4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسجد جامع هفت شو یه اصفهان
@aghmiun
🔘سلام
به عنوان یک پیشنهاد هرشخصی از فرزندان آغمیون درصورت امکان داستان زندگی خودش یا اطرافیانش رو بذاره اولا باعث میشه تجربه برای بقیه باشه و ثانیا حرف دل خیلیها باشه.
📲ارسالی کابران🙏🙏
@aghmiun
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی آقای تندرو
@aghmin
این درب آبی تخته ای قدیمی زیبا درب حیاط منزل مرحوم شادروان حاج اسماعیل علیزاده میباشد .
رحمت و مغفرت خداوند بزرگ نثار روح حاج اسماعیل علیزاده ( که خاطرات خوبی از ایشان در خاطرم دارم انشاالله...در آینده تقدیم خواهم کرد همچنین خداوند همسر محترمه و مرحومه ایشان را بیامرزد که همیشه حال و هوای همسایه های ندار را داشتند با کاسه پنیری یا شیری و ....
ممنون و سپاس از مخاطب گرامی
خانم طاقی
بابت ارسال عکس های خیلی زیبا
از کوچه های باصفای آغمیون
@aghmiun
این درب بسیار قشنگ هم مال درب حیاط منزل آقای اصغر قدرتی میباشد.
422.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘کجای سرت درد میکنه؟
🔘نشونه چیه؟
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستویک نون و تخم مرغ ها رو از سلیمان گرفتم و گفتم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_بیستودو
با سرعت داشتم میومدم پایین که یک پسر جوون رو دیدم ..که کوچیک می خواست پاچه ی شلوارشو بگیره ...داد زدم کوچیک ولش کن ...
و رفتم جلو و پرسیدم اینجا چی می خوای ؟
گفت : تو گلناری ؟
گفتم : آره تو کی هستی ؟
گفت : من یونس , پسر آقا سلیمانم ..براتون ماست و سبزی آش آوردم که خواسته بودین مادرم براتون شسته و ریز کرده ..
گفتم : بده من آقا سلیمان کجاست ؟یونس که همسن و سال من معلوم میشد ..
گفت : رفته شهر تلفن بزنه ..
گفتم : تو می تونی بشکه رو از آب چشمه پر کنی ؟
گفت : معلومه بگو سطل ها کجاست میرم میارم ...
گفتم: می دونی چشمه کجاست ؟
خندید و گفت : اینجا مال ما بوده ..الان برات پر می کنم ...
اما همینکه سطل رو دادم دست اون صدای فریاد های شیوا خانم بلند شد ..دوباره عصبی شده بود ..
فورا گفتم : تو برو آب بیار من خودم خانم رو آروم می کنم ..اما تا در کلبه رو باز کردم دیدم داره خودشو می زنه ....
موهاشو می کند ..و می زد توی صورتش و می گفت نمی خوام ..من این زندگی رو نمی خوام ...
اولین کارم این بود که درو از تو قفل کردم ..اما یونس کنجکاو شده بود و سعی می کرد از پنجره ما رو نگاه کنه ....
خوشبختانه شیوا زیر پنجره و پشت به دیوار نشسته بود ...
دو زانو زدم جلویش و سعی کردم دستهاشو بگیرم ..ولی اون دیگه از خود بی خود شده بود و زورش هم از من بیشتر ..
داد زدم خانم ؟ بسه دیگه ..الان آبرومون میره ..پسر سلیمان اینجاست میره به همه میگه ..تو رو خدا آروم باشین ..
ولی کاری از پیش نبردم و اون همینطور خودشو می زد ..صورتش زخمی شده بود ...
یونس همینطور گردن می کشید تا از موضوع سر در بیاره ...با سرعت درو باز کرد و فریاد زدم : برای چی نیگا می کنی ؟بی تربیت ؛
برو آب بیار تو نامحرمی ..زود باش برو پسره ی پر رو ...
دوباره درو بستم و خودمو رسوندم به شیوا و خواستم مانع کارش بشم که با شدت منو هل داد و فریاد زد دست به من نزن احمق ...
پرت شدم روی زمین و سرم خورد به بخاری ...
من چیزیم نشد فقط یکم دردم گرفت ولی چون بخاری داغ بود اون ترسید و بیشتر عصبی شد و شروع کرد به فریاد زدن و گفت بیشعور چی می خوای از جون من ..
ولم کن برو گمشو ...
من دیگه نمی دونستم چیکار کنم ..
مجبور شدم وانمود کنم که حالم بده و سرم خیلی درد گرفته ..
دستم رو گذاشتم پشت سرم وآه و ناله ام به هوا رفت ...آخ خدا ؟ مردم .. سرم ؛ سرم ..دارم میمیرم ..
شیوا یکم به من نگاه کرد و دستپاچه شد ..و گفت : شکسته ؟ همینطور با ناله گفتم : نمی دونم ...شاید ..
و دست کشیدم به سرم و گفتم : وای باد کرده ..
توی مغزم داره می سوزه ..نکنه بمیرم ؟ ..ای وای مادر؛؛
چقدر درد دارم ..
شیوا بلند شد و اومد جلو و گفت : بهت میگم دست به من نزن ..باز میای منو می گیری ؟
نمی ترسی از من جذام بگیری ؟
گفتم : وای سرم داره می ترکه ...
انگار باورش شده بود گفت : پاشو ببینم چی شدی ؟ به خدا نمی خواستم بهت صدمه بزنم ..ببخشید منظورم این بود که تو از من جدا بشی ...
گلنار نترس چیزی نیست الان بهتر میشی ...و من در حالیکه مثلا از درد ناله می کردم گفتم : شما برو کناردیوار پسر سلیمان اینجاست نکنه شما رو ببینه ...
در حالیکه نمی خواست به من دست بزنه با نگرانی گفت : بزار پشت سرت رو ببینم چقدر باد کرده ؟
گفتم : وای نه دست نزنین ..خیلی درد دارم ...
اما وقتی دیدم ساکت شده و خودشو فراموش کرده ..دیگه دلم نیومد بیشتر از این ناراحتش کنم و گفتم : شما نگران نباش دارم بهتر میشم ..
و یکم پشت سرمو مالیدم و گفتم : من برم پسر سلیمان رو رد کنم بره ..
و از در اومدم بیرون ...یونس رفته بود آب بیاره و هنوز برنگشته بود ..با خودم گفتم اگر منم از صبح تا شب یک جا می نشستم؛؛ فکر و خیال ورم می داشت ..
باید سرشو گرم کنم ؛
اینطوری شده مثل موقعی که خونه ی آقا بود ..نمی تونم تحمل کنم هر روز این بساط رو راه بندازه سرمو کردم توی کلبه و گفتم : خانم اگر یونس رو بفرستم بره شما کمک می کنی آب بیاریم ؟ ..
یک وری نگاهی به من کرد و با تعجب پرسید من آب بیارم ؟ حرف مفت می زنی ..
گفتم : شما تنها نه ؛؛ با هم میریم ..
گفت : نمی دونم؛؛ برو ولم کن ؟ من جون این کارا رو ندارم ..
گفتم : خانم یونس اگر اینجا بمونه می خواد از قضیه سر در بیاره ...باید بفرستمش بره ..شب بی آب نمونیم ؛
صدای بهم خوردن سطل های آب رو شنیدم و فهمیدم یونس داره میاد فورا درو بستم ورفتم بطرف اون و گفتم : دستت درد نکنه ..اگر میشه بریز توی بشکه و برو ..
گفت : خانم بهتر شد ؟
گفتم : آره دلشون برای بچه هاشون تنگ شده بود ...
گفت : مادرم پیغام داده می خواین بیاد کمک ؟
گفتم : نه من خودم هستم کسی نباید اینجا بیاد آقا ممنوع کرده ..تو به آقا سلیمان بگو اگر خبری از آقا داره به من برسونه که خانم نگران شده ...
ادامه دارد...
@aghmiun