eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
عکس هایی از حاشیه مراسم ختم مرحوم مجید نژاد عبادی ۱۴۰۲/۹/۲۶ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهوشش و شیوا رو دیدم که آب رو پاشید روی تپه و با
سلیمان در حالیکه پنج ؛ شش تا بچه ی قد و نیم قد دنبالش بودن با یک شلوارگشاد که کشیده بود تا زیر سینه اش  اومد وهراسون گفت : وای خانم اتفاقی برای شیوا خانم افتاده تا اینجا اومدین ؟ گفتم : آقا سلیمان خانم سلام رسوندن و خواهش کردن برین به آقا تلفن بزنین ... تو رو قران اگر میشه  همین امشب به آقا خبر بدین که یک اتفاق خوبی افتاده هر چی زود تر خودشون رو برسونن .. ببین آقا سلیمان بگو آب دستشه بزاره زمین و حرکت کنه ... و همراه یونس که یک بقچه نون توی بغلش بود  از تپه بالا رفتیم .. هوا بشدت سرد شده بود و ابری ..وقتی میومدم خبری از ابر نبود ولی حالا کاملا بارونی بود .. یونس پرسید : اگر خانم بره توام میری ؟ گفتم : چه حرفا می زنی ؟ بمونم اینجا ؟ گفت : آره بمون .. گفتم : خل شدی ؟ من و خانم جونمون برای هم در میره از هم جدا نمیشیم .. گفت : میگم مادرم تو رو خواستگاری کنه ..توام که اینجا رو دوست داری بمون ..زن من بشو ...گفتم : اوه اوه چقدر تو دست رو شسته ای ؟ خجالت هم خوب چیزه ..اگر به آقا بگم همچین حرفی به من زدی پدرتو در میاره ..دیگه نبینم از این حرفا به من بزنی ...برو توی روستای خودتون زن بگیر ..بعدام تو هنوز پسر بچه ای زن می خوای چیکار ؟ گفت : خاطر خواهی کوچک و بزرک نداره .. ایستادم و با حرص گفتم : نه بابا تو خیلی رو داری ..باورم نمیشه نیم وجب قد و بالا این همه ادعا ...اینجا منو تنها گیر آوردی ؟ خیال ورت داشته ..من صد تای تو رو می برم سر چشمه و تشنه بر می گردنم ...برگرد یونس ؛؛ زود؛ زود , دیگه نمی خوام ببینمت  ..دیگه ام لازم نکرده بیای کمک ما  ..گفت : نه به جون آقام ..به امام رضا منظور بدی نداشتم ....دیگه حرف نمی زنم قول میدم .. گفتم : حق نداری دنبالم بیای بهت میگم برگرد ...دیگه ام پاتو اون طرفا نمی زاری ..با خودت چی فکر کردی ؟ زر مفت می زنی ...یونس در حالیکه ناراحت شده بود و معلوم بود از لحن تند من یکم جا خورده  گفت :اصلا غلط کردم ؛  نمیشه که تنها بری . گفتم :بده به من اون نون ها رو .. تنها اومدم تنها هم بر می گردم ...نمی خوام باهام بیای .. اون ایستاد و من به راهم ادامه دادم ..یکی  دوبار برگشتم دیدم همون طور وارفته و از دور منو نگاه می کنه ..با قدم های تند از کوه بالا میرفتم ..که بارون گرفت ..چه بارونی اونقد تند که چشمم رو به زور باز می کردم حالا زمین هم گل شده بود و هوا تاریک ..حتی کوچیک هم نمی تونست خودشو بالا بکشه ....ومن  با چه حال و روزی رسیدم به کلبه فقط خدا می دونه ..کوچیک رو کردم توی جاشو و یک نمدانداختم  روی لونه اش ..سردم بود و خیس شده بودم و همین باعث شد سرما بخورم ..شیوا از شنیدن صدای پارس کوچیک درو باز کرده بود ..فورا لباسم رو عوض کرد و همینطور که می لرزیدم یک پتو دورم پیچید و کنار بخاری نشستم و گفتم : سلیمان یا امشب یا فردا صبح زود میره و برامون خبر میاره ..شیوا گفت : خدا مرگم بده کاش نمی زاشتم بری ؛؛ آخه چرا عجله کردی ؟ ..از دلواپسی مردم و زنده شدم ...و فورا برام شیر گرم کرد و خوردم ..ولی همینطور می لرزیدم ..و مدتی بعد احساس کردم تب دارمشاید بگم این اولین باری بود که مریض میشدم ..همیشه مادرم می گفت از بچگی قوی بودی و هیچوقت حتی سرما هم نمی خوردی ... روز بعد سلیمان نزدیک ظهر اومد ..من از شدت تب چشمم باز نمیشد ..شیوا برای اولین بار جرات کرد و چادر سرش انداخت و در حالیکه روشو گرفته بود رفت جلو و با سلیمان سلام و علیک کرد و اون که از دیدن شیوا  خوشحال شده بود  از حالش پرسید و اونم گفت : یکم اعصابم به خاطر از دست دادن بچه ام که شما هم در جریانی بهم ریخته بود ولی حالا خوب شدم ..حالم بهتره می خوام برگردم سر و خونه و زندگیم ..شما چه خبری از آقا داری ..گفت : ایشون این بار خوشبختانه خودشون گوشی رو بر داشتن ..منم جریان رو گفتم که گلنار خانم تا روستا اومدن خبر خوبی دارن ..خوشحال شد و از حال شما پرسید و گفت پیغام بیارم که در اولین فرصت خدمت شما میرسن خانم ... و اینطوری با اینکه من هنوز مریض بودم و شیوا  ازم پرستاری می کرد هر دو خوشحال بودیم که به زودی از اونجا میریم ...احساس می کردم شیوا رفتارش هم عوض شده اعتماد به نفس پیدا کرده بود .. ادامه دارد... @aghmiun