کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیویک عمه چارقد و چادر منو بر داشت و پرت کرد طرف من
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سیودو
اما ناامید نبودم و چشم انتظار اومدن عزت الله خان شبانه روز بی هدف و بی رمق روزگار میگذرونم ..
با اتفاقی که افتاده بود همه باور کرده بودن که من به خاطر دور شدن از عزا داری برگشتم ولی این دروغ تا کی می تونست فاش نشه ..
از هفته دوم زمزمه های زن بابام شروع شد و به اهل خونه رسید که نکنه قبولش نکردن .؛؛ .نکنه دختر نبوده ؛؛
و بالاخره یک بعد ظهر تابستون که بارون شدیدی میومدو عمه یکی دور روزی رفته بود خونه ی خودش ؛ یکی از کارگر ها به من خبر داد که پدرتون شما رو خواسته برین اتاقشون ...
حدس می زدم به زودی این اتفاق میفته ..تصمیم گرفتم برم و همه چیز رو بگم ..هر چی باداباد ..بزار تکلیفم روشن بشه ..
بارون چنان شلاقی میومد که از این طرف حیاط اونطرف دیده نمیشد ...
یکم جلوی پنجره ایستادم و حرف هایی رو که باید می زدم با خودم تکرار کردم ..در حالیکه می دونستم پدرم از این بی آبرویی به راحتی نمیگذره ..و حتما یک غوغایی به پا میشه ..با قدم های سست و بدنی بی رمق رفتم به اتاق پدرم تا همه چیز رو بگم ..
اما تا وارد شدم عزت الله خان رو دیدم که روبروی پدرم نشسته و با اشتیاق به من نگاه می کرد ...
در حالیکه هنوز از بارون کت و موهای سرش خیس بود ..نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم دلم می خواست فریاد بزنم ...
نه راه پس داشتم نه راه پیش ..با شرم از پدر چیزی نگفتم و نشستم ...
اون داشت عزت الله خان رو باز خواست می کردکه چرا در این مدت نیومده سراغ زنش .. و اون از گرفتاری های بعد از فوت پدرش گفت و بهانه که نمی خواسته توی این مدت و اول زندگی من ناراحتی داشته باشم ..
بالاخره پدر دستور شام مخصوص داد و همه ی اهل خونه از داماد پذیرایی کردن ولی من با تمام عشقی که به اون داشتم رغبت نمی کردم به صورتش نگاه کنم ..
و عزت الله خان که اون زمان شناختی ازش نداشتم در مقابلم صبور بود و بهم حق می داد ...
تا بالاخره زن پدرم اتاقی رو برای ما مهیا کرد و من و اون تنها شدیم ..
فرصت نداد که کلامی حرف بزنم یا گله های تلنبار شده روی دلم رو خالی کنم ..بغلم کرد و چنان محکم در آغوشم گرفت که همه چیز فراموشم شد ....حتی روز بعد هم اونقدر در دریای محبت اون غرق بودم که اون همه غصه ای رو که در نبودن اون به دلم کشیده بودم برام بی ارزش شدن ..
و دو روزی رو عزت الله خان با پذیرایی و احترام پدرم و اهل خونه با من گذروند ...
جرات نمی کردم از عزیز و نظرش در مورد خودم بپرسم ..و منتظر بودم خودش همه چیز رو بگه ..
تا اینکه عمه از اومدن عزت الله خان با خبر شد ..و سراسیمه خودشو رسوند ...
زمانی که دوتایی توی اتاق با هم شوخی می کردیم و می گفتیم و می خندیدم ..دولنگه در اتاق رو با شدت باز کرد و مثل شیری زخم خورده توی چهار چوب در ایستاد ...
قبل از اینکه چیزی بگه خودمو بهش رسوندم و گفتم : تو رو خدا عمه ...به خاطر من ..به خاطر آبروی بابام ساکت باش ..عمه تو رو خدا ؛؛ التماست می کنم بزار با شوهرم زندگی کنم ...
چیزی نگو که باعث پشیمونی بشه ...همینطور که خشمگین بود زد تخت سینه ی منو سرم داد زد برو کنار بی آبرو ...و اومد توی اتاق و درو بست ..و ادامه داد ..
دختره ی وارفته ...عرضه نداشتی از خودت محافظت کنی ؟ غرور نداری ؟مگه این آقا نبود که ما رو از خونه شون بیرون کرد ..اونم با چه فضاحتی ..
برای چی خودتو انداختی توی بغلش ؟ ..سرم پایین بود و جرات حرف زدن نداشتم ....
چادرشو دورش جمع کرد و نشست روبروی عزت الله خان و با لحنی تهدید آمیز گفت : یادت رفت بهت چی گفتم ؟ تو غلط کردی اومدی اونو تصاحب کردی قبل از اینکه تعهد بدی ..
چرا دست بهش زدی ؟ تف به روت بیاد ..خجالت نکشیدی بعد از اینکه با اون وضع ما رو از خونه ی خودتون بیرون کردین پا شدی اومدی اینجا چی بگی ؟
چرا دست به دختری که نمی خواین زدی ؟ می دونی اگر الان به داداشم بگم جنازه ات از این خونه بیرون میره ؟عزت الله خان در کمال آقایی خم شد وگوشه ی چادر عمه رو گرفت و بوسید و گفت : عمه خانم شیوا زن منه ..
هیچ وقت ازش جدا نمیشه ..یعنی شما منو اینقدر بی شرف دیدین که فکر می کنین اومدم ازش سوءاستفاده کنم و برم ؟ آخه چطور ممکنه ؟
شما با خودتون چی فکر کردین ؟ من به این خرافات اعتقاد ندارم ..و از بابت حرفای مادرم معذرت می خوام .. اما چیکار می تونم بکنم شما بهم بگین ..این وسط گناه من و شیوا چیه ؟ کارای عزیز دست من نیست اونم مادرمه وبرام حرمت داره ..
پدرمو از دست داده و الان داغدیده اس ..به نظر شما نباید ملاحظه ی دل شکسته ی اونو می کردم ؟ که اگر اینطور آدمی باشم شوهر خوبی هم برای دخترتون نیستم عمه خانم من قادر به شکستن دل مادرم نیستم اگر این عیب منه ..قبول می کنم ..اما شیوا زن منه در مقابل اونم همینطورم تنهاش نمی زارم
ادامه دارد...
@aghmiun
#انگیزشی
گاهی پیش می آید
که فکر می کنیم غم ما بزرگترین
غم عالم است
و وقتی بما می گویند لبخند بزن میگوییم،
مرا درک نمی کند !!
و یا خوش بحال او که بی غم است !!
یا می گویید چه دل خوشی دارد ...
یا صدایش از جای گرم بلند می شود ...
من بشما می گویم
که فقط یکنفر را بیابیدکه بدون مشکل است
و تا بحال غمی بزرگ نداشته است ...
همه انسان ها مشکل و غمی دارند و فقط
نوع مشکل متفاوت است ...
همه چیز بــه ديــدگاه شما بستگی دارد.
حالا لبخند بزنید دوست عزیز...!
یه کم بیشتر☺️☺️
@aghmiun
52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🔘بخشش درروابط اجتماعی وخانوادگی، بخش اول
@aghmiun
44.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🔘بخشش درروابط اجتماعی وخانوادگی، بخش دوم
@aghmiun
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
متاسفانه مطلع شدیم بانو کربلای خانم فریبا زال بیگی همسر گرامی آقای کربلای امیر علیزاده و صبیه محترمه مرحوم حاج بیوک آقا زال بیگی دار فانی را وداع کرده است .
کانال آنا وطن آغمیون این ضایغه ی بزرگ را خدمت خانواده و فرزندان و همسر داغدار و خانواده زال بیگی و علیزاده و کلیه منسوبین و بازماندگان تسلیت عرض میکند .
@aghmiun