eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهوپنج از شنیدن این حرف صورت شیوا سرخ شد .. اشک
و شیوا رو دیدم که آب رو پاشید روی تپه و با دست اشاره کرد بیا ... دوباره من موندم و شیوا .. تابستون تموم شد و پاییز از راه رسید ..حالا اون دشت زیبایی خاصی پیدا کرده بود و میشد از دور زردی برگهای درخت ها رو دید .. هوای کوهستان سرد شده بود و اغلب بارون میومد .... اما شیوا و من نمی ذاشتیم بهمون بد بگذره ..مدام با هم مشغول یک کاری بودیم .. احساس می کردم دیگه اون زن لاغر و نحیف نیست ..یک روز بهش گفتم : خانم جذام مگه نباید مرتب پوست بدن رو بخوره و زخم کنه ؟ گفت : چرا چطور مگه ؟ گفتم : خانم ولی از روزی که اومدیم اینجا شما زخم تازه ای نداشتی .. همون بوده ..یک فکری کرد و گفت : آره بیشتر نشده ..درسته ..حتی دستم که نگران بودم هیچ تغییری نکرده ... گفتم : فکر کنم شما رو باید یک دکتر ببینه ..شیوا خانم نکنه خوب شدی ؟ برقی از شادی توی چشمش نمایون شد و پرید جلوی آینه وبه زخمهاش نگاه کرد و گفت : گلنار جونم ...فکر کنم راست بگی ..زخم هام اصلا پیشرفت نکردن .... اینا هم دارن خوب میشن ... در حالیکه از خوشحالی فریاد می زدم گفتم : تا آقا برسه از اینجا میریم پیش یک دکتر و آزمایش میدیم ..تموم شد ؛ ..مریضی شما تموم شد .. دستهامونو  گرفتم بهم و از خوشحالی  بالا و پایین پریدیم..فریاد می زدم و بالا و پایین می پریدم ..به خدا خوب شدین .... شیوا از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه مرتب میرفت جلوی آینه و می گفت : نه ..دیگه زیاد نشده ..به حضرت عباس زخم هام خوب شدن .. دیگه صورتم زخم نیست ..اینا جای زخمه که مونده ..یعنی  من می تونم بچه هامو بغل کنم ؟هر دو هیجان زده شده بودیم و بلاتکلیف از چیزی که نمی دونستیم درسته یا نه ... شیوا در حالیکه اشک شوق میریخت گفت : حالا چیکار کنیم ؟ گفتم : معلومه باید به آقا خبر بدیم تا زمستون نشده خودمون رو برسونیم به یک دکتر .. گفت : سلیمان تا فردا نمیاد خدایا نمی تونم تحمل کنم ... وای گلنار نکنه خوب شده باشم ؟شاید  اصلا بی خودی دوا می خورم و بی خودی اینجا موندیم  .. گفتم : نگران نباشین من همین الان میرم روستا و سلیمان رو خبر می کنم باید به آقا خبر بده ... گفت : نه این همه راه تنهایی می ترسم بری صبر می کنیم ..گفتم : شما رو نمی دونم ولی من صبر ندارم ؛؛ شاید فردا سلیمان نیاد ...تا روستا راهی نیست که ؛ اگر هر روز یونس می تونه این راه رو بیاد پس منم می تونم؛؛ مرد و زن نداره .. گفت : فدات بشم مراقب باش با کسی توی راه حرف نزن زودم برگرد ... شیوا ذوق زده بود و از خوشحالی مدام راه میرفت و نمی دونست باید چیکار کنه .. وادارم کرد دوتا بلوز بپوشم و پالتومو تنم کنم و یک روسری پشمی دور سرو گردنم پیچید  .. گفتم : شما درو از تو قفل کنین من زود بر می گردم ....وقتی راه افتادم کوچیک هم همراهم اومد .. هر کاری کردم برنگشت و از تپه سرازیر شدم ..دشت زیبا بود و من عاشق زیبایی ..آواز پرنده ها بالای سرم که قطار شده بودن و  به طرف جنوب میرفتن و هوای خنک بعد از ظهر منو وادار می کرد.. قدم های بلند و محکمی بر دارم در عین حال طبق عادت خودم لذت زیادی از اون همه زیبایی ببرم ..با کوچیک بازی می کردم و می دویدم ... یک مرتبه خودمو وسط کوه و دشت تنها دیدم نه روستایی پیدا بود و نه جنبده ای دیده میشد ... ترسیدم گم شده باشم ..به اطراف نگاه کردم چشمم افتاد به راهی که جای  چرخ های ماشین هنوز پیدا بود ..تصمیم گرفتم همونو دنبال کنم .. از دوتا تپه ی دیگه بالا رفتم از اون اونجا از دور خونه های روستا رو دیدم .. هنوز خیلی راه مونده بود ..داشتم فکر می کردم  واقعا سلیمان و یونس شاهکار می کنن که اون همه راه رو هر روز میومدن و به ما سر می زدن .. وقتی نزدیک شدم واقعا احساس خستگی می کردم و قدم هام سست شده بود پرسون پرسون خونه ی سلیمان رو پیدا کردم ..ورفتم و در زدم .. یونس در و باز کرد و با تعجب پرسید  : گلنار تو اینجا چیکار می کنی چطوری اومدی ؟  گفتم :بگو آقا سلیمان بیاد کارش دارم ...آقا سلیمان به جای جواب منو تعارف کرد تا برم توی خونه و گلویی تازه کنم ..زن سلیمان رو دیدم اونقدر چاق بود که به زحمت راه میرفت .. شیوا خانم می گفت : تعجب می کنم زن سلیمان با اینکه خیلی فضوله چرا تا حالا نیومده دیدن من ؟...و حالا دلیلش رو می فهمیدم ...اما با زرنگی خاصی می خواست ازم حرف بکشه و بفهمه ما چرا این همه مدت بالای کوه زندگی می کنیم ... من چایم رو سر کشیدم و سریع راه افتادم و گفتم: باید برم خانم تنهاس ..تا شب نشده باید برسم کلبه .. سلیمان گفت : نمی زارم تنها برین ..یونس باهاتون میاد .. نون هم هست صبر کنین براتون بزارم توی سفره ... گفتم : نه کوچیک هست نمی ترسم ..ولی یونس دیگه راه افتاده بود ..باز به آقا سلیمان سفارش کردم تو روخدا هر چی زود تر ما رو با خبر کنین خانم منتظره ... ادامه دارد.. @aghmiun
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگر آن خنده زیبا به لب مولا نیست همه هستند، ولی هیچ کسی زهرا نیست قطره اشک علی تا به ته چاه رسید چاه فهمید کسی همچو عـلـی تنها نیست... @aghmiun
🔺اگر این ۸ نشانه را دارید، باید با خودتان مهربان‌تر باشید 🔸بسیار تلاش می‌کنید اما به نظر می‌رسد که نمی‌توانید آن منتقد کوچک مضحک را از ذهن‌تان بیرون بیاورید یا حتی لبخند کوچکی بزنید. تلاش می‌کنید که گوش‌هایتان را بگیرید که صدایش را نشنوید اما این صدا به غر زدن‌هایش ادامه می‌دهد که می‌گوید به قدر کافی خوب نیستید. با ما همراه باشید تا ۸نشانه ظریف و نامرئی احساس بی‌کفایتی را مرور کنیم. 🔸۱.مقایسه دائمی 🔸۲.خودتردیدی و احساس بلاتکلیفی همیشگی 🔸۳.به دنبال کمالگرایی هستید 🔸۴.تحقیر موفقیت‌ها 🔸۵.دنبال تأیید دیگران هستید 🔸۶.مثل چی کار می‌کنید 🔸۷.اجتناب از امتحان چیزهای تازه به دلیل ترس از شکست 🔸۸.به شدت خودانتقادکننده هستید @khabarfarda_ir
🔘عکسهای ازمراسم امروز مسجد حضرت ابوالفضل آغمیون 📲جناب آقای سهراب درگاهی