eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوهفت با فرح و امیر حسام ارتباط خوبی بر قرار کردم
نمی دونم شیوا هم چیزی رو که من نگرانش بودم می فهمید یا نه ولی اون روز  دوباره رفته بود  به خلوت خودش اصلا از کلبه بیرون نیومد ... ناشتایی فقط یک لقمه خورد ..و بدون اینکه رختخوابش رو جمع کنه دوباره خوابید ..و من نه دیگه از اون کوهستان و گلهای زیبا لذت می بردم و نه رغبتی به گشت و گذار هر روزه داشتم ... باید یک کاری می کردم تا روحیه ی شیوا  عوض بشه  .. اما این فکر منو رها نمی کرد ..؛؛آقا نباید ما رو بی دلیل اینجا آورده باشه؛؛ ..اون شیوا رو از اون خونه خیلی دور کرده بود خیلی دور ..یعنی انگار برش گردونده بود به جایی که با اصرار و خواهش  اونو برده بود...و با حرص  زیر لب می گفتم : نه آقا این کارو با ما نمی کنه .. من اشتباه می کنم ؛ آقا به فکر همه چیز هست ؛ نه بابا این فکرا چیه می کنی گلنار ؟ وقتی شیوا خانم خوب بشه میاد و ما رو می بره ...خوب من آقا رو بی اندازه دوست داشتم یک طور خاصی بود تا اون زمان هیچ کس رو اونطور قبول نداشتم .... و اصلا نمی تونستم فکر بدی در موردش بکنم ... توی تمام حرفای شیوا من رد پایی از مظلومیت آقا می دیدم ..و هرچی برای شیوا ناراحت میشدم به همون اندازه دلم برای آقا می سوخت ... یک مرتبه یک چیزی به فکرم رسید .. رفتم توی کلبه و آهسته که اگر شیوا خوابه بیدارش نکنم گفتم : خانم ؟  سرشو بلند کرد و گفت : چی شده گلنار ؟ گفتم هیچی ..من یک فکری دارم ...دوباره سرشو گذاشت روی بالش و پرسید : در مورد چی؟  بگو گفتم : عمه ؛؛ عمه خبر داره شما اینجاین ؟ گفت : برای چی می خوای ؟ گفتم شما بگو ..می خوام بهمون کمک کنه از اینجا بریم .. با بی حوصلگی گفت : عمه دوساله از ایران رفته آلمان ..اول برای معالجه رفت بعدم با شوهرش موندن هنوز که نیومده ..گفتم :پدرتون اون چی ؟ گفت : می ترسه جذام بگیره و به بچه هاش انتقال بده ..الان سه تا پسر داره ... نه ولش کن اون خودش می دونه من اینجام اگر می خواست میومد دیدنم ..گلنار دنیا جای عجیبه ..بی اعتباره ..نباید هیچوقت روی کسی حساب باز کنی .. یاد بگیر از الان روی پای خودت بایستی و به هیچکس تکیه نکنی ... گفتم: چشم ؛؛ خانم ؟ اگر من جذام بگیرم چی ؟ گفت : دکتر گفته که واگیر نداره ..می بینی که منم ظرف ها و وسایلم رو جدا می کنم .. اگر اینطور بود خود عزت الله خان نمی تونست بهم نزدیک بشه ...باور کن گفتم : پس چرا عزیز اینقدر از شما می ترسید ؟ .. گفت : چی بهت بگم ؟ نفهمیدی ؟ شلوغش کرده بود که منو از اونه بیرون کنه دفعه ی اولشم نبود ... گفتم :  ناهار حاضره ؛؛ بکشم و  همینطور که می خوریم بقیه اش رو بگین ؟ گفت : باشه ؛ چی درست کردی ؟ گفتم عدس پلو با کشمش و خرما .. گفت : به به آفرین ..مثل اینکه گرسنه شدم ...منم کمکت می کنم سفره رو بندازیم .. با ذوق گفتم الهی قربونتون برم؛؛  بریم وسط گلها اونجا بخوریم و حرف بزنیم ؟ یک لبخند زد و گفت :بریم شیرین زبون ....بالای اون تپه سر سبز و پر از گل و زیر گرمای دلچسب نور خورشید ؛ یک سفره ی کوچک پهن کردیم و نشستیم...نسیم ملایمی که به صورتم می خورد روحم رودوباره تازه کرد ..چیزایی که من اون روزا می دیدم و می شنیدم خیلی بیشتر از سنم بود و انگار داشتم با دنیا ی خوبی ها و بدی ها آشنا می شدم ...که گاهی زندگی یک واقعیت تلخ بیشتر نیست ؛ اما  خوشحال بودم از اینکه که شیوا از لاک تنهایش بیرون اومده بود؛  احساس می کردم دلش می خواد حرف بزنه و راز دلشو با یکی در میون بزاره ..حرفای نگفته ای که سالها توی سینه اش نگه داشته بود ..شیوا نگاهی به اطراف کرد و گفت : من زیاد این طرفا زندگی کردم ..ولی هیچوقت این همه گل یکجا ندیده بودم ..آدم نمی تونه در مقابل این همه زیبایی بی تفاوت بمونه ..حتی آدمی مثل من که وجودم پر از غمه ...من ساکت بهش نگاه می کردم ..چون اون راست می گفت حتی نتونستم دلداریش بدم ...شیوا  یک مقدار برای خودش کشید و ادامه داد,  توام بکش گلنار جون شروع کن ...مندست پخت تو رو دوست دارم ... یادمه یک روزی بود که  عزت الله خان خیلی غذا های منو دوست داشت  و با چه لذتی می خورد و می گفت اگر تو یک روز خدای نکرده نتونی برای من آشپزی کنی من از گرسنگی میمیرم ..اما دیدی که نه تنها نمرد ..خیلی راحت ازم گذشت ..گفتم :تو رو قران ؛ دلتون میاد در مورد آقا این حرف رو بزنین ؟ اون  که هر کاری از دستش بر بیاد برای شما انجام میده  ..من که تازه به شما رسیدم ولی می فهمم چقدر خاطر شما رو می خواد ..اگر بابای منو می دیدین چقدر با مادرم بد رفتاری می کنه ..می دونستین وادارش می کنه رخت های مردم رو بشوره ؟ ادامه دارد... @aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤲🌧🌱 دعای شكرگزاری نزول باران ( رحمت الهی) را باهم زمزمه کنیم 🤲الحمد للَّه الّذی ینزل الغیث من السّماء، و ینشر رحمته لعباده، اللّهمّ ولَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ كُلِّ مَلَكٍ فِي السَّماءِ، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ كُلِّ قَطْرَةٍ نَزَلَتْ مِنَ السَّماءِ، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ كُلِّ قَطْرَةٍ فِي الْبِحارِ، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ ما في جَوْفِ الْاَرَضينَ وَاَوْزانِ مِياهِ الْبِحارِ، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ ما عَلى وَجْهِ الْاَرْضِ، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ ما اَحْصى كِتابُكَ، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ ما اَحاطَ بِهِ عِلْمُكَ.وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ الْوَرَقِ وَالشَّجَرِ وَالْحَصى، وَالنَّوى وَالثَّرى، وَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ الْاِنْسِ وَالْجِنِّ، وَالْبَهائِمِ وَالسِّباعِ وَالْهَوامِّ، حَمْداً كَثيراً طَيِّباً مُبارَكاً فيهِ، كَما تُحِبُّ رَبَّنا وَتَرْضى، وَكَما يَنْبَغي لِكَرَمِ وَجْهِكَ وَعِزِّ جَلالِكَ مِنَ الْحَمْدِ مُبارَكاً فيهِ اَبَداً .🤲 هر ستایشی مخصوص خداوندی است که باران را از آسمان نازل کرده و رحمتش را بر مردم می گستراند. خداوندا،🤲 سپاس تو را به تعداد هر قطره باران که از ابتدا تا کنون نازل شده و به تعداد هر قطره که در آینده از آسمان نازل خواهد شد، خداوندا،🤲 این بارش را فراوان و گوارا و بارانی سودمند و مناسب قرار ده، برکت را در اول و آخر آن، آغاز و انجامش، محل نزول و محل جریانش، و محل فرو رفتن آن و محل گرد آمدنش، و آنچه بر آن می روید و به وسیله آن رشد می کند، قرار ده. و آن را به سبب رحمت خود موجب امنیت و تندرستی و فرجام نیک قرار ده، ای مهربانترین مهربانان .🤲 @aghmiun ممنون از مخاطب بزرگوار مان آقای محمدی
‏عکس از بهروز قرایی
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆👆👆 این آموزش استثنایی درباره‌ی سرکه رو از دست ندین...سرکه بازاری نخری ها‼️ مخلوط سرکه و عسل برای قلب ، کبد ، غلظت خون ، پیشگیری از سرطان های مختلف ،جوانی انسان ، شادابی پوست ، خوردن آن برای خانم های باردار بسیار توصیه شده است که جلوی جهش های جنین در دوران برداری میگردد همچنین خوردن سرکه در هر شب باعث دور شدن اجنه میگردند 👈سرکه سیب سنتی فقط 👆👆بفرستید برای تمام کسانی که سلامتی شأن برایتان مهم هست @aghmiun
زندگینامه‌ی زنده یاد👇 شاعری گمنام از روستای دستجرد یزد 🦋🌻🦋🌻🦋 زنده یاد میرزا ابوالقاسم دستجردی درسوم دیماه سال ۱۳۱۶ هجری شمسی در روستای دستجرد ازتوابع استان یزد به دنیا آمد. ازسن ده سالگی از آنجایی که در روستا معلمی نبود و امکان با سواد شدن هم نبود و شغلی به جز کشاورزی و شبانی وجود نداشت برای کمک به پدر در امرار معاش به شغل شبانی مشغول شد. 💐🌹💐🌹 به یادم آمد از وقت جوانی که کارم بود چندین سال شبانی بیابانها بگشتم روزو شبها ندیدم لذتی از زندگانی 🥀🥀🥀🥀 برای چندی روزهای عمرش چنین سپری شد تا حدودا ۱۳ ساله بود که در یکی از شبهای محرم که در روستا مراسم عزاداری برپابود و نوحه خوانی می‌کردن حالش منقلب شد و آهی در درون کشید و گفت کاش منم سواد داشتم تا بتوانم نوحه بخوانم و از این طریق در سوگواری سهیم باشم. طبق معمول هرشب به آغل گوسفندان برگشت تا در آلونکی که در آنجا می خوابید بخوابد و همان شب به لطف خدای مهربان و عنایت ولی عصر (عج) در عالم رویا و خواب سواد خواندن و نوشتن آموخت که چگونگی آن دردیوان کاروان عشق به طور کامل توضیح داده شده است 🌻🦋🌻🦋🌻 شبی درخواب بودم حال رویا بدیدم قامت زیبا و رعنا بداد برمن قلم از مهربانی بگفت بنویس بیاناتت زدنیا بگفتم دلبرا من بی سوادم بلطف خود بداد او چون جوابم بگفت بنویس بیانی می توانی بداد سرمشق و گفتار بیانم 💐🌹💐🌹 آری از ان روز به بعدبه لطف خدا و خاندان نبوت سواد خواندن و نوشتن را فراگرفت و مرید و مخلص این خاندان شد. زنده یاد دستجردی چند سال بعد از ازدواجش در اداره راه و ترابری استان یزد شهرستان تفت دهستان دهشیر مشغول به خدمت شد. ایشان صاحب هشت فرزند که چهار دختر و چهار پسر بودند شد. حدودا ۳۴ سال سپری شد و در یکی از شبها به مدد ائمه اطهار عنایتی دوباره به ایشان شد و شروع به سرودن شعر کرد. 💐🌹💐🌹💐 ازاین فیضی که کرد او واصل من جهانی پرشود از حاصل من کجا من می‌توان رازش کنم فاش خودش می داندو داند دل من 🦋🌻🦋🌻🦋 لازم به ذکر است که متن بالا از زبان خود مرحوم در مقدمه کتاب اشعارش به نام کاروان عشق نوشته شده است البته کاملتر. من فقط خلاصه ای از آن برای مخاطبین نوشتم 🙏 زنده یاد دستجردی عجیب عاشق امام زمان(عج) بود و از عشق امام زمانش هزاران غزل سروده که در زمان حیاتش یک جلد از دیوان اشعارش که شامل ۳۱۱۵ غزل و تعدادی مثنوی و رباعی و دوبیتی هست در سال۱۳۸۳به نام به چاپ رسید اما متاسفانه در موقع چاپ و ویرایش حتی بعد از چاپ در حق این شاعر کوتاهی های زیادی شده که دلیل مشخصی وجودندارد که بشود توضیح داد خدا داند😔 و هزاران بیت شعر و غزلهای بسیاری که هنوز چاپ نشدن از ایشون به یادگار مانده است😔 زنده یاد میرزا ابوالقاسم دستجردی درروز ۲۵ /۹/ ۱۳۸۷ که مصادف بود با شب عید غدیر به دیار باقی پیوست و در روستای دستجرد به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش همیشه گرامی باد 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 کانال👇 @aghmiun
پنجشنبه ها چه خوشحال می ‌شوند عزیزانی که دستشان از دنیا کوتاه است و منتظر مهرتان هستند جایشان تا ابد در قلبمان خالیست با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم @aghmiun
با قرایت فاتحه یاد اموات را گرامی میداریم مرحوم مشهدی الیاس یارمحمدی و دختر مرحومشون صونا یارمحمدی روحشون شاد .
شادی روح مرحوم‌حاج حسین (اصغر)باقریان فاتحه ای هدیه کنیم .