eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.5هزار عکس
16.6هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
آدینه بخیر... - آدینه بخیر....mp3
زمان: حجم: 4.3M
صبح 17 آذر ⚘دیروزت خوب یا بـد گذشت ⚘مهم نیست ⚘امروز روز دیگریست ⚘قدری شادی با خود به خانه ببر ⚘راه خانه‌ات راکه یـاد گرفت ⚘فردا با پای‌خـودش می‌آید ⚘شک نکن.... ❤️‍ ⚘صبح‌بخیرزندگی⚘❤️‍ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیوسه من آدمی  نیستم که زنم رو اینطوری نا جوانمرانه
تک و تنها موندم ..وقتی بهت میگم نحسه یعنی همین ..نمی خوام دوباره چشمم بهش بیفته ..نه خودشو می خوام نه بچه اش رو ...زندگی منو داغون کرد ..یک روز خوش ندارم .. من دیگه به حرفاشون گوش ندادم و از کیوسک تلفن رفتم بیرون .. با اینکه یک لحظه بغض کردم اما  خیلی برام مهم نبود؛؛  منم عزیز و  دوست نداشتم ولی به خاطر عزت الله خان که اونقدر با من مهربون بود این کارو کردم .. و یک طورایی هم بدم نیومد راستش دلم نمی خواست دیگه با اون زن روبرو بشم ...اگر عزیزآشتی می کرد عزت الله خان منو می برد تهران و این اصلا خوب نبود .. اما از روز بعد احساس کردم عزت الله خان بی طاقت شده و مثل این بود که دلش برای مادر و خواهر و برادرش تنگه ؛ اما صدام در نمی اومد تا اینکه به زبون آورد و بار سفر بست و در میون نگرانی و اضطراب من رفت تهران ..و با رفتش قلب منم خالی شد .. ماتم گرفته بودم ..می ترسیدم که عزیز کاری کنه و نزاره اون برگرده ..اما درست روزی که بهم قول داده بود پیشم بود .. وقتی بعد از این جدایی بهم رسیدیم دیدنی بود ..اشتیاق ما برای با هم بودن صد برابر شده بود ...و  از اون به بعد عزت الله خان که حالا ماشین داشت هر ماه یک سر به تهران می زد و منم دیگه اون همه استرس برای برگشتنش نداشتم .. سوم خرداد سال بعد من دختری به دنیا آوردم که درست شکل من بود .. ۱یعنی موهای بور و چشم های آبی .. چاق  و سر حال عمه کارگر خودشو فرستاد پیش من و کمکم می کرد ...عزت الله خان هر بار که بچه رو بغل می کرد آه بلندی از ته دل می کشید و می گفت : کاش عزیز اینجا بود ..و من که خیلی دوستش داشتم از حسرتی که می خورد رنج می بردم ... شیوا به اینجا که رسید بغض شدیدی کرد و یک مرتبه دستمالشو گرفت روی چشم هاش و  هق و هق به گریه افتاد ..شونه هاش می لرزید .. گفتم : خانم ؟ تو رو خدا گریه نکنین ..عزیز بازم کاری کرد شما ناراحت شدین ؟با همون حال ادامه داد ..عزیز به عزت الله خان گفته بود اسم دخترت رو بزار عشرت ...و من این اسم رو برای دخترم نمی خواستم ...  گذاشتم بهرخ ..رفتم عکاس خونه و یک عکس ازش گرفتم و چند روز بعد چاپ کرد و بهم داد و پشتش نوشتم مادر بزرگ عزیزم ..دست بوس شما هستم ..با اجازه ی شما اسمم رو بهرخ گذاشتن و حالا وقتی صدام می کنن سرمو بر می گردونم انشالله شما هم این اسم رو دوست داشته باشین مامان و بابام خیلی دلشون می خواست شما منو می دیدین .... و عکس رو پست کردم ... گلنار جون دیگه نمی تونم ، با اون چشم های مشاقت منو نگاه نکن ..می دونم دلت می خواد بقیه اش رو گوش کنی ولی باشه برای بعد .. دیگه حالم خوب نیست خسته شدم ..و آه جانسوزی کشید ...گفتم  :باشه چشم فقط یک جمله بهم بگین ؛ خانم بهرخ الان کجاست ؟ گفت : پاشو چراغ رو خاموش کن دختر ...دیگه خوابم گرفته  ... و من که کاملا غرق در داستان زندگی اون بودم .. زیر لب گفتم : آخیش آقای عزیز من ...چقدر سختی کشیده ... روز بعد وقتی که از در کلبه بیرون اومدم و نگاهی به اطراف انداختم ..کوه و دشت رو سر سبز تر و پر گل تر دیدم انگار همه ی علفه و گلها با هم مسابقه گذاشته بودن که زودتر بیرون بیان و بلندتر از بقیه به نظر برسن ..اون طبیعت با من حرف می زد ...... گلهای سفید و قرمز لابلای گلهای زرد  تزیین شده بودن و خود نمایی می کردن  ..بوی بهار  روح منو نوازش داد... دستهامو به علامت خمیازه باز کردم و تابی از روی سر مستی به خودم دادم و فریاد زدم خدایا ..برای این همه قشنگی شکر ... یکم بی هدف دویدم ..و دور خودم چرخ زدم ..اونجا  مثل بهشت شده بود ..اما نمی تونستم فکرم رو از داستان زندگی شیوا خالی کنم ..که من می فهمیدم اونچه زندگی آدم ها رو خراب می کنه خرافات و باور های غلطی هست  که هیچ دلیل منطقی هم براش نداریم و فقط به صرف اینکه دیگران گفته اند خودمون رو و اطرافیامون رو بدبخت می کنیم .. و اینکه من در مورد شیوا اشتباه کرده بودم ..اون زن سرد و بی روحی نبود ..بلکه سر شار از محبت و احساس بود با کوله باری از ناملایمات که با اون سن کم به دوش کشیده بود .. اونقدر غرق در افکار خودم بودم که یادم رفت باید وظایف روزانه رو انجام بدم .. که صدای شیوا رو شنیدم که بلند گفت : گلنار کجا میری ؟ برگشتم و بهش نگاه کردم  و داد زدم خانم بیا ..بیا اینجا خیلی قشنگه .. دم پایی هاشو  پوشید و با قدم های بلند خودشو به من رسوند ..وگفت : از دور دیدمت داشتی میرقصیدی ؟ گفتم : رقص ؟ نه خانم همینطوری دور خودم چرخ می زدم .. گفت : منم امروز حالم خوبه چون احساس می کنم  عزت الله خان پیداش میشه .. ادامه دارد.. @aghmiun
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنگ..، دنگ.. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من… لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت ، نمی آید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز… @aghmiun
Naser Abdollahi ~ Music-Fa.ComNaser Abdollahi - Koodakan Khiabani (320).mp3
زمان: حجم: 14.1M
🎙روانشاد ناصر عبدالهی 🔘کودکان خیابانی (توی این روزای سرد!بیشترهواشونو داشته باشیم.) 🎼 @aghmiun
🔘پیـــــــــــــــــندو @aghmiun