eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلونه انگشت های دستشو سرما زده خشک شده و حرکت نمی
حال من و عزت الله خان معلوم بود ..وارفته بودیم و مات زده به دکتر نگاه می کردیم .. مثل این بود که یکی منو از آسمون پرتاب کرده بود بطرف زمین داشتم سقوط می کردم ...در حالیکه بغض گلومو فشار می داد پرسیدم آقای دکتر بچه ام ؟ گفت : ابدا نگران اون نباش ..اون نمی گیره و احتمالش خیلی ضعیف و نادره ..اگر من دیدم سرعت پیشرفت مریضی تو زیاده بچه رو زود تر ازموقع به دنیا میاریم ... وقتی از پیش دکتر بطرف ماشین میرفتیم دیگه دنیای ما خراب شده بود ..تا اون موقع غصه ی من این بود که با متلک های عزیز چیکار کنم .. حالا به دردی مبتلا شده بودم که همه ی مردم ازش وحشت داشتن ...جذام کلمه ای بود که پشت هر کسی رو می لرزوند ... عزت الله خان نمی دونست با من چیکار کنه ...و چطور دلداریم بده ..زیر بغلم رو گرفته بود و مدام می گفت :خوب میشی قول میدم بهت .. دیدی که دکترم گفت اصلا نگران نباش عزیز دلم من تنهات نمی زارم ..اونقدر دوا و درمون می کنیم تا این بیماری از بین بره ..توام خودتو نباز به خاطر من و بچه ها ...خوب این بیماری چیزی نبود که بشه از آدمی مثل عزیز پنهون کرد ... خدای من به محض اینکه شنید ..چنان شیون و واویلایی راه انداخت که اون سرش نا پیدا  ... فورا منو قرنطینه کرد ..وسایلم رو جدا کرد و به عزت الله خان گفت ببرش جذام خونه ..اصلا به پدرش بگو بیاد ورش داره ببرش .. من نمی تونم با یک جذامی توی یک خونه زندگی کنم .. عزت الله خان ؛؛؛ در حالیکه  مثل ابر بهار اشک میریخت فریاد زد و گفت : شما چطور آدمی هستی ؟..والله اگر یک ذره رحم داشتی خوب بود ... احساس یک نفر برات اصلا اهمیت داره یا نه ..اون کسی که ازش حرف می زنی زن منه ..کسیه که دوستش دارم ؛؛مادر بچه هامه ؛؛  اصلا آدمه ..مگه بچه گربه اس که من بگم بیان ببرنش ..عزیز این حرف من یادت نره من از شیوا جدا زندگی نمی کنم .. اگر قراره بره گرگان منم دوباره میرم ..اگر بره جذام خونه منم باهاش میرم ..جدا نمیشم ..حالا خودت تصمیم بگیر .. دوباره تکرار نمی کنم بخوای شیوارو اذیت کنی با من طرفی اجازه نمیدم .... نبینم اسم این بیماری رو  به زبون بیاری یا شیوا رو اذیت کنی بچه ام رو بر می داریم و از این خونه میریم ..شوخی هم ندارم .. عزیز گفت : خاک بر سر من کنن ..اگر فردا همه ی ما گرفتیم تو دلت خنک میشه ؟دلت می خواد فرح و امیر حسام بگیرن ؟ .. عزت الله خان گفت : چرا حرف حالیتون  نمیشه ؟..دکتر گفت رعایت کنین واگیر نداره بیماریش از نوعی که سرایت نمی کنه .. خوب من که دیوانه نیستم خودم و شما ها رو به خطر بندازم ... عزیز گفت : پس حق نداره پاشو از اون بالا ،پایین بزاره ..چشم من بهش بیفته خودمو تیکه تیکه می کنم .. پریناز رو هم حق نداره دست بزنه ...به هیچ کس نباید بگین ..اگر یک نفر بفهمه من خودم با دست خودم می برمش جذام خونه تحویل میدم ؛؛ توام می خوای هر کجا بری برو دیگه برام مهم نیست ..نمی تونم همه ی بچه ها مو فدای شیوا کنمو من از ترس رفتن به جذام خونه صدامو توی گلوم خفه کردم .. از توی اون اتاق فقط برای دستشویی رفتن و حمام بیرون میومدم ..و دیگه هیچ کس باهام روبرو نمی شد و حرف نمی زد .. مگر هفته ای یکبار دکتر بهم سر می زد و دارو هامو میاورد.... عزیز بی رحمترین آدمیه که توی زندگیم شناختم .. اما عزت الله خان خیلی بهم می رسید و بیشتر اوقات وقتی خونه بود پیشم می موند ...و من در حالیکه جذام صورتم و دستم رو می خورد با این دردو دوری از پریناز ؛ تک و تنها توی اون اتاق عذاب می کشیدم .. وقتی درد زایمان من شروع شد ..عزیز قابله رو خبر کرد ..به عزت الله خان گفت صورت منو با رو سری پنهون کنه  و نزاره قابله بفهمه که چه بیماری دارم .. و به محض تولد بچه  از همون جا که لباس تنش کردن بدون اینکه حتی  اجازه بدن یکبار بغلش کنم بردنش و من با همون حال نزار گریون و مریض موندم .. فقط التماس کردم اسمشو بزارن پرستو ..چیزی که اون روزا دلم می خواست خودم میشدم ..مثل یک پرستو سبکبال از همه ی غمها و درد هایی که دنیا به من داده بود پر می کشیدم و میرفتم .. اما دست و پای من به خاطر عشقی که به بچه هام و عزت الله خان داشتم بسته بود ..اوایل عزت الله خان هر روز بچه ها رو از اون پایین به من نشون می داد .. بعد از به دنیا اومدن پرستو ؛ و زیاد شدن زخم های من و اینکه بشدت بد اخلاق و کج خلق شده بودم عزت الله خان هم خیلی کم پیشم میومد  و فقط شام و ناهارم رو میاورد .. و گاهی چند دقیقه لب تخت می نشست و میرفت ...شایدم ترسیده بود .. گاهی یواشکی از اون بالا سرک می کشیدم تا بچه هامو ببینم ..و به حرفشون گوش می دادم .. مهمونی توی خونه تعطیل شد چون عزیز می ترسید یکی متوجه ی مریضی من بشه .. ادامه دارد... @aghmiun
28.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun