6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکتر امانی
〰روده بزرگ
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستوهشت همینطور که اون آش داغ رو تند و تند می ذاشت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_بیستونه
سه نفر توی این حادثه در جا از این دنیا رفته بودن ...همه با هم فریاد می زدن و شیون و زاری می کردن ...عزیز و عزت الله خان اونقدر گریه می کردن و نا باورانه به جنازه نگاه می کردن که هیچ کس نمی تونست دلداریشون بده ..
حالا توی خونه ای که قرار بود تا چند روز صدای بزن و بکوب بلند باشه ...صدای قران میومد و گریه ...
پدرم و بقیه ی فامیل روز سوم وقتی از سر خاک بر می گشتیم راهی گرگان شدن ....
و فقط عمه موند که من تنها نباشم ..هیچ کس حال خوبی نداشت ..
عزیز به روی من نگاه نمی کرد و فکر می کردم به خاطر غم زیادیه که برای از دست دادن شوهرش داره و اجازه نمی داد من با عزت الله خان تنها باشم شب ها با عمه توی یک اتاق می خوابیدیم ..تا یک روز عمه منو کشید کنار و گفت : شیوا فکر می کنم عزیز از چشم تو می ببینه که تاک خراب شده روی سرمون ؛؛ یعنی چی آخه به تو چه مربوط ؟ زیر بار نری یه وقت ؛؛؛
گفتم : آخه فقط عزیز کنارم بود و حتما دیده تنه ی من خورد به پایه ی تاک ؛؛ سرم گیج رفت ..یعنی تقصیر من بود ؟ ...
عصبانی شد و گفت : دیگه این حرفا رو قبول نکنی ها ؛؛ خودشون مقصرن ..
پایه های چوبی داربست همه پوسیده بود وگرنه اونطور یک مرتبه با یک تنه خوردن که خراب نمیشه ...همه دیدن و همینو می گفتن ...
گفتم : عیب نداره یک مدت بگذره فراموش می کنن حالا هنوز داغشون تازه اس ...
اما من متوجه بودم که عزیز اصلا به من و عمه محل نمی زاره و اهمیتی نمیده ..
تا بعد از هفت عمه آماده می شد که بر گرده گرگان ..و من داشتم بهش کمک می کردم در حالیکه هنوز با عزت الله خان تنها نشده بودم و عمه با ناراحتی می گفت : دیگه مجبورم برم اما نگرانم با حالتی که عزیز الان با تو داره می ترسم یک تهمتی چیزی بهت بزنه ..
اگر تا من بودم عروسی می کردی با خیال راحت میرفتم ...که در باز شد و عزیز در حالیکه یک تور سیاه روی سرش انداخته بود وارد شد ..و گفت : نگران نباشین دخترتون رو بر دارین ببرین ..دیگه اینجا جاش نیست ...
قلبم فرو ریخت ..گفتم : عزیز شما چی داری میگی ؟ مگه میشه به همین راحتی ؟
گفت : میشه ؛؛ بعد از چهلم میام و طلاق نامه ات رو میارم و قول و قرارمون رو پس می گیرم هنوز که کسی دست بهت نزده ....
دختری ؛؛ برو با یکی دیگه عروسی کن ما نخواستیم ...وسایلت رو جمع کن ؛ بقیه اش رو هم می فرستم گرگان ...
زود باش با عمه ات برو ..عمه که زن مغروری بود با عصبانیت گفت : دست شما درد نکنه ؛ حیف که عزا داری وگرنه بلد بودم جوابت رو بدم ....عزیز خانم شما فکراتون رو کردین ؟ من دختر از این خونه ببرم دیگه اگر پسرتون خودشو بکشه پس نمی فرستم ...
عزیز گفت : چیه بازم قربونی می خواین ؟عمه گفت : من شنیدم که داشتی گناه خراب شدن داربست رو گردن شیوا مینداختی ..ولی خودت برو اون پایه های چوب رو ببین همه پوسیده بود که با یک تلگنر پایین اومد ..
عوض اینکه ما مدعی شما باشیم شما مدعی شدین ؟ می خواستی عروسی بگیری باید اون چوب های پوسیده رو عوض می کردی ....
عزیز گفت : اینا همش حرفِ یا مفته ؛؛ اگر قدمش نحس نبود چنین چیزی نمی شد ...
خودت بگو ؛ عروسی که روز عروسیش سه نفر بمیرن نحس نیست ؟ ..عمه خانم خودتون رو بزارین جای ما ..الله وکیلی خودت چنین عروسی رو قبول می کردی ؟
خودتم می دونی که برادر زاده ی تو نحسه ..وگرنه چرا مادرشم همینطور با افتادن چوب روی سرش مرد ..
من با شنیدن اسم مادرم و نوعی که اون به زبون آورده بود ؛ عصبانی شدم و شروع کردم به گریه کردن و گفتم : به مادر من چیکار دارین؟ ..اگر فکر می کنین من نحس هستم همین الان میرم ...
عمه صبر کن من حاضر بشم ..عزت الله خان خبر داره ؟گفت : خبر داره از خونه رفته بیرون تا تو بری ..
گفتم : من یک قدم بر نمیدارم تا عزت الله خان بیاد ..تا نبینمش از جام تکون نمی خورم ..
عمه گفت : ولشون کن عمه جون ..ارزش نداره خودتو کوچک نکن ..
همینطور که مثل ابر بهار اشک میریختم گفتم : نمیام ..نمیام هر چی می خواد بشه من تا عزت الله خان بهم نگه برو؛ هیچ کجا نمیرم ...
عزیز با افسوس سرشو تکون داد و گفت : میگن چشم آبی ها خیره سر و بی عارن راست گفتن ..
عمه صداشو بلند کرد و گفت : چی شد تا چند روز پیش که پُز می دادی که عروسم شکل فرنگی هاست حالا چشم آبی ها خیره سر شدن ؟ تو داری بی خود و بی جهت زندگی دوتا جوون رو بهم می زنی ...
ادامه دارد...
@aghmiun
Alireza Eftekhari ~ Music-Fa.ComAlireza Eftekhari - Sheyda (320).mp3
زمان:
حجم:
6.3M
🎙علیرضا افتخاری
⭐️شیدا
🎼 @aghmiun
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘خانم فاطمه محمدی
@aghmiun
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#انگیزشی
🤍- اگه احساس بدی داشتی، این کارارو انجام بده تا حالت خوب بشه :
- خشم : روی نفست تمرکز کن، برو بیرون یکم قدم بزن.
- غم : یکم چای بخور، گریه کن، حستو بنویس.
- شرمندگی : خود عشق ورزی رو تمرین کن، با یک دوست حرف بزن، گفتگوی درونی مثبت داشته باش.
- اضطراب : نرمش کن، نفس عمیق بکش، مدیتیشن و یوگا انجام بده.
- افسردگی : طبیعت گردی کن، آفتاب بگیر، قدم بزن و به خودت رسیدگی کن.
- خستگی : موبایلتو خاموش کن، چرت بزن، یه موزیک آرامش بخش بزار.
- تنهایی : با یکی حرف بزن، مهربونی رو تمرین کن، کتاب بخون.
🌼شب بخیر
@aghmiun
اعتماد به نفس... - اعتماد به نفس....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح 15 آذر
🌿ســـــلام
💚بـه دوستانی که دلشون
🌿بـه عظمت آسمونها
💚به شفافیت برکه ها
🌿بـه پـاکی دریـاهاست
💚ســـــــلام
🌿روز قشنگتون بخیر
💚دریـای دلتـون آرام
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_بیستونه سه نفر توی این حادثه در جا از این دنیا رفته
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سی
عزیز از اتاق بیرون رفت و وسط هالِ بالا شروع کرد خودشو زدن و زبون گرفتن ...زندگی من با سه تا بچه بهم خورد یا تحفه ی شما ؟
خدا ..خدا نمی خوام ..چرا عروس نحس بهم دادی زندگیم نابود شد؛؛ سایه ی سرم از بین رفت ؛؛ حالا چیکار کنم ؟
عمه گفت : شیوا جمع کن بریم تو حریف این زن نمیشی ...
با اشک و آه وسایلم رو جمع کردم در حالیکه اونقدر عزت الله رو می خواستم که حاضر بودم بمونم و عزیز هر بلایی می خواد سرم بیاره ...اما دیگه عمه بهم اجازه نمی داد ...
برای همین اونقدر دست دست کردم تا اون از راه رسید ...
شیوا به اینجا که رسید سکوت کرد ..
گفتم : خوب ..بگین ؛؛ طاقت ندارم می خوام بدونم رفتین یا نه ؟ آقا وقتی اون اوضاع رو دید چیکار کرد ؟
گفت : سردمه ..پاشو بریم توی کلبه ..
گفتم : تو رو قران فقط بگین رفتین یا نه ؟
گفت : صبر داشته باش برات میگم ...شیوا این بار بهم کمک کرد تا وسایل رو جمع کردیم و خودش آب روی آتیش ریخت و به کوچیک غذا داد و در همین حال پرسید : گلنار تو میگی آقا میاد ؟
گفتم : بله خانم حتم دارم به زودی پیداش میشه شایدم توی راه باشه ...
گفت : منم احساس می کنم میاد ....کاش براش یک نامه می نوشتم ...
گفتم : خوش بحالتون سواد دارین ...
گفت : می خوای به تو هم یاد بدم ؟
گفتم : میشه ؟ اگر بتونم بخونم و بنویسم خیلی خوبه ...
من رفتم توی کلبه و منتظرش شدم ..
اما اون مدتی از اون بالا توی تاریکی به پایین نگاه کرد ..صدا کردم خانم بیا دیگه ..
گفت : احساس کردم یک نوری اون پایین دیدم ...
گفتم : خیال کردین امشب دیگه از اومدن آقا گذشته ...شیوا که حالا تازه به نظرم آشنا میومد و می تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم با مهربونی که تا اون زمان ندیده بودم ؛گفت : می دونم روباه بود چشمهاش توی نور برق زد و فرار کرد نخواستم تو رو بترسونم ...
گفتم : شما نترسیدین ؟
گفت : نه ؛ من اینجا ها زندگی کردم اگر داستانم رو بشنوی می فهمی برای چی ,,
گفتم : شیوا جون تو رو خدا بگین اون روز بالاخره چی شد؟ من خوابم نمی بره اگر نگین ..
کاسه ی آجیل رو گذاشت جلوشو و دامنشو جمع کرد و نشست کنار بخاری بعد دست کرد توی کاسه و یک مشت بر داشت و آه عمیقی کشید و همینطور که آهسته یک دونه ؛یک دونه دهنش میذاشت و آروم می جوید ..
گفت : عزت الله خان اومد ..اما قبل از اینکه بیاد بالا سراغ من ؛ عزیز جریان رو بهش گفت ..من و عمه رفتم سر پله ها گوش ایستادیم تا بفهمیم نظر عزت الله خان چیه ...
صدای اعتراض اونو می شنیدیم ..این چه حرفیه ؟
عزیز نکن این کارا رو ؛؛ من نمی زارم زن منو جایی بفرستین ..این دیگه از کجا در اومده ؟ عزیز با من این کارو نکن ؛ ...
خواهش می کنم تو رو خدا عزیز کوتاه بیا ..آخه تقصیر اون چیه که داربست خراب شده ؟ این خرافات رو بریز دور ..به اون قران گناه می کنی ؛؛
می دونم الان ناراحتی ولی یکم صبر کن عصبانیت شما از بین بره بعد تصمیم بگیر ..عزیز داد زد نمی تونم ..نمیشه ؛؛ می ترسم یک بلایی سر تو بیاد ...
اون سر خوره ..چرا نمی فهمی ؟ من دیگه تحمل یک داغ دیگه رو ندارم ..شیوا باید از این خونه بره ؛ چون قدمش نحسه ...
من دیگه همچین عروسی ندارم ...
عزت الله خان با صدای بلند تر گفت : عزیز اینو توی گوشت فرو کن ؛ من به خاطر یک مشت خرافات زنی رو که دوست دارم طلاق نمیدم ..
عزیز در حالیکه شیون می کرد گفت :من خرافاتیم ؟ من نمی فهمم ؟
پس برو بیین همه ی فامیل چی دارن پشت سرمون میگن ؛؛تو که توی زنونه نبودی ؛ منه پدر سگ بودم ..همه ی اون حرفا رو من شنیدم ... کسی نیست به زبون نیاورده باشه که عروس شون پا قدمش بده ؛نحسه ...
ببین عزت الله خان یک کلام به صد کلام ؛ من این حرفا حالیم نیست .. یا جای من توی این خونه اس یا جای اون ..اگر نگهش داری من از اینجا میرم ....
میرم سر خاک آقات بس میشینم ؛؛ اونقدر گریه می کنم تا بمیرم و تو راحت بشی ..به ولای علی این کارو می کنم ..عزت الله به اون امام رضا که قفلشو گرفتم می کنم ...میگی نه ؟ امتحان کن ..
ولی شیرم رو حلالت نمی کنم چون مرگ آقات درس عبرت نشد برات؛؛ نفهمیدی ؛؛ حالا می خوای ما رو بفروشی به یک دختر شهرستانی بد پا قدم ...
ادامه ساعت ۹ شب
@aghmiun