eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.5هزار عکس
16.5هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
عکسی زیبا از بلوار ورودی روستای مان آغمیون این عکس مربوط به پارسال (۱۴۰۱) میباشد. انشاالله هر چه زودتر شاهد بارش برف در سرتاسر مملکت مان و بویژه در روستای آغمیون باشیم .
به همه گروه‌ها ارسال کنید همه دست به دعا ونیایش بردارند . غافل نباشیم 🤲🍃 ارسالی یکی از مخاطبین بزرگوار @aghmiun
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک دلیل منطقی برای حجاب به زبان طنز 🤣🤣😂😂 @aghmiun
💫باید کسی ارام در گوشم بگوید خیلی به رویاهای خود نزدیک هستی، طاقت بیاور، هیچ تا مقصد نمانده خورشید میتابد اگر تاریک هستی…! @aghmiun
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیاز داغ مجلسی🧅 اینطوری پیاز داغ خوشگل و مجلسی درست کن و برای تزئین غذات استفاده کن @aghmiun تقدیم کدبانوهای بزرگوار کانال آنا وطن آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سی عزیز از اتاق بیرون رفت و وسط هالِ بالا شروع کرد
عمه چارقد و چادر منو بر داشت و پرت کرد طرف من که همینطور اشک میریختم و گفت : زود باش بریم ؛؛ دیگه موندن تو اینجا جایز نیست .. عزت الله حریف مادرش نمیشه ...اون زن نمی زاره تو آب خوش از گلوت بره پایین .. گفتم : عمه نه ,, تو رو خدا من نمی خوام بیام ؛؛  تازه شوهر کردم ..باید به دستور اون عمل کنم ..تو رو خدا یکم دیگه صبر کنین .. شاید راضیش کرد موندم ...من می دونم عزیز کم کم باهام خوب میشه ..خودش می فهمه اشتباه کرده ... عمه گفت : احمق نشو دختر ؛ مُهر بد پا قدمی به کسی بزنن دیگه نمیشه پاکش کرد ..روزگارت رو سیاه می کنن ... پاشو راه بیفت من نمی زارم تو اینجا بمونی .... در همون موقع  عزت الله خان با گردنی کج و صورتی شرمگین اومد بالا و وارد اتاق ما شد ..و رو به عمه گفت : ببخشید ..من بی تقصیرم ..برای کارای عزیز من معذرت می خوام .. و اومد جلو و دستهای منو گرفت و با خجالت توی چشمم نگاه کرد ....گفتم : عزت الله خان تو رو خدا بهم بگو شما که نمی زاری من از اینجا برم ؟ رسوا میشم توی شهرمون؛؛ پدرم آبرو داره ..مردم میگن حتما یک عیبی داشته که برش گردوندن ..پدرم تو رو می کشه من می دونم زیر بار این ننگ نمیره ... گفت : اصلا نگران نباش ..من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم ..نه از ترس کسی ، دوستت دارم .. فقط مرگ منو از تو جدا می کنه ..اگر توام بخوای من این کارو نمی کنم ؛؛هرگز ..من عزیز رو میشناسم الان افتاده سر قوز ..یک مدت بگذره آروم میشه خودش میاد دنبال تو بهت قول میدم ... اینو که گفت ؛ مثل یخ وارفتم ... دستهام شل شدن و از دستش کشیدم بیرون  و با بی حالی گفتم : ی...ی..یعنی من برم ؟ گفت : یکی دو روز دیگه منم میام پیش تو ..فعلا یک بهانه ای بیار و بگو خودت اینجا بند نشدی چون ما عزا دار بودیم تو طاقت نیاوردی .. اصلا عمه خانم بگن تو رو به زور بردن گرگان که غصه نخوری تا من بیام همه چیز رو درست کنم  .. سر فرصت با عزیز حرف می زنم و میام دنبالت ؛؛ بهم اعتماد کن قول میدم ,,...دوقدم رفتم عقب ؛؛ اومد جلو که منو بغل کنه دستم رو گرفتم جلوی سینه ام و گفتم به من دست نزن ... دیگه هیچی نگو ..نمی خوام صداتو بشنوم ..عمه بریم ..منو از اینجا ببر .. عمه یک  تف  جلوی پاش روی زمین انداخت وگفت : واقعا که توام مثل مادرت بی غیرت و بی شرفی ..حساب آبروی یک دختر رو نکردین؟ .. تقصیر ما بود که زود به شما جواب دادیم ..ندیده و نشناخته دسته ی گلمون رو دادیم دست شما .. خونه تون آباد باشه ..و دیگه غم نبینین ..اما تقاص این کاراتون رو واگذار کردم به خدا ... عزت الله خان در مونده التماس می کرد گوش کنین عمه خانم ؛ من چند روز دیگه میام و می برمش ... شیوا مبادا فکر کنی من از تو جدا میشم ..محاله ممکنه جز تو کسی رو دوست داشته باشم .. منتظرم بمون ..از پله ها که اومدیم پایین کسی نبود .. در اتاق ها رو بسته بودن و ما از توی راهرو خونه رو ترک کردیم و سوار کالسکه شدیمعزت الله خان همینطور دنبال من میومد و یک چیزایی می گفت ولی من دیگه از شدت ناراحتی دستهام گذاشته بودم روی گوشم و گریه می کردم و چیزی نمی شنیدم  اصلا انتظار نداشتم اون به همین راحتی اجازه بده عزیز منو که تازه عروس اون خونه بودم بیرون کنه ..اونم با خاری و خفت به گناهی نکرده ... عمه توی راه نمی تونست منو دلداری بده چون حالش از منم خراب تر بود .. و مدام سفارش می کرد مبادا به کسی بگی برای چی برگشتی ..بزارش به عهده ی من تو هیچی به زبون نیار .. اگر پدرت بفهمه ممکنه کار دست خودش بده  و بفرسته یک بلایی  سرعزت الله خان بیاره ..اون از این بی آبرویی به راحتی نمیگذره ... صدات در نیاد .. یک مدت صبر می کنیم تا ببینم خدا چی می خواد ..ولی اگر عزت الله خان پاشو بزاره گرگان همون کاری رو باهاش می کنم که با ما کردن .. قلم پاشو نشکستم اسمم رو عوض می کنم ...من تو رو باید از گرگان  دور کنم ..تا انگشت نمای خاص و عام نشدیم ..زن پدرم از دیدن من بطور آشکاری ناراحت شده بود .. با اینکه سعی می کرد به روی خودش نیاره اما مشخص بود که نمی خواد دیگه من توی اون خونه باشم ... چون تا من بودم عمه هم از کنارم تکون نمی خورد و اون باید طبق دستور عمه زندگی می کرد ..خوب بیشتر دارایی ها ارث پدر بزرگم بود که مال عمه هم میشد ..اون شوهر داشت ولی چون بچه دار نشده بود  ...بیشتر اوقاتش رو صرف من می کرد .. دو سه روزی خیلی بهم سخت گذشت و کارم گریه بود البته  دور از چشم دیگران .. واقعا آسون نبود من که تازه عشق رو شناخته بودم و با اون همه امید و آرزو دستم رو توی دست مردی گذاشته بودم که تا آخر عمر باهاش زندگی کنم ؛ حالا  برگشته بودم خونه ی پدرم ..و از ترس انتقامی که ممکن بود پدرم از اونا بگیره جرات حرف زدن هم نداشتم  .. ادامه دارد... @aghmiun
سلمانی های خیابان شوش در تهران ،در دهه۴۰ @aghmin ارسالی حسین برنده
یک توپ و یک تور باعث شده این عزیزان هم کتی پر انرژی ساعتی دور هم جمع شوند و به بهانه بازی والیبال ،باهم دیداری داشته باشند ،چهارشنبه هر هفته سالن ورزشی در شهرک وصال وعده گاه علاقمندان ورزش والیبال شده است،دوستانی از قرچک ،کرج، و محله های دور و نزدیک تهران با هر زحمتی خود را به این محل می رسانند تا ساعاتی فارغ از هرکاری ورزش کنند و شاداب و خوشحال باشند که این روزها نیاز روحی همه ما ها هست،حیف است کسانی که وقت دارند از این دور همی زیبا غافل شوند .در حاشیه بازی والیبال اتفاقات خوب و قشنگی هم رقم میخورد که خوشحالی دوستان را صد چندان میکند، مثلا به بهانه روز تولد یکی از حاضرین با کیکی در همین محیط ،جشن تولد برپا میشود ، و اتفاقا ت قشنگ دیگر ،که روحیه و همدلی مضاعفی بین حاضرین بوجود می آورد .منتظر تک تک شما هم کتی مشتاق در جمع صمیمی مان هستیم. @ghmiun