کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهوشش و شیوا رو دیدم که آب رو پاشید روی تپه و با
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهوهفت
سلیمان در حالیکه پنج ؛ شش تا بچه ی قد و نیم قد دنبالش بودن با یک شلوارگشاد که کشیده بود تا زیر سینه اش اومد وهراسون گفت : وای خانم اتفاقی برای شیوا خانم افتاده تا اینجا اومدین ؟
گفتم : آقا سلیمان خانم سلام رسوندن و خواهش کردن برین به آقا تلفن بزنین ...
تو رو قران اگر میشه همین امشب به آقا خبر بدین که یک اتفاق خوبی افتاده هر چی زود تر خودشون رو برسونن ..
ببین آقا سلیمان بگو آب دستشه بزاره زمین و حرکت کنه ...
و همراه یونس که یک بقچه نون توی بغلش بود از تپه بالا رفتیم ..
هوا بشدت سرد شده بود و ابری ..وقتی میومدم خبری از ابر نبود ولی حالا کاملا بارونی بود ..
یونس پرسید : اگر خانم بره توام میری ؟
گفتم : چه حرفا می زنی ؟ بمونم اینجا ؟
گفت : آره بمون ..
گفتم : خل شدی ؟ من و خانم جونمون برای هم در میره از هم جدا نمیشیم ..
گفت : میگم مادرم تو رو خواستگاری کنه ..توام که اینجا رو دوست داری بمون ..زن من بشو ...گفتم : اوه اوه چقدر تو دست رو شسته ای ؟ خجالت هم خوب چیزه ..اگر به آقا بگم همچین حرفی به من زدی پدرتو در میاره ..دیگه نبینم از این حرفا به من بزنی ...برو توی روستای خودتون زن بگیر ..بعدام تو هنوز پسر بچه ای زن می خوای چیکار ؟ گفت : خاطر خواهی کوچک و بزرک نداره .. ایستادم و با حرص گفتم : نه بابا تو خیلی رو داری ..باورم نمیشه نیم وجب قد و بالا این همه ادعا ...اینجا منو تنها گیر آوردی ؟ خیال ورت داشته ..من صد تای تو رو می برم سر چشمه و تشنه بر می گردنم ...برگرد یونس ؛؛ زود؛ زود , دیگه نمی خوام ببینمت ..دیگه ام لازم نکرده بیای کمک ما ..گفت : نه به جون آقام ..به امام رضا منظور بدی نداشتم ....دیگه حرف نمی زنم قول میدم ..
گفتم : حق نداری دنبالم بیای بهت میگم برگرد ...دیگه ام پاتو اون طرفا نمی زاری ..با خودت چی فکر کردی ؟ زر مفت می زنی ...یونس در حالیکه ناراحت شده بود و معلوم بود از لحن تند من یکم جا خورده گفت :اصلا غلط کردم ؛ نمیشه که تنها بری .
گفتم :بده به من اون نون ها رو .. تنها اومدم تنها هم بر می گردم ...نمی خوام باهام بیای ..
اون ایستاد و من به راهم ادامه دادم ..یکی دوبار برگشتم دیدم همون طور وارفته و از دور منو نگاه می کنه ..با قدم های تند از کوه بالا میرفتم ..که بارون گرفت ..چه بارونی اونقد تند که چشمم رو به زور باز می کردم حالا زمین هم گل شده بود و هوا تاریک ..حتی کوچیک هم نمی تونست خودشو بالا بکشه ....ومن با چه حال و روزی رسیدم به کلبه فقط خدا می دونه ..کوچیک رو کردم توی جاشو و یک نمدانداختم روی لونه اش ..سردم بود و خیس شده بودم و همین باعث شد سرما بخورم ..شیوا از شنیدن صدای پارس کوچیک درو باز کرده بود ..فورا لباسم رو عوض کرد و همینطور که می لرزیدم یک پتو دورم پیچید و کنار بخاری نشستم و گفتم : سلیمان یا امشب یا فردا صبح زود میره و برامون خبر میاره ..شیوا گفت : خدا مرگم بده کاش نمی زاشتم بری ؛؛ آخه چرا عجله کردی ؟ ..از دلواپسی مردم و زنده شدم ...و فورا برام شیر گرم کرد و خوردم ..ولی همینطور می لرزیدم ..و مدتی بعد احساس کردم تب دارمشاید بگم این اولین باری بود که مریض میشدم ..همیشه مادرم می گفت از بچگی قوی بودی و هیچوقت حتی سرما هم نمی خوردی ...
روز بعد سلیمان نزدیک ظهر اومد ..من از شدت تب چشمم باز نمیشد ..شیوا برای اولین بار جرات کرد و چادر سرش انداخت و در حالیکه روشو گرفته بود رفت جلو و با سلیمان سلام و علیک کرد و اون که از دیدن شیوا خوشحال شده بود از حالش پرسید و اونم گفت : یکم اعصابم به خاطر از دست دادن بچه ام که شما هم در جریانی بهم ریخته بود ولی حالا خوب شدم ..حالم بهتره می خوام برگردم سر و خونه و زندگیم ..شما چه خبری از آقا داری ..گفت : ایشون این بار خوشبختانه خودشون گوشی رو بر داشتن ..منم جریان رو گفتم که گلنار خانم تا روستا اومدن خبر خوبی دارن ..خوشحال شد و از حال شما پرسید و گفت پیغام بیارم که در اولین فرصت خدمت شما میرسن خانم ...
و اینطوری با اینکه من هنوز مریض بودم و شیوا ازم پرستاری می کرد هر دو خوشحال بودیم که به زودی از اونجا میریم ...احساس می کردم شیوا رفتارش هم عوض شده اعتماد به نفس پیدا کرده بود ..
ادامه دارد...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهوهفت سلیمان در حالیکه پنج ؛ شش تا بچه ی قد و ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهوهشت
و اونطور خودشو ذلیل و علیل نمی دید ...قدرت و شور حال زندگی در اون بیدار شده بود ...ما هر روز بیشتر از قبل منتظر آقا چشم براه موندیم ...
سه روز من توی رختخواب افتادم و شیوا ازم مراقبت کرد ..در حالیکه مدام برف می بارید ..
تا یک روز صبح سر حال از خواب بیدار شدم شیوا کلبه رو گرم نگه داشته بود برام آش درست می کرد و بهم جوشونده می داد ..وقتی منو دید با یک لبخند گفت ..مثل اینکه بهتری ؟ گفتم : بله خوبم دست شما درد نکنه .. گفت : زود باش ناشتایی بخور بشین مشق هاتو بنویس می ترسم بریم و من دیگه فرصت نکنم بهت درس بدم ..آخه گرفتار بچه داری میشم ..این بار می خوام حسابی همون طور که تو گفتی دست و پای عزیز رو جمع کنم ..دیگه نمی زارم بهم زور بگه ؛ و انگ نحسی بهم بزنهگفتم : شیوا جون شما هیچ با خودت فکر کردی چرا هیچ کس نمیگه یک مرد پا قدم بدی داره و نحسه ؟ چرا به زن ها این وصله رو می چسبونن ..در حالیکه عزیز خودش زنه ..من فکر می کنم یک روزی ؛ یکی این کارو با خودش کرده و حالا داره اینطوری تلاقی می کنه ...به نظرتون آدم هایی مثل عزیز خودشون هیچ وقت احساس خوشبختی می کنن ؟ ..هر چقدر هم که ذات آدم بد باشه وجدانش نمی زاره راحت زندگی کنه ...مادر بزرگ من نمی دونم با مادرم چیکار کرده بود ولی موقع مردنش ازش حلالیت می خواست ..پس حتما خودش می دونسته چیکار می کنه ...من می خوام زنی باشم که هیچ وقت منتظر یک مرد نباشم ..می خوام اونو منتظر خودم بزارم ...خندید و گفت : باریکلا ..خوشم اومد ..ولی دیگه ما زن ها مجبوریم ..به حرف ساده میاد ..گفتم : شما می دونی چی باعث میشه ما زن ها اینقدر وابسته به یک مرد باشیم که با رفتنش عزا بگیریم و با برگشتنش خوشحال بشیم ..و در نبودنش انتظار بکشیم ؟..این چه داستانی داره ؟ما چرا اینطوری هستیم ؟ اما آقا با اینکه مهربونه و شما رو این همه دوست داره با خیال راحت میره و با خیال راحت بر می گرده ..میگه توضیح میدم ولی نمیده ..اصلا هر کاری دلش می خواد می کنه و برای شما تصمیم می گیره ..
شیوا گفت : عاطفه ..قلب ما زن ها وقتی برای یکی می تپه دیگه اختیارمون دست خودمون نیست ..این ما هستیم که یک طناب می بندیم دور گردن مون و میدیم دست مردی که دوستش داریم و اونم ..هر کجا می خواد ما رو با خودش می بره ..گفتم : به نظر من اینطور نیست ..ما ضعیفیم ...همین الان چرا منتظر آقا شدیم ..مگه ما دست و پا نداریم ؟ چرا اون باید بیاد و ما رو ببره دکتر؟ مگه خودمون چمونه ؟ عقل نداریم ؟ یا دست و پا ؟ میریم و به کسی هم احتیاج نداریم ...گفت :نه ؛؛ نمیشه ,, واقعا بریم ؟نه بابا سخته ؛؛یکم صبر می کنیم این برف موندگار نیست ..آب که شد حتما عزت الله خان میاد ..گفتم : اگر نیومد ؟ با تردید سری جنبوند و گفت : اگر نیومد یک فکری می کنیم ...گفتم : موافقم ..اقلا یکی دو روزی راحت میشیم ...گفت : باید برای یخ زدنش هم یک فکری بکنیم ...گفتم دور بشکه آتیش روشن می کنیم آب میشه ..گفت : آره فکر خوبیه ؛؛ پس راه بیفت شیرین زبون ..و دو بار دیگه ما آب آوردیم تا بشکه پر شد ..در حالیکه اونقدر بهمون خوش گذشته بود و خندیده بودیم که اصلا احساس خستگی نمی کردیم ..حتی شروع کردیم به برف بازی ..حالا کوچیک هم از لونه اش بیرون اومده بودو با خوشحال بالا و پایین می پرید ..که یک مرتبه شروع کرد به پارس کردن ..
باز بهم نگاه کردیم نگاهی که هر دو می دونستیم چه معنایی داره ..من می ترسیدم جلو تر برم چون سرازیری بود و ممکن بودسر بخورم و نتونم خودمو کنترل کنم ..گفتم : نکنه آقا باشه ...شیوا در حالیکه دستشو گذاشته بود روی قلبش و دماغش از سرما قرمز شده بود گفت : فکر نمی کنم ماشین نمی تونه تا اینجا بیاد ...برف زیاده ..نباید منتظرش باشیم ..که سر و کله ی یونس پیدا شد ..اینبار شیوا همون جا ایستاد ..
یونس در حالیکه یک بقچه بغلش بود از اون دور پیداش شد ..گفتم : شیوا جون دیدی خدا چقدر ما رو دوست داره نون هم رسید ..
اما یونس که از دیدن شیوا متعجب شده بود سلام کرد و بقچه رو داد دست من و از جیبش یک نامه در آورد و گفت : خانم فرهاد یوسفی رفته بود پست خونه نامه ی شما رو هم آورده بود آقام گفت بیارم شاید خبر مهمی باشه ...شیوا نامه رو گرفت و گفت : آقا یونس شما هر وقت می تونی بیا این بشکه رو پر کن برای ما سخته ...گفت : خانم من که از خدا می خوام گلنار خانم گفتن این طرفا نیام ...شیوا گفت : نه بیا ما به کمکت احتیاج داریم ..گفت پس اگر اجازه میدین من دور کلبه رو پارو کنم ..و بعد آب بیارم ..گفتم : امروز خودمون پر کردیم ...یونس مشغول پارو کردن بود و ما رفتیم توی کلبه...
ادامه دارد...
@aghmiun
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان بزرگترین ناو ژاپن بافرجامی تلخ...
@aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طوفان کم سابق در آرژانتین
@aghmiun