eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
◾️روانشاد پدربزرگم غیبعلی محمدباقری 📲خانواده
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلوهشت نمی دونم شیوا هم چیزی رو که من نگرانش بودم
انگشت های دستشو سرما زده خشک شده و حرکت نمی کنه ...بزارین من بزرگ بشم می دونم باید چیکار کنم که هیچ مردی نتونه اذیتم کنه ...یک چیزی بهتون بگم ؟ راستش؛  خانم اون شاهزاده ای که از درخت پایین پرید و عاشق دختر شاه پریون شد درست مثل آقا ست ..مهربون و با وفا ...قوی و محکم ..شیوا که حالا به اندازه تمام دنیا دلم به حالش می سوخت ؛ همینطور که اون عدس پلو رو میذاشت دهنش و با بی میلی می جوید گفت : گلنار تو اول بگو چرا یک مرتبه اون فکر به سرت زد که بریم پیش عمه ؟گفتم : همینطوری می خواستم شما رو از ناراحتی در بیارم ..فکر کردم با عمه تون باشین بهتره ... شیوا سکوت طولانی کرد گفت : بهم میگی آقا دم ماشین داشت بهت چی می گفت ؟ گفتم : آره میگم سفارش شما رو کرد که مراقبتون باشم ..بعدم  گفت یونس نیاد اینجا اگر اومد زود بفرستمش بره ..همین دیگه .....شیوا مدت زیادی سکوت کرد منم حرفی نمی زدم و منتظر بودم خودش شروع کنه ....ولی مثل اینکه حوصله نداشت و همینطور به خوردن ادامه داد تا بالاخره گفتم : خوب بقیه اش؟ چی شد بگین دیگه ؛؛ گوش می کنم ..آهی کشید و گفت :عزیز راه خوبی رو برای آزار من در پیش گرفته بود .. حالا یا از روی عمد یا غیر عمد فرقی نمی کنه مهم این بود که من روزی رو بدون متلک های تند و تیز اون شب نمی کردم اونقدر منو تحت فشار قرار می داد که گاهی دست و پامو گم می کردم و اعتماد به نفسم از بین رفته بود ... نمی دونم ؛؛ ولی حس می کردم   از بارداری منم خوشحال نیست ؛مثلا وقتی حال تهوع داشتم می گفت : ای بابا دختر زاییدن که این همه ناز و ادا نداره ..یا می گفت : باید زودتر برای امیر حسام زن بگیرم که اقلا یک پسر توی خانواده ی ما بدنیا بیاد از تو که آبی گرم نمیشه ..و این دلشوره ی دائمی رو به دلم انداخته بود که اگر بچه ام دختر شد چیکار کنم ...اون  به هر بهانه ای آزارم می داد چندین بار خواستم جلوش در بیارم جوابش رو بدم ولی هر بار چنان اوضاع رو به نفع خودش تموم می کرد و مظلوم نمایی ؛؛ که عزت الله خان هم معترضم می شد که چرا با عزیز نمی سازی اون که هر کاری می کنه تا تو راضی باشی ...و من اینو می دونستم که عزت الله خان حتی دلش نمی خواد اخم منو ببینه و ناراحتم کنه اما  اونم عزیز رو باور می کرد  .... حتی خودمم گاهی  باورم می شد که حق با اون بوده  و من اشتباه کردم؛؛  این بود که دیگه  حساب کار دستم اومد و فهمیدم نمی تونم از پس اون بر بیام ؛؛طوری شد که گوشه گیر شدم و فقط غصه می خوردم و سرم رو با پریناز گرم می کردم ..می دونی بدی کار من کجا بود ؟ اینکه نمی دونستم خوشبختم ؛یا بد بخت ,عزیز اونقدر گیجم می کرد که تشخیص هیمنم برام غیر ممکن میشد ..وقتی منو در حال گریه می دید می گفت : خدایا من توبه می کنم به درگاهت ناشکری کردم این دختر رو به من ببخش ..آخه یکی نیست به تو بگه نونت نیست ؛؛آبت نیست , چته که مدام غمبرک زدی ..شوهر خوب و مهربون نداری ؟که داری ؛؛ خونه ی گرم و نرم ؛نوکر وکلفت ..یک کسی هم مثل من دائم گوش به فرمون تو؛ چرا شکر خدا رو به جا نمیاری ؟ گریه بدبختی میاره ..تو اصلا جون به جونت کنن آدم غصه خور و ناراضی هستی...واینطوری بهم احساس گناه می داد و دلشوره می گرفتم ..اما خیلی سعی کردم و  توی گوش عزت الله خان خوندم که زندگیمون رو از عزیز جدا کنیم ..اونم دلیل خودشو داشت و می گفت اونا جز ما کسی رو ندارن ؛ الان من سر پرست خانواده ام نمی تونم ولشون کنم ...در حالیکه نمی دونست این عزیز بود که کنترل همه چیز دستش بود و سر پرست خانواده .. تا ماه هشتم بارداریم بود که یک روز رفتم جلوی آینه و دیدم  ..این طرف صورتم  پوسته پوسته شده ...کرم مالیدم و فکر کردم چیز مهمی نیست ..ولی خوب نشد و لکه های سفید و بی حس شدن صورتم نگرانم کرد .. عزیز می گفت پیس گرفتی ..اما شوکت خانم عقیده داشت لک های حاملگیه و بعد از زایمان خوب میشه ...عزت الله خان که دید این پوسته شدن و بی حسی تا توی گردنم و گوشم و حتی انگشت های دستم روگرفته ..منو برد پیش یک دکتری که تازه از فرنگ برگشته بود و دوست پدرش بود .. دکتر اول به ما چیزی نگفت ولی روزی که رفتیم نتیجه ی  آزمایش و نمونه بر داری  رو بگیریم ..ما رو نشوند و گفت : ببین شیوا خانم چیزایی که دارم بهت میگم فراموش نکن .. باکتری جذام توی بدن تو بوده حالا از کجا گرفتی معلوم نیست ..ولی اگر رعایت کنی بیماری تو مسری نیست و حتی می تونی دوران معالجه ات رو به راحتی بگذرونی ... خیلی احتمال میدم بعد از زایمان متوقف بشه ..چون بعضی از دارو ها رو نمی تونی توی دوران بار داری بخوری ..ولی الان باید مراقب آب دهن و بینی خودت باشی با حرف زدن و تماس دست هیچ کس از تو این بیماری رو نمی گیره ..چون زود متوجه شدین و اولشه من بهتر می تونم قبل از اینکه زخم های تو عمیق بشن اونا رو معالجه کنم ادامه دارد... @aghmiun
خدایا.. هر شب به آسمان نگاه می کنم و می اندیشم در این آرامش شب چه بسیار دلها که غمگین و پراضطرابند خدایا... تو آرام دلشان باش 🍃شبتون آرومــــ🍃 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلونه انگشت های دستشو سرما زده خشک شده و حرکت نمی
حال من و عزت الله خان معلوم بود ..وارفته بودیم و مات زده به دکتر نگاه می کردیم .. مثل این بود که یکی منو از آسمون پرتاب کرده بود بطرف زمین داشتم سقوط می کردم ...در حالیکه بغض گلومو فشار می داد پرسیدم آقای دکتر بچه ام ؟ گفت : ابدا نگران اون نباش ..اون نمی گیره و احتمالش خیلی ضعیف و نادره ..اگر من دیدم سرعت پیشرفت مریضی تو زیاده بچه رو زود تر ازموقع به دنیا میاریم ... وقتی از پیش دکتر بطرف ماشین میرفتیم دیگه دنیای ما خراب شده بود ..تا اون موقع غصه ی من این بود که با متلک های عزیز چیکار کنم .. حالا به دردی مبتلا شده بودم که همه ی مردم ازش وحشت داشتن ...جذام کلمه ای بود که پشت هر کسی رو می لرزوند ... عزت الله خان نمی دونست با من چیکار کنه ...و چطور دلداریم بده ..زیر بغلم رو گرفته بود و مدام می گفت :خوب میشی قول میدم بهت .. دیدی که دکترم گفت اصلا نگران نباش عزیز دلم من تنهات نمی زارم ..اونقدر دوا و درمون می کنیم تا این بیماری از بین بره ..توام خودتو نباز به خاطر من و بچه ها ...خوب این بیماری چیزی نبود که بشه از آدمی مثل عزیز پنهون کرد ... خدای من به محض اینکه شنید ..چنان شیون و واویلایی راه انداخت که اون سرش نا پیدا  ... فورا منو قرنطینه کرد ..وسایلم رو جدا کرد و به عزت الله خان گفت ببرش جذام خونه ..اصلا به پدرش بگو بیاد ورش داره ببرش .. من نمی تونم با یک جذامی توی یک خونه زندگی کنم .. عزت الله خان ؛؛؛ در حالیکه  مثل ابر بهار اشک میریخت فریاد زد و گفت : شما چطور آدمی هستی ؟..والله اگر یک ذره رحم داشتی خوب بود ... احساس یک نفر برات اصلا اهمیت داره یا نه ..اون کسی که ازش حرف می زنی زن منه ..کسیه که دوستش دارم ؛؛مادر بچه هامه ؛؛  اصلا آدمه ..مگه بچه گربه اس که من بگم بیان ببرنش ..عزیز این حرف من یادت نره من از شیوا جدا زندگی نمی کنم .. اگر قراره بره گرگان منم دوباره میرم ..اگر بره جذام خونه منم باهاش میرم ..جدا نمیشم ..حالا خودت تصمیم بگیر .. دوباره تکرار نمی کنم بخوای شیوارو اذیت کنی با من طرفی اجازه نمیدم .... نبینم اسم این بیماری رو  به زبون بیاری یا شیوا رو اذیت کنی بچه ام رو بر می داریم و از این خونه میریم ..شوخی هم ندارم .. عزیز گفت : خاک بر سر من کنن ..اگر فردا همه ی ما گرفتیم تو دلت خنک میشه ؟دلت می خواد فرح و امیر حسام بگیرن ؟ .. عزت الله خان گفت : چرا حرف حالیتون  نمیشه ؟..دکتر گفت رعایت کنین واگیر نداره بیماریش از نوعی که سرایت نمی کنه .. خوب من که دیوانه نیستم خودم و شما ها رو به خطر بندازم ... عزیز گفت : پس حق نداره پاشو از اون بالا ،پایین بزاره ..چشم من بهش بیفته خودمو تیکه تیکه می کنم .. پریناز رو هم حق نداره دست بزنه ...به هیچ کس نباید بگین ..اگر یک نفر بفهمه من خودم با دست خودم می برمش جذام خونه تحویل میدم ؛؛ توام می خوای هر کجا بری برو دیگه برام مهم نیست ..نمی تونم همه ی بچه ها مو فدای شیوا کنمو من از ترس رفتن به جذام خونه صدامو توی گلوم خفه کردم .. از توی اون اتاق فقط برای دستشویی رفتن و حمام بیرون میومدم ..و دیگه هیچ کس باهام روبرو نمی شد و حرف نمی زد .. مگر هفته ای یکبار دکتر بهم سر می زد و دارو هامو میاورد.... عزیز بی رحمترین آدمیه که توی زندگیم شناختم .. اما عزت الله خان خیلی بهم می رسید و بیشتر اوقات وقتی خونه بود پیشم می موند ...و من در حالیکه جذام صورتم و دستم رو می خورد با این دردو دوری از پریناز ؛ تک و تنها توی اون اتاق عذاب می کشیدم .. وقتی درد زایمان من شروع شد ..عزیز قابله رو خبر کرد ..به عزت الله خان گفت صورت منو با رو سری پنهون کنه  و نزاره قابله بفهمه که چه بیماری دارم .. و به محض تولد بچه  از همون جا که لباس تنش کردن بدون اینکه حتی  اجازه بدن یکبار بغلش کنم بردنش و من با همون حال نزار گریون و مریض موندم .. فقط التماس کردم اسمشو بزارن پرستو ..چیزی که اون روزا دلم می خواست خودم میشدم ..مثل یک پرستو سبکبال از همه ی غمها و درد هایی که دنیا به من داده بود پر می کشیدم و میرفتم .. اما دست و پای من به خاطر عشقی که به بچه هام و عزت الله خان داشتم بسته بود ..اوایل عزت الله خان هر روز بچه ها رو از اون پایین به من نشون می داد .. بعد از به دنیا اومدن پرستو ؛ و زیاد شدن زخم های من و اینکه بشدت بد اخلاق و کج خلق شده بودم عزت الله خان هم خیلی کم پیشم میومد  و فقط شام و ناهارم رو میاورد .. و گاهی چند دقیقه لب تخت می نشست و میرفت ...شایدم ترسیده بود .. گاهی یواشکی از اون بالا سرک می کشیدم تا بچه هامو ببینم ..و به حرفشون گوش می دادم .. مهمونی توی خونه تعطیل شد چون عزیز می ترسید یکی متوجه ی مریضی من بشه .. ادامه دارد... @aghmiun