توی گرگان دیدمش از حالت پرسید و منم ازش گله کردم ..گفت : گرفتارم تازه خودت می دونی که نمی تونم به دیدن شیوا بیام می ترسم ازش بگیرم  .. گفتم : وضع خوبی نداری می دونی چی جواب داد ..به من گفت به نظرم ببرش تبریز بزار بابا باغی همه رو اونجا می برن برای خودشم بهتره ؛ توی مینو دشت همه ما رو میشناسن فایده ای نداره زود شناسایی میشه اونوقت برای منم بد میشه .. اونقدر عصبانی بودم  که بدون خدا حافظی ازش جدا شدم ... ادامه دارد... نمی فهمم چطور می تونه در مورد تو اینطوری حرف بزنه ؟ .. گفت : حق دارن می ترسن از من بگیرن ..همه می دونن این بیماری چقدر خطرناکه ...من برای توام می ترسم .. بهتر توام دیگه سراغم نیای ...اگر دیدیم اینجا نمیشه زندگی کرد منو ببر همون جا توام راحت میشی ... آقا گفت : آخ ؛آخ زن لوس من ..بازم از اون حرفا زدی ؟ خودت می دونی که ولت نمی کنم اصلا نگران نباش اگر تو رو شناسایی کنن و ببرن  اونجا ؛ منم باهات میام .. هیچوقت از دست من خلاص نمیشی ... شیوا گفت : ترس از دست دادن تو بیشتر از همه چیزتوی این دنیا  اذیتم می کنه ... من دیگه صبر نکردم به حرفای اونا گوش کنم ... به هوای آب کردن پارچ از اتاق اومدم بیرون ...بیماری اون واگیر دار بود یعنی اینکه ممکنه منم مثل اون بشم ...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شانزدهم درو باز کردم ..آقا جلو میومد و دستش یک چراغ
و این بشدت منو ترسوند ..همینطور که پارچ دستم بود روی هیزم ها نشستم واز اون بالا به  تپه های سبز و وسیع نگاه کردم ...و به جای هر لذتی وجودم رو وحشت گرفت ..دلم شور افتاده بود .. با خودم گفتم ؛؛چیکار کنم خدایا ؟ خوبه فرار کنم یک طوری خودمو می رسونم به تهران ... اصلا رک و راست به آقا میگم که پشیمون شدم .. من نمی خوام مثل شیواخانم مریض بشم ...و بغض کردم..و با همون حال زیر لب تکرار کردم آره بهش میگم ..بهش میگم ؛؛  مگه چیه ؟.. نمی خوام اینجا بمونم زور که نیست ... که از صدای قرچ قرچ در سرمو برگردوندم .. آقا اومد بیرون ..و بدون اینکه به من نگاه کنه در حالیکه چشمش لبریز از اشک بود یکم تو سرازیری  قدم  برداشت و پشت به من ایستاد ... خدایا چرا دلم برای اون می سوزه ..نمی خوام ناراحت ببینمش ...گناه داره .. پارچ رو گذاشتم زمین و رفتم نزدیک اون ایستادم ..مثل اینکه وجودم رو احساس کرده بود .. بدون اینکه برگرده با بغض گفت : گلنار کاری داری ؟ گفتم : آقا ؟ شما ناراحتی ؟ گفت : خیلی زیاد ...منو  ببخش گلنار ؟ گفتم : بله ؟ شما چی گفتی آقا ؟ تکرار کرد : منو می بخشی ؟حال عجیبی داشت چشمهاش سرخ شده بود .. گفتم : برای چی آقا ؟ گفت : تو رو توی شرایط سخت قرار دادم ..باور کن خودم راضی نیستم ..برای توام نگرانم .. نمی دونم کاری که کردم درست بوده یا نه ...ولی ..و ساکت شد و چند قدم دیگه رفت جلوتر دستشو با حرص کشید به سرشو با بی تابی صورتشو مالید ..و روی زمین نشست و به دور دست نگاه کرد ... از همون جا با بغض گفتم : ولی چی آقا ؟ گفت : بیا اینجا ..رفتم جلوتر ؛؛ گفت : بشین باهات حرف بزنم ... نشستم و گفتم : آقا شما ناراحت نباش من از شما ناراحت نیستم که ببخشم ... گفت : تو دختر با هوشی هستی ...تا حالا فهمیدی که من در حق تو خوبی نکردم ..اما باور کن دخترم چاره نداشتم  ... جریانش مفصله ..دکترش میگه مسری نیست ..ولی مردم از این بیماری وحشت دارن ..و همه ی مردم فکر می کنن  که واگیر داره ...اگر کسی بفهمه که ما یک جذامی نگه می داریم ..دنیا رو روی سرمون خراب می کنن ..ولی تو شیوا رو نمیشناسی .. نمی دونی چقدر حساس و لطیفه ..من رفتم خونه هایی که این بیمارا رو توش نگه می دارن دیدم ... نمی تونم بزارم شیوا بره اونجا زندگی کنه ...مرگش حتمیه ..می فهمی چی میگم ؟ نمی تونم ..توانشو ندارم ازش بگذرم .. اون مادر دوتا بچه ی منه ... تو رو این وسط قربونی کردم ..کار درستی نبود ..من آدم با شرفی هستم و اینو می فهمم ولی باور کن قصدم این نبود .. تو رو هم دوست دارم دختر خوبی هستی ....بازم همین الان بهت میگم ..اگر راضی نباشی وجدانم راحت نیست ...یک کاریش می کنم دخترم .. گفتم : آقا ...آقا ... زبونم بند اومده بود   ..خواسته های اون مراد من بود ؛؛ نمی تونستم در مقابلش مخالفتی بکنم .. می خواستم خوشحال باشه ..گفتم : نه آقا انشالله من نمی گیرم خودم مواظبم .. خوب شد بهم گفتین ...کاری می کنم که شیواخانم زود ؛زود خوب بشه ..بعد همه با هم از اینجا میریم ... بهتون قول میدم خوب میشن ..من نمی دونم جذام چیه تا حالا نشنیدم ولی به دلم افتاده که حالشون خوب میشه ... نگاهی پر از محبت و مهربونی به من کرد و آه عمیقی کشید وگفت : تو چه انسان والایی هستی توی این همه بدبختی تو نعمتی بودی که خدا بهم داد ... در حالیکه قلبم لبریز از محبت اون شده بود گفتم : واقعا راست میگین آقا ؟ شما در مورد من اینطوری فکر می کنین ؟ گفت : گلنار یک چیزی بهت میگم هیچوقت یادت نره ..قلب تو مهربونه مثل آینه ای صاف و شفاف ..نزار هیچ کس این مهربونی رو ازت بگیره .. من ازت خیلی ممنونم اگر خدا عمری بهم بده تا آخر عمرم مراقبت خواهم بود ... و از جاش بلند شد و سریع رفت بالا ...من آهسته و زیر لب در حالیکه حس عجیبی داشتم  گفتم : آقای عزیز من تو فقط ناراحت نباش ... ادامه دارد... @aghmiun 🔘امشب دوقسمت از داستان رادریافت کردیم.
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرفتار شدن چندین راس اسب در یخبندان و تلاش برای رها سازی آنها.. در روسیه @aghmiun
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید مداد تراش های قدیمی را ..... البته ما اینها را هیچوقت ندیدیم... در هر حال خیلی جالب هستند ،برای تراشیدن یک مداد چیکارا کردن ....... @aghmiun