eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.5هزار عکس
16.6هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون از آقای علیرضا فرازی بابت این هدیه خوب شان به مخاطبین عزیز @aghmiun
" روز پدر " سلام و عرض ادب و احترام و تبریک و تهنیت و شادباش خدمت مخاطبین و همراهان گرامی کانال آنا وطن آغمیون و عرض ارادت و تبریک ویژه محضر تمام پدران بزرگوار و این ولی نعمتان دوست داشتنی ..... عمر ها عین باد می گذرند و فقط خاطره هاست که می مانند اگر تنها به خاطرات و سرگذشت یک سال گذشته مختصری نگاه کنیم و تامل کنیم شاید از خودمان سوال کنیم چگونه از پس اینهمه مشکلات اعم از اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی و دیگر حوزه ها بر آمدیم ؟ ولی حقیقت مطلب این است که گذر زمان حلال همه مشکلات هست ، همین دیروز با یکی از دوستان داشتیم در مورد عزیزان و هم کتی هاییکه در یک سال گذشته دار فانی را وداع کرده اند صحبت میکردیم و در یک حساب سر انگشتی متوجه شدیم چه تعداد از آغمیونی ها فقط در اثر ابتلا به ویروس منحوس کرونا جان به جان آفرین تسلیم کردند حتی یکی یکی افرادیکه را فوت کرده بودند را شمردیم و چقدر تاسف میخوردیم که چه کسانی واقعا قربانی این بلای ناشناخته شدند و همه اهالی را داغدار کردند فرقی هم نمی کند یک عزیزی در روستای آغمیون به هر علتی فوت کند یا در تهران یا جای دیگر...هر هم کتی عزیزی از شنیدن خبر ناگوار یک آغمیونی در هر کجای این مملکت متاثر و متالم میشود. واقعا چهره های شناخته شده و هم کتی های مهربانی که پارسال این موقع حضور داشتند ولی امسال در کمال ناباوری در میان ما نیستند ، واقعا در درجه اول برای خانواده های این عزیزان سفر کرده و همچنین برای همه اهالی چه در روستا و چه در تهران و جاهای دیگر تحمل این دآغ ها و مصیبت ها سخت هست. امسال روز پدر در خانه هاییکه پدرشان آسمانی شده بود وضع فرق کرده بود و یقینا جای خالی پدر کاملا محسوس بود و جای پدر را چه کسی میتواند پر کند ؟؟ من یکی یکی اسم نمی برم چون تعداد زیاد هست و خدای نکرده اسم عزیزی را فراموش میکنم و ذکر نمی کنم باعث شرمندگی حقیر نشود در کل عرض میکنم جای همه عزیزان بویژه پدران سفر کرده خالی بود ولی یقین دارم روح شان همواره نظاره گر بازماندگان خواهد بود. دوستان هدف از بازگویی این مطالب ناراحت کردن کسی نیست فقط یاد آوری میکنم که دنیا محل گذر است و بس. پس تا زنده ایم قدر همدیگر را بدانیم . تا زنده ایم به هم احترام بگذاریم. قدر پدران و مادران این فرشتگان آسمانی را بیشتر بدانیم. بدانیم و بدانید وجود پدران و مادران برای ما نعمت و دعای شان ضامن سلامتی و خوشبختی ما هست. نبی اکرم ( ص) فرمودند : مشکلی نیست که به دست و با دعای پدر و مادر حل نشود. انشاالله با دعای خیر پدران و مادران ،برف و باران رحمت خداوند بر روستای زیبای مان آغمیون نازل شود با دعای این بزرگواران خوشبختی و سعادت و ارزانی و فراوانی رزق و روزی عایدمان گرددانشاالله با دعای این عزیزان روزهای خوش و توام با سلامتی  و با محو و نابودی کامل ویروس کرونا در انتظار مان باشد . اینجانب مجددا تولد امام علی (ع) را خدمت مخاطبین و بویژه پدران گرانقدر تبریک و تهنیت عرض میکنم . و به خانواده های داغداریکه امسال پدران عزیز شان را از دست داده اند و روز پدر از نعمت وجود پدر بی بهره بودند تسلیت عرض میکنم و برای شادی روح همه شان دعا میکنم . آتانن تکجه آدی کل بو دنیایه دیر آتانن بیر باخشی ملک سلیمان دیر آتا بیر گولدی گلستاندا اونا تای اولماز آتانن عطری بوتون باغ و گلستانه دیر                 محمود اسماعیلی                ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ این پست تکراری میباشد .
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_سیوپنج گفتم : شاید منم برای همین حالم خوبه ؛ و با خ
گفت : اگر نیومد ؟ گفتم خودمون می خوریم ..تازه مگه برای سفره ی هفت سین هم ماهی زنده نمی خوایم .. فقط بهم نگاه کرد .. گفتم :  ...تو رو خدا نا امید نشین من و شما می دونیم که آقا حتما میاد ..الان نیومده ولی بهتون قول میدم به زودی اینجاست  ..قسم می خورم ..تو رو قران خوشحال باشین .. گفت : باشه برو ولی دیر نکنی هنوز ناهار نخوریم و خیلی هم کار داریم ... گلنار جان کفش پات کن ..مراقب باش از کوه نیفتی ؛؛ به اون پسره هم رو نده ؛ بزار حد خودشو بدونه .. یک مرتبه احساس کردم مادرم داره باهام حرف می زنه از بس که دلسوزی اون مهربانانه بود .. نگاهش کردم  و گفتم : چشم مراقبم ..به قران به خاطر ماهی میرم .. در حالیکه بشدت یاد مادرم افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود ... کفش هامو پام کردم و به یونس گفتم : بریم ..و اون  همینطور که  از خوشحالی جلو جلو با قدم های محکم و بلند می رفت به طرف چشمه  گفت : باید از کنار چشمه بریم پایین از اون طرف راه نداره جلوش یک کوه بلنده که راهمون خیلی دور میشه تا شب هم نمی رسیم ....یونس از کنار نهر خروشان حاصل از اون چشمه ی پر آب میرفت پایین و منم دنبالش ..یکم عبور از اونجا برام سخت بود ..و اون هر چند دقیقه یکبار می ایستاد تا من بهش برسم .. تا به اون برکه رسیدیم .. درخت ها دور تا دورش رو گرفته بودن  و آب ازمسافتی به طول ده متر بصورت آبشاری زیبا وارد اون میشد ..و از اونجا راهی دشت ... نمی تونم زیبایی رو که اون روز دیدم وصف کنم ..فقط احساس می کردم دیگه توی این دنیا نیستم .. روحم جلا گرفته بود از همه ی بدی ها ..تهمت ها خرافات ..دور شده بودم ...طوری که یادم رفت یونس با منه .. آروم تا نزدیک آبشار رفتم ..قطرات آب که با بر خورد به صخره ها بخش می شد صورتم رو خیس می کرد  و حس خوبی بهم دست می داد ... نور خورشید لابلای بلور های آب رنگین کمون درست کرده بود ...چشمم رو بستم و سرمو بالا کردم و نفس بلند کشیدم .. کاش می تونستم مدت زیادی به همون حال بمونم ...یونس صدام کرد و گفت : گلنار ؟ نمی خوای ماهی بگیریم ؟ .. برگشتم دیدم  از درخت توتی که تازه برگ هاش جوونه زده بود داره   شاخه جدا  می کنه   .. گفتم : بهت که گفتم من بلد نیستم .. گفت : بیا من یادت میدم ... بعد  با چاقویی که  از جیبش در آورده بود شاخ و برگ های اضافه ی اون زد و نوکشو تیز کرد  ..نشست کنار مرداب و آروم منتظر شد .. وقتی به آب خیره شدم  تازه ماهی ها یی رو که رنگ سنگ های ته برگه بودن  دیدم .. بی حرکت لای خزه ها دیده نمی شدن  .. یونس چند لحظه بعد با یک ضرب ؛چوب رو زد توی سر یکی از اونا و اونو نگهش داشت و  به من گفت : تا فرار نکرده بگیرش می تونی ؟ با عجله کفشم رو در آوردم و پاچه های شلوارم رو زدم بالا و رفتم توی آب  و دودستی ماهی رو گرفتم و تا آوردمش بالا از دستم لیز خورد افتاد توی آب و رفت ... یک جیغ کشیدم ولی خندم گرفت ..و به شوخی گفتم : خیلی خوب بود..یکی دیگه ..یونس می خوای من با چوب بگیرمش تو از آب بیاریش بیرون ؟گفت : اصلا بهت نمیاد دختر شهری باشی .. گفتم : چرا مگه دختر شهری ها چجوری هستن ... گفت : ناز نازی ..دل این جور کارا رو ندارن ..که ماهی بگیرن و بخورن .. گفتم : برو بابا این همه ماهی اینجاست دوتا شو ما بخوریم چیزی نمیشه ... شاید دوساعتی طول کشید تا ما تونستیم سه تا ماهی بگیریم اونقدر بهم خوش میگذشت که گذر زمان رو فراموش کرده بودم .. یونس یک چوب نازک از دهن هر سه ی اونا رد کرد و گرفت دستش و  گفت بریم ... گفتم ماهی کوچولو ی زنده برای سر سفره .. گفت ظرف نداریم ..تا اون بالا تلف میشن ..من فردا از برگه ی پایین می گیرم و برات میارم ... نگاهی به اون آبشار و برکه ی زیبا انداختم .. دلم می خواست ساعت ها اونجا بشینم و تماشا کنم ..ولی باید بر می گشتم ...وقتی به بالا رسیدیم دیدم خورشید داره غروب می کنه  ، بلند گفتم : وای خانم دعوام می کنه دیر شد .. یونس تو زود برو ..مرسی کمک کردی .. در حالیکه نگاهی خریدارانه به من می کرد گفت : گلنار برای تو هر کاری می کنم ..فقط بهم بگو .... یونس از اون طرف رفت و منم بطرف کلبه ..شیوا پشت پنجره بود و نگاهم می کرد ...منم ایستادم و در حالیکه ماهی ها دستم بود با شرم بهش نگاه کردم .. گفت : چی شده ؟ چرا نمیای ؟ گفتم : ببخشید دیر شد .. گفت : بیا تو من می دونستم همین قدر طول می کشه ..عوضش ماهی داریم ..وقتی رفتم توی کلبه دیدم اونم بیکار نمونده ... همه چیز برای سال تحویل و اومدن آقا حاضر کرده   .. و اینطوری من و شیوا یک دونه از اون ماهی ها رو شب روی آتیش کنار کلبه کباب کردیم و با هم خوردیم ... این کارا رو اون بلد بود و به منم یاد می داد ..حس می کردم خیلی بهش نزدیک شدم و اونم طوری رفتار می کرد که انگار من دخترشم .. ادامه دارد... @aghmiun
Yousef Zamani4_6005665573294313762.mp3
زمان: حجم: 8M
♬ـ٨ـﮩـ۸ـﮩღ           🎧مدلته🎧                🎙یوسف زمانی 🎼 @aghmiun
Sohrab PakzadSohrab Pakzad Emza.mp3
زمان: حجم: 7.7M
♬ـ٨ـﮩـ۸ـﮩღ           🎧امضا🎧                🎙سهراب پاکزاد 🎵@aghmiun
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
یک عمر درس زندگی از جناب مولانا: دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد. @aghmiun