#انگیزشی
گاهی پیش می آید
که فکر می کنیم غم ما بزرگترین
غم عالم است
و وقتی بما می گویند لبخند بزن میگوییم،
مرا درک نمی کند !!
و یا خوش بحال او که بی غم است !!
یا می گویید چه دل خوشی دارد ...
یا صدایش از جای گرم بلند می شود ...
من بشما می گویم
که فقط یکنفر را بیابیدکه بدون مشکل است
و تا بحال غمی بزرگ نداشته است ...
همه انسان ها مشکل و غمی دارند و فقط
نوع مشکل متفاوت است ...
همه چیز بــه ديــدگاه شما بستگی دارد.
حالا لبخند بزنید دوست عزیز...!
یه کم بیشتر☺️☺️
@aghmiun
52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🔘بخشش درروابط اجتماعی وخانوادگی، بخش اول
@aghmiun
44.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🔘بخشش درروابط اجتماعی وخانوادگی، بخش دوم
@aghmiun
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
متاسفانه مطلع شدیم بانو کربلای خانم فریبا زال بیگی همسر گرامی آقای کربلای امیر علیزاده و صبیه محترمه مرحوم حاج بیوک آقا زال بیگی دار فانی را وداع کرده است .
کانال آنا وطن آغمیون این ضایغه ی بزرگ را خدمت خانواده و فرزندان و همسر داغدار و خانواده زال بیگی و علیزاده و کلیه منسوبین و بازماندگان تسلیت عرض میکند .
@aghmiun
45.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراسم ختم سومین روز درگذشت مرحوم شادروان آقای مهدی رئوفی
حسینیه ائمه اطهار ( ع )
تهران _ خانی آباد نو
پنجشنبه ۱۴۰۲/۹/۱۶
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیودو اما ناامید نبودم و چشم انتظار اومدن عزت الله
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_سیوسه
من آدمی نیستم که زنم رو اینطوری نا جوانمرانه رها کنم به امید خدا ؛؛عمه خانم ؟ من شیوا رو از دل و جون دوست دارم ..اومدم گرگان با هم زندگی کنیم ..هر چه کردم عزیز راضی نشد ..دست خودش نیست اون اسیر خرافاته و باور داره که آدم می تونه پا قدمش بد باشه ..بهش گفتم باید منو با زنم بخواد قبول نکرد ..منم اومدم همین جا خونه بگیرم و با زنم زندگی کنم ..یک کاری هم پیدا می کنم .. تا روزی که خودش قبول کنه اشتباه کرده و بیاد عروسش رو ببره ..ولی با این وضع صلاح نیست شیوا رو ببرم تهران ..
حتم دارم عزیز راحتش نمی زاره ..عمه که هنوز عصبانی بود و گفت : جواب داداشم رو چی می خوای بدی ؟گفت : شما کمک کنین ..راستشو بگیم ..هر چی می خواد بشه الان بشه ..پدرم موضوع رو که فهمید با اینکه خیلی از کار عزیز ناراحت شده بود ، از مردونگی عزت الله خان خوشش اومد و گفت : من متوجه بودم که تو مرد خوبی هستی ولی الان بهتر فهمیدم که هم مردونگی داری هم عاقلی ..من خودم کمکتون می کنم ندار که نیستم یک دونه دخترم بیشتر ندارم ...صد ها نفر دارن از قبال من نون می خورن ..شما که بچه های من هستین ..توی همین خونه بمونین توام توی کارا به من کمک کن منم پسر ندارم از خدا می خوام که دست راست من بشی ...اما عزت الله خان زیر بار نرفت که داماد سر خونه بشه و توی خونه ی پدرم زندگی کنیم ..گرگان بعد از زلزله بیشتر خونه هاش ترک بر داشته بودو مردم شروع کرده بودن به ساخت و ساز خونه های جدید ..
این بود که فورا یک زمین خرید و در حالیکه بابا مسئولیت زمین های مینو دشت رو بهش داده بود شروع کرد به ساختن ِ یک خونه ی نقلی و زیبا ..و توی این مدت ما خونه ی پدرم زندگی می کردیم ..تا یک روز متوجه شدم که حال تهوع دارم و از بوی غذا بدم میاد ..
عمه متوجه شد و قابله رو خبر کرد و اونم مژده داد که بار دارم ....عزت الله خان از صبح زود میرفت سر کار و تا دیر وقت بر نمی گشت ..اما عمه و پدرم از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن عمه دستور شام مخصوص داد و پدرم فورا دوتا گوسفند کشت و خیرات کرد ..خودمم باورم نمیشد یک بچه توی شکم دارم ....و منتظر عکس العمل عزت الله چشم براهش بودم ..حالا نه تنها من همه ی اهل خونه اونو دوست داشتن ..یک طور خاصی دوست داشتی بود ..مودب ..خوش بر خورد ؛ و عاقل اما پر جذبه و محکم ..
من با وجود اینکه عاشق بیقرارش بودم خیلی ازش حساب می بردم ...تا صدای در خونه بلند شد و فهمیدیم که اون۱ داره میاد ولوله ای به پا شد و همون جا جلوی در دوره اش کردن ..مژدگونی ؛؛ مژدگونی ؛ ...من از پنجره ی اتاقم بهش نگاه می کردم خسته بود ولی از استقبالی که ازش شده بود تعجب کرد و با یک خنده پرسید ..عزیز اومده ؟عمه گفت : نه ؛؛ ولی مژدگونی بده تا بهت بگم .....گفت : تو رو خدا فقط زود بهم بگین هر چی بخواین میدم روی چشمم ؛؛ خبر خوب رو بدین که این روزا بهش خیلی احتیاج دارم ...
عمه گفت : ..تو راهی داریم ....داری بابا میشی ؛؛عزت الله خان یک لحظه موند و به صورت عمه نگاه کرد ..و با سرعت دوید طرف ساختمون و اتاق خودمون ...با شدت درو باز کرد و اومد جلو و به یکباره منو در آغوش گرفت ؛ همینطور که سر و روی منو غرق بوسه کرده بود اشکهاش صورتم رو خیس می کرد ..از اون روز به بعد زندگی ما شیرین تر شد ..عزیز تر از قبل شده بودم و با عشقی که بهم داشتیم از لحظه ؛؛لحظه ی اون زندگی لذت می بردیم ..تا وقتی که خونه آماده شد ..جهاز من تهران مونده بود و دوباره با کمک عمه و پدرم و خود عزت الله خان همه چیز تهیه کردیم ...و در حالیکه مدام قربون صدقه ی هم میرفتیم با عشق و ذوق و شوق توی اون خونه می چیدیم ...و زندگی ما تازه از اونجا شروع شد ...هر چی شکم من بالاتر میومد عزت الله خان بیشتر یاد عزیز میفتاد و دلش می خواست مادرشم می دونست که نوه دار شده اون فکر می کرد شاید با این خبر دست از کینه ای که از من به دل گرفته بر داره و منو به عنوان عروس خودش بپذیره ...
این بود که با مشورت هم نامه ای به عزیز نوشتیم ..و ازش خواهش کردیم به خاطر بچه ما رو ببخشه ..عزیز به اون نامه جواب نداد ..اون زمان هنوز برای هیچ کدوم از خونه های بافت جدید گرگان تلفن نکشیده بودن ...
یک روز عزت الله خان دست منو گرفت و با هم رفتیم مخابرات و زنگ زدیم به عزیز ...از شنیدن صدای عزت الله خان به گریه افتاد اول باهاش مهربون بود و می گفت دلم تنگ شده هر چی زود تر بیا که دیگه طاقت دوری تو رو ندارم ...عزت الله خان گفت : عزیز داری نوه دار میشی خوشحال نیستی ؟گفت : می دونم نامه ی تو رو خوندم ..بالاخره اون چشم سفید کار خودشو کرد و دست تو رو گذاشت توی پوست گردو؟ ...من نمی تونم عزت الله ؛؛ هنوز کفن بابات خشک نشده تو رو ازم گرفت ..
ادامه دارد...
@aghmiun