تبریر شهر بدون گدا
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دختر کوچولو با صوت زیبایش، تمام داوران مسابقه بزرگ هندوستان را به تعجب و شگفتی وا داشته است...بی نهایت زیبا میخواند 🌺🌺🌺
📲جناب آقای عبدالرحیم اصلی
@aghmiun
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂تولد خانم یادت نره😉
📲کاربران
@aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘هوای خانم خونه راداشته باشیم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستوپنج عزیز که زن جوونی بود ؛؛ طوری که وقتی شنید
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_بیستوشش
عزت الله خان خیلی ستاره گرم بود ..هر کس اونو می دید ازش تعریف می کرد و همه ی دخترای فامیل به حال من غبطه می خوردن ...
و روز بعد با دو کالسکه برگشتن تهران در حالیکه دیگه قرار مدارهامون رو گذاشته بودیم ...
پنج روز بعد پست چی نامه ی اونو برام آورد ..و توی خونه ای که دیگه نسبت بهش احساس خوبی نداشتم نامه عاشقانه ی و پر محبت اون باعث شادی من شد ..
فورا خودم براش نامه ای پر از عشق نوشتم و حرف دلمو راحت زدم ..
اون توی نامه هاش می نوشت که عزیز اجازه نمیده بیاد منو ببینه و از این بابت خیلی ناراحته ...
بالاخره عروسی ما هم سر گرفت من خوشبخت ترین دختر روی زمین شدم ..
همه چیز داشتم ..پدر پول دار شوهرخوش قیافه و اسم و رسم دار ..با یک خانواده ی خوب ...
عمه جلو تر همراه جهاز من رفت تهران تا همه چیز رو آماده کنه .. بعدم با سلام و صلوات منو بردن تهران به خونه ی بخت ..
تا یکبار دیگه برای فامیل های اونا عروسی بگیریم ....تمام طول راه منو عزت الله خان توی یک کالسکه که تزیین شده بود برای عروس و داماد تنها بودیم و دست همدیگر رو رها نکردیم و بهم قول دادیم تا ابد همینطور باقی بمونیم ..
یک عشق عجیب و باور نکردی بین ما بود که خیلی زود زبون زد خاص و عام شد...
اما اون اتفاق وحشتناک زندگی منو از همون روز اول تیره و تار کرد ...چیزی که حتی تصورشم نمی کردم ...
شیوا به اینجا که رسید سکوت کرد ..
من با اشتیاق گفتم : خوب بقیه اش ؟
گفت : سردمه بریم توی کلبه ..باقیش باشه برای بعدا ...
با اینکه خیلی دلم می خواست بدونم اون اتفاق چی بوده اما احساس کردم از گفتش ناراحت میشه برای همین دیگه اصرار نکردم و اونجا رو جمع و جور کردم و روی آتیش آب ریختم و در کلبه رو قفل کردم و رفتیم توی رختخواب اما حرف های شیوا من رو به فکر وا داشته بود ..احساس می کردم دوست دارم هر چیزی که مربوط به آقا باشه بدونم ..علاقه ی من به اون طوری بود که همیشه هرکاری ازم می خواست با دل و جون انجام می دادم ..
نمی دونم شاید برای اینکه پدر خوبی نداشتم و اون نهایت محبت رو به من می کرد ..
با اینکه در واقع آقا منو از اجتماع و پدر و مادرم دور کرده بود و با یک بیمار جدامی تک و تنها مونده بودم ؛ بازم از دستش ناراحت نبودم و درکش می کردم ...
نمی دونم چرا بر عکس همیشه خوابم نمی برد و فکر و خیال به سرم زده بود و اونقدر از این دنده به اون دنده شدم که صبح خواب موندم و با صدای گلنار ؛گلنار سلیمان بیدار شدم .
هراسون لباس پوشیدم و چارقدم رو سرم کردم که برم ازش بپرسم ازآقا چه پیغامی برای ما آورده و کی بر می گرده ...اما سلیمان همینطور که سطل های آب رو می برد از چشمه آب بیاره گفت : تلفن رو مادرشون جواب داد و گفت آقا خونه نیست ..
منم گلنار خانم از ایشون پرسیدم کی میان ؟
گفت : نمی دونم اونم معلوم نیست فعلا اینجا کار داره ...
به نظرم آقا به این زودی ها نمیاد ...
گفتم : آقا سلیمان صبر کنین ...و رفتم جلو و آهسته پرسیدم ..خانم از حال ما نپرسید ؟
سلیمان گفت : نه والله مثل اینکه عجله داشتن زود گوشی رو قطع کردن ..
خوب مخابرات بود من دیگه نتونستم نوبت بگیرم ..می دونین که یکساعت طول می کشه تا خط آزاد بشه به این راحتی تهران رو نمی گیره ...
گفتم : ممنون شما برو دیگه ..حسابی اوقاتم تلخ شده بود ..راستی چرا عزیز به همین راحتی از کنار ما میگذره؟ ..
اون حتی نمی خواسته حال ما رو بدونه که به آقا خبر بده ...برگشتم به کلبه ..
شیوا نشسته بود ..در حالیکه اونم منتظر یک خبری از آقا بود پرسید : سلیمان چی گفت ؟
با خونسردی گفتم : آقا گفته به همین زودی ها میام حال شما رو پرسیدن و سلام رسوندن و سفارش کردن که به شیوا خانم بگین مراقب خودش باشه اگر بیام ببینم لاغر شده ناراحت میشم ..
با تردید گفت : راست میگی ؟
سلیمان نپرسیده حال خودشو بچه ها چطوره ؟
گفتم : بله که راست میگم ...خود آقا گفته به شما بگه که حال همه شون خوبه ..فقط نگران شما هستن ...
پرسید نگفت دقیقا کی میاد ؟
گفتم : چرا دیگه گفته به زودی ..پس ما منتظر میشیم و خودمون رو شاد نگه می داریم خوب غذا می خوریم تا آقا اومد خوشحال بشه ...
به خدا گناه داره اینقدر به فکر همه چیز هست ...مرد بیچاره ؛؛
ادامه دارد...
@aghmiun