GICWmADufw65AykDABkyzbXdDTIFbqCBAAAF-mc.mp3
زمان:
حجم:
15.8M
💢نجات یک زندگی...
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
⛔️این فایل مربوط به بزرگسالان میباشد.
@aghmiun
♨️📢 استخدام دانشکده علوم پزشکی سراب
📋 دانشکده علوم پزشکی سراب در نظر دارد جهت تکمیل کادر خود در عناوین شغلی کارشناس سلامت روان (داراي مدرک تحصیلی کارشناسی ارشد یا کارشناسی روانشناسی بالینی) به تعداد 5 نفر و کارشناس تغذیه (داراي مدرک تحصیلی کارشناسی علوم تغذیه) به تعداد 2 نفر از داوطلبین بومی شهرستان سراب از طریق برگزاري آزمون یا مصاحبه جهت اشتغال در مراکز خدمات جامع سلامت روستائی به صورت قرارداد پزشک خانواده نیرو جذب نماید.
🔻بخشی از شرایط
🔸استان: #آذربایجان_شرقی
🔸شغل: کارشناس سلامت روان و کارشناس تغذیه
📌 جهت مشاهده متن کامل آگهی و شرایط اعلامی به لینک زیر مراجعه نمایید:
🔗 https://iranestekhdam.ir/?p=820488
👥 جهت بحث و تبادل نظر در رابطه با آزمون های دانشگاه های علوم پزشکی بر روی لینک زیر کلیک نمایید:
🔗 https://iranestekhdam.ir/?p=16084
📚دانلود نمونه سوالات استخدامی دانشگاه علوم پزشکی
🔗 https://iranestekhdam.ir/?p=961670
📚✨ سفارش کتاب های استخدامی جهت آمادگی در آزمون
♨️ کتاب چاپ شده و با کیفیت
♨️کتاب درسنامه توضیحی و آموزشی (7 درس عمومی)
♨️کتاب سوالات 10 سال اخیر بانکها و سازمانها پاسخنامه تشریحی
🔗 http://ketab.iranestekhdam.ir/
💼 امکانات ایران استخدام:
▫️ عضویت در کاریابی ▫️ دریافت پیامکی آگهی ▫️ اپلیکیشن ▫️ اینستاگرام ▫️ تلگرام سراسری ▫️ تلگرام استانی
@aghmiun
ارسالی : جناب عالیجاه بزرگوار
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکتر هلاکویی
@aghmiun
مراسم چهلم مرحومه مغفوره بانوصغری بالایی
روحشان قرین رحمت الهی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوشش من امروز اومدم تو رو یک بار دیگه خواستگاری ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلوهفت
با فرح و امیر حسام ارتباط خوبی بر قرار کردم و ظاهرا شدیم یک خانواده ی خوشبخت ..
در حالیکه چشم من هنوز دنبال بهرخ بود که حس می کردم توی اون خونه داره بزرگ میشه هر طرف رو نگاه میکردم اونو می دیدم ..می خندید ..گریه می کرد و حتی قد می کشید ..تا چهار سال بعد پریناز رو در حالیکه دیگه نا امید شده بودم وفکر می کردم دیگه بار دار نمیشم حامله شدم .
منو عزت الله خان از خوشحالی روی پا بند نمی شدیم توی این مدتی که بهرخ رفته بود نتونستیم فراموشش کنیم و پریناز شد مرهم دل ما و با وجودش گرمای تازه ای به زندگیمون داد ...
اما دیگه اون زمان از دخالت های عزیز به تنگ اومدم .. آخه من دیگه نسبت به بچه حساس بودم باید خودم ازش مراقبت می کردم ..
ولی اون بعضی شب ها بچه رو بر می داشت و با خودش می برد و با محبت می گفت : امشب من نگهش می دارم که زن و شوهر راحت بخوابین ...
الان شیرش بده ..حالا نده زوده ؛؛ بچه گریه می کرد می گفت بغلش نکن بد عادت میشه ..خواب بود می گفت دلش پیچ می زنه بلندش کن باد گلو بکنه ..
کلافه می شدم ولی بازم به حساب خیر خواهی اون می ذاشتم ..دیگه برای گرفتن جلوی کارای عزیز دیر شده بود.. و من هیچ اختیاری توی اون خونه نداشتم ...حالا عزیز فقط جلوی عزت الله خان با من خوب بود و در غیابش هر چقدر می خواست متلک بارونم می کرد ..
شوکت خانم یک روز به من گفت : توی یکسالی که آقا از شما دور بود خیلی با عزیز بد رفتاری می کرد و همه چیز رو از چشم اون می دید ..
تا پریناز یکسال و نیمش بود که دوباره حامله شدم و به هوای اینکه می تونم عزیز رو خوشحال کنم از پله ها دویدم پایین و گفتم : عزیز من حامله ام ..
رو ترش کرد و گفت :آخ ؛ خدا به خیر کنه ... چه فایده مادر ده تام که بزای؛ دختر میشه ..
میگن آدم های مثل تو دختر زا هستن ..
گفتم: عزیز منظورتون از مثل من چیه ؟
گفت : همون دیگه ...چیز بودی ...حالا ولش کن ..انشالله این بار دختر نمیشه ..از من بهت نصیحت شیوا جان اگر این بارم دختر شد ..دیگه نزار بچه دار بشی اونوقت هفت ,هشت تا دختر دور ورت رو می گیرن ...
و با افسوس سری تکون داد و زیر لب گفت : بیچاره عزت الله خان ..سوخت ,با خودم گفتم : بهتره از همین الان جلوی کاراشو بگیرم وگرنه هر روز می خواد به من متلک بگه ..
گفتم : عزیز فراموش نکردین که به من چه قولی دادین ؟ نمی خوام دوباره اون قضیه ی پا قدم و این حرفا رو بشنوم ..
گفت : وای خدا نکنه من کی همچین حرفی زدم ؟ دختر چرا حرف درست می کنی موش به همبونه کار نداره همبونه به موش کار داره ؟ برو تو رو خدا من حوصله ی یکی بدو ندارم ..
صبح تا شب می خوری و می خوابی عوض دستت درد نکنه اس ..
من قول دادم ولی کنیز تو که نیستم .به من امر و نهی می کنی ..برو خودتو جمع و جور کن چاک دهنت رو هم ببند ...
رفتم بالا و درِ اتاقم رو بستم در حالیکه مثل بید می لرزیدم و قلبم تند می زد بیرون نرفتم تا عزت الله خان اومد ..اما قبل از من عزیز خوب پرش کرده بود ..و وقتی اومد پیش من تا خواستم حرف بزنم با لحن بدی گفت : شیوا جان عزیز دیگه مونده سرشو ببره بزاره توی دامن تو ؛؛ تو رو خدا کوتاه بیا ؛ باهاش یکی بدو نکن ..
نزار اختلافی پیش بیاد و من مجبور بشم بین شما رو بگیرم ..خودت می دونی این روزا چقدر گرفتارم ..نمیشه که خسته و مونده بیام خونه شکایت گوش کنم ...
شیوا به اینجا که رسید ساکت شد ..من منتظر بودم ادامه بده گفت : گلنار جون ؟ گلنار ؟ خوابی ؟
گفتم : وا؟ مگه میشه خوابم ببره ؟ دارم گوش می کنم ..
خیلی از دست عزیز کفریم ..واقعا این همه شما رو اذیت کرده ؟
گفت : صبر کن بقیه اش رو بشنوی ..ولی باشه برای بعد الان دیگه بخوابیم دیر وقته ...گفتم : شیوا جون من اگر جای شما بودم طور دیگه ای رفتار می کردم ..
نمی ذاشتم حالا که با سلام و صلوات منو برگردوندن خونه دوباره سوار گردنم بشن ..من اگر جای شما بودم به خدا همچین سوار گردن عزیز میشدم که نفهمه از کجا خورده ...
گفت : فکر می کنی ؛ ..یا باید آدمی میشدم مثل عزیز ؛پر از دوز و کلک و دروغ که کار من نبود ..یا زیر بارِ زور گویی هاش میرفتم که اوضاع آروم بمونه و با عزت الله خان هم جر و بحثی نداشته باشم ..
گلنار جون از من به تو نصیحت ذات آدم ها عوض نمیشه ..هزاری که بگن پشیمون شدیم دست خودشون نیست ، همونی میشن که هستن ..
عزیز شاید نمی خواست منو اذیت کنه ذاتش اینطوری بود ...حالا دیگه بخوابیم که دیر وقته ...
روز بعد هر دو کسل و بی حوصله بودیم ..تنها رفتن آقا نبود ..
برای شیوا یاد آوردی اون خاطرات تلخ و برای من شنیدن قصه ای که به نظر می رسید مثل قصه های مادرم نبود که پایان خوشی هم داشته باشه ؛ غم به دلمون آورده بود ...
ادامه دارد...
@aghmiun