12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان ازدست «دوپــــــــــــــامین»!!!
@aghmiun
Behnam Bani ~ Music-Fa.ComBehnam Bani - Khastam (320).mp3
زمان:
حجم:
8.9M
🎙Behnam Bani
🌼 Khastam
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
و این بشدت منو ترسوند ..همینطور که پارچ دستم بود روی هیزم ها نشستم واز اون بالا به تپه های سبز و وس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_نوزدهم
چند روز دیگه گذشت من و آقا ثانیه ای بیکار نبودیم ..و شب ها خسته از کار سخت زیر نور چراغ زنبوری می نشستیم و رادیو گوش می دادیم ..
اول با کمک سلیمان توالت رو درست کرد ..
دور کلبه حصار کشید ...
پنجره ها رو از بیرون با چوب نرده زد ...و خودش به تنهایی قسمت کنار اجاق رو که یک تو رفتگی داشت با سنگ و سیمان یکم بالا آورد تا آب توی اتاق نیاد وبا یک سوراخ آب از کنار دیوار بره بیرون ..
و اینطوری یک حموم برای ما درست کرد ..
و از سلیمان خواست تا یک لگن مسی بزرگ بیاره و یک چهار پایه ..بعد که همه چیز روبراه شد ..
لگن رو پر از آب داغ کرد و با خوشحالی به شیوا گفت : حالا می تونی حموم کنی عزیزم ..
شیوا نگاهی کرد و گفت : گلنار تو برو بیرون ..
آقا گفت : ببین تو باید با گلنار زندگی کنی اگر قراره صورت تو رو ببینه بزار همین حالا باشه ,, برش دار و خودتو خلاص کن ..
دل منم از این پارچه ی سیاه ؛گرفته ...فورا گفتم : خانم به خدا برای من مهم نیست شما چه شکلی داشته باشین ..مهم اینه که زن مهربونی هستین ...و آقا خودش جلوی شیوا ایستاد و با دو دست پایین شال رو گرفت و از سرش بر داشت ....
اما من طوری وانمود کردم که انگار برام مهم نیست مشغول سرد و گرم کردن آب شدم ..
شیوا لباسهاشو در آورد و روی چهار پایه نشست و به آقا گفت : پس تو برو من با گلنار خودمو می شورم ...
آقا لبخندی زد و بدون اعتراض رفت ..اون داشت بیرون از کلبه روی هیزم تاس کباب درست می کرد ..
من همینطور که یک کاسه آب میریختم سر شیوا به صورتش نگاه کردم ..
اگر اون زخم ها نبود اون زیبا ترین زن دنیا محسوب می شد ..
سفید و بلورین ..با موهای مجعد و بور ..و چشمانی آبی ...وای خدای من تو با این زن چه کردی ؟ ..اما با اینکه از اون زخم هایی که صورتشو خورده بود چندشم شد به روی خودم نیاوردم قسمتی از گوشه ی چشمش بالای ابروش و کنار گوشش و یک تیکه روی گردنش زخم عمیقی داشت و دوتا از انگشت های یک دستش هم خورده شده بود و منظره بدی بوجود آورده بود ....
با مهربونی و آروم گفتم : شیوا خانم ؟
اگر آب داغه بگین سردش کنم ...شیوا روشو ازم برگردوندو تا آخری که حمام می کرد ؛ طرف راست صورتش به طرفم بود ..
می تونستم بفهمم اون چه احساسی داره و چقدر داره درد می کشه ..
شیوا خودشو شست و لباس پوشید ..و من فقط آب می دادم دستش ...اما دیگه اون شال سیاه رو روی صورتش ننداخت..
مگر اینکه احساس می کرد کسی داره به کلبه نزدیک میشه .. و اینطور همه راحت شدیم ..
اینکه من هنوز نمی تونستم با دیدن اون منظره کنار بیام اما نهایت سعی خودمو می کردم تا شیوا متوجه این موضوع نشه ...هر روز سلیمان میومد و سر می زد ..و برامون شیر و لبنیات و نون میاورد ...
ما دوتا دبه ی بزرگ گوشت قُرمه با خودمون آورده بودیم و بیشتر روز ها من دمی درست می کردم و با اون گوشت می خوردیم ...
آقا سعی داشت شیوا خانم رو خوشحال نگه داره ..
غروب ها سه تایی میرفتیم بیرون کلبه دور آتیش می نشستیم و آقا چای درست می کرد و می خوردیم..
شیوا اغلب روی بازوی آقا لم می داد و اون در حالیکه موهای اونو نوازش می کرد با هم حرف می زدن...
با اینکه دست به فرمون بودم ..
از بودنم در اونجا لذت می بردم ...
تا اینکه یکشب آقا چمدونشو بست و گفت : من صبح زود میرم ..با شنیدن این خبر نه تنها شیوا؛ منم بشدت ناراحت شدم ..و قبل از اون با اعتراض گفتم : آقا شما می خوای منو با شیوا خانم تنها بزاری و بری ؟ من اینجا چیکار کنم ؟ اگر حالشون بد بشه ؟ اگر بترسیم ؟ یا یکی بهمون حمله کنه ؟ ..
خنده ی بلند و صدا داری کرد و گفت : دستت درد نکنه گلنار خانم ؛اصلا فکر نمی کردم تو ترسو باشی ؟
من روی تو حساب کردم ..فکر می کنم ..و می دونم که برای خودت شیر زنی هستی ..
عوض اینکه به زن من روحیه بدی داری اونو می ترسونی ؟ هر دو تون گوش کنین من چی میگم ..فکر همه چیز رو کردم ..اولا سلیمان هر روز میاد و هر چی لازم داشته باشین براتون تهیه می کنه ..
اگر اتفاقی افتاد فورا به من خبر میده ..شما ها فقط باید یک کاری بکنین که کسی متوجه نشه ما برای چی اینجا اومدیم ..
من چند روز دیگه بر می گردم ..باید برم کارامو روبراه کنم ..
شیوا ساکت سرشو با اندوه انداخته بود پایین و حتی یک کلمه به زبون نیاورد ..
فقط چشم های آبی رنگ و شیشه ایش پر از غم بود ...من که بیشتر وقت ها از نگاه کردن به اون پرهیز می کردم حالا بهش خیره شده بودم ببینم شاید یک عکس العملی نشون بده و نزاره آقا بره ..
ادامه دارد ...
@aghmiun
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی وقت ها نباید یادمون بره پشت اون قاب شیشه ای تلوزیون کیا برامون خاطره سازی کردن ...
بچه_های_کوه_آلپ رو یادتونه؟
چند سالتون بود که میدیدین؟
.
.اینقد صدای دوبلورهاش قشنگ و گیرا بود که حتی اگه صدای اصلیش رو میشنیدیم برامون جذابیت این صداها رو نداشت😍😍
.یاد و خاطره ی دوبلورهای پیشکسوت و فقید کشورمون گرامی باد 🙏🙏
@aghmiun
22.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بچه های کوه آلپ
قسمت اول
@aghmiun
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دیدن خونه های قدیمی با آدماش حالمونو عوض میکنه،
قبول دارید؟
@aghmiun
"خانه پدر و مادر"
بعد از خانه خدا،تنها خانه ای است که :
روزی ده ها بار می توانی بروی بدون دعوت
و هر بار صاحب خانه از دیدنت خوشحال و خوشحال تر می شود.
خانه ای که برای رفتن نیازی به دعوت ندارد
خانه ای که حتی خودت می توانی کلید بیندازی و وارد شوی
خانه ای که همیشه چشمانی مهربان به در دوخته تا تورا ببینند
خانه ای که یاد آور آرامش کودکانه توست
خانه ای که حضورت و نگاهت به پدر و مادر عبادت محسوب می شود و گفتگویت با آنها ذکر الهی است
خانه ای که اگر نروی دل صاحبخانه میگیرد و غمگین می شود.
خانه ای که قهر با آن ، قهر با خداست!
خانه ای که دو تا شمع سوخته اند تا روشنی به ما بدهند و تا وقتی سوسو میزنند، شادی و حیات در وجودت جریان دارد.
خانه ای که سفره هایش خالص و بی ریاست
خانه ای که وقتی خوردنی آوردند اگر نخوری ناراحت و دلشکسته می شوند
خانه ای که همه بهترین هایش با خنده و شادمانی تقدیم تو می شود
خانه ای که .........
چقدر خانه والدین به خانه خدا شباهت دارد
"قدر این خانه ها را بدانیم"
"قدر این فرشته های آسمانی را بدانیم"
شاید خیلی زودتر از آن که فکر کنیم
دیر می شود.
تقدیم به همه
اونایی که به این خانه عشق میورزند وامروز که روز تعطیلی هست به زیارت پدر ومادرشان میروند❤️
هدیه جناب برات بیسرایی به مخاطبین عزیز
@aghmiun
ارسالی آقای داود ساعدی
ممنون از ایشان که از جاهای دیدنی ایران برای مان عکس ارسال میکنند.
نارین قلعه میبد
@aghmiun