eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
. وحشت از عشق که نه ، ترسم ازاین فاصله هاست  وحشت از غصه که نه ، ترسم از این خاتمه هاست ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتنِ ناخواسته عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ ، که بر شانه ماست گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست 🥀🍃 @aghmiujun
ای دوست ناخدارا،زورق شکسته بگذر ای آشنای ساحل،ای موج خسته بگذر چون تاب بادبانی،درساحلی شنالود افتاده ام به سویی،هرسوشکسته بگذر چشم عقاب بی سر،شدساغرکبوتر دست عقاب دیگر،برسرنشسته بگذر باگریه های بی جا،آری کند تمنا اشک شفق تماشا،باچشم بسته بگذر سوزدازین جدایی،هردم فلات عشقم قلبم کویرپرغم،دردم خجسته بگذر فریادخیس باران،باناله هاوحرمان دل پینه های پنهان،چون غنچه رسته بگذر گاهی برای دیدار،ساحل نشانه بگذار انبوه ماسه هارا،کن دسته دسته بگذر شایدکه باز آید(میلاد)باغزل ها دیوان غم شنیدم،بااشک شسته بگذر (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم زیر خاکی رنگی شده از مراسم ظهر عاشورا در سال ۱۳۱۰ در سبزوار میدان تهران @aghmiun ارسالی از مخاطبین گرامی
با سلام و عرض ادب توزیع گوشت منجمد برزیلی 322000تومان امروز 27آذر ماه دیلی مارکت جنب ساختمان پزشکان ( شهرستان سراب) ارسالی : آقای عالیجاه @ahmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاپماجا؟؟؟ جواب چیستان:قوروت جوابهای صحیح، خانم افتکاری, آقای مهدی برزگری @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهونه تاریخ نامه مال یک ماه و نیم قبل بود اما بر
گفت : تو اونو نمیشناسی ؛؛ ..من می دونم که تا حالا به خاطر من چه کارا کرده و چقدر جلوی عزیز ایستاده .. حالام اگر بخواد کسی نمی تونه جلوشو بگیره ... گفتم :شیوا جون ؟ نکنه نامه رو عزیز نوشته ؟ گفت : نه بابا خط خودشه .. گفتم :  ببخشید شیوا جون ولی دلم می خواد بدونم شما توی نامه برای آقا  چی نوشتین ؟ گفت :من برای عزت الله خان نامه ننوشتم .. به پدرم  نوشتم ..وسیله جور کنه ما رو از اینجا ببره .. من باید برم ببینم واقعا خوب شدم ؟ بعد خود به خود همه چیز درست میشه ..می تونم دوباره دل عزت الله رو بدست بیارم ... و من در حالیکه غرق در افکار خودم شده بودم دیگه نمیدونستم برای آروم کردن شیوا چی باید بگم ..راستش دل منم از دفعه ی قبل که آقا اومده بود بد جوری چرکین شده بود و همش خودمو گول می زدم ..و حالا با حرفایی که شیوا می زد معلوم می شد من درست متوجه شده بودم .. اما باید شیوا رو دلداری می دادم نباید اون دوباره روحیه اش رو از دست بده ...از طرفی حساب می کردم آقا نزدیک چهار ماهه نیومده اون می دونست که زمستون اینجا چقدر سردو یخ بندون میشه و ممکنه بلایی سر ما بیاد ..دوتا زنِ تنها وسط کوه اصلا کار عاقلانه ای نبود حتی زن سلیمان هم اینو می فهمید و می گفت ..که کار درستی نیست شما ها توی زمستون اونجا بمونین .. صدای یونس بلند شد و گفت : خانم؟ خانم؟؟ کارم تموم شد ؛؛ من برم ؟ شیوا رفت درو باز کرد و گفت : صبر کن غذا زیاده برات بکشم بخور و برو ...تو کی میری نامه رو پست کنی ؟ یونس گفت : اگر عجله دارین همین فردا صبح زود میرم ..خانم می خواین به فرهاد یوسفی بگم برای وانتش ...گفت : نه اون به در نمی خوره باشه خودم خبرت می کنم ..رفتم جلو و گفتم : یونس نفت مون هم داره تموم میشه یادت نره به آقا سلیمان بگی برامون بیاره ...یونس که رفت دیگه خورشید داشت غروب می کرد  روز ها کوتاه بود و زود هوا تاریک میشد ..اشعه های خورشیداز لابلای چند تکه ابر  می تابید و انگار رنگ طلایی  پاشیده بود به برف های سفید  کوهستان .. در حالیکه دلم بشدت گرفته بود ..بی اختیار ایستادم و تماشا کردم ..داشتم فکر می کردم کاش همه ی دنیا  به پاکی این برف ها بود ..کاش آقا همیشه شیوا رو دوست داشته باشه ..کاش همین الان بیاد و ما رو از اینجا ببره ... تمام اونشب رو منو شیوا کنار هم نشستیم و حرف زدیم و دعا کردیم ... توی نور چراغ چشمم افتاد به زخم های کنار صورت شیوا ..و یک لحظه به ذهنم خطور کرد که نکنه به خاطر این زخم ها باشه که آقا از شیوا سرد شده .... در این صورت ای لعنت به هر چی عاشقی و دوست داشتنه ..بدون اینکه به شیوا حرفی بزنم ؛  فقط بهش نگاه می کردم  توی دلم گفتم : اگر آقا به جای تو جذام گرفته بود و این زخم ها توی صورت اون بود ؟ تو هنوزم دوستش داشتی و به خاطر چند تا زخم اونو یک همچین جایی رها نمی کردی ..و بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن .. شیوا هم بی اینکه ازمن  بپرسه چرا  گریه می کنی ؛اشکش اومد پایین ..اشکی که انگار منتظر برای ریختن بود ..و دل منو می سوزند ..و ما هر دو می دونستیم که برای دوام آوردن و زنده موندن توی اون زمستون سرد باید خیلی تلاش کنیم ..نفت ؛ آب و نون تهیه اش مشکل به نظر می رسید و این چیزی نبود که هر دوی ما ندونیم ... بالاخره گفتم : شیوا جون بیاین منتظر جواب نامه هم نباشیم ..خودمون از اینجا بریم ..تا روستا ..درست مثل یونس ..اون رفت پس ما هم می تونیم بریم .. از اونجا با هر چی شده حتی با وانت اون مرد میریم شهر و ماشین می گیریم و میریم گرگان .. اگر همت کنیم و راه بیفتیم دیگه تمومه بالاخره میرسیم ... گفت : نمیشه به این سادگی نیست ...یکم دیگه صبر می کنیم شاید از پدرم خبری بشه ...و آه جانسوز دیگه ای کشید و گفت : وقتی پدرم با من این کارو می کنه از عزت الله خان چه انتظاری دارم .. حتی یکبار سراغم رو نگرفت ..اصلا فکر نمی کردم دنیا اینقدر بی رحم باشه ...و من به این حال و روز بیفتم ...روز بعد نزدیک های بعد از ظهر هوا ابری شده و برف باریدن گرفت ..و این توی دل هر دوی ما هراسی عجیب بوجود آورد  .. شیوا گفت :گلنار جون  زود باش ؛ خیلی کار داریم باید آب ببریم توی کلبه تا یخ نزنه سطل ها رو پر کن و بزار کنار کلبه  ..چراغ ها رو نفت کن  ..هر چی می تونیم  هیزم توی کلبه انبار می کنیم ...شاید شب نتونیم بیایم بیرون .. فردا همه چیز یخ می زنه   .. و قبل از اینکه هوا تاریک بشه دوتایی تا می تونستیم کار کردیم ..و بالاخره درِ کلبه رو بستیم و زیر نور چراغ زنبوری شام خوردیم و از خستگی رختخواب انداختیم .. گفتم : شیوا جون میشه امشب نزدیک شما بخوابم .. ادامه ساعت ۹ شب @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصت گفت : تو اونو نمیشناسی ؛؛ ..من می دونم که تا حا
ولی قول بده یکی از اون قصه های قشنگت رو برام بگی ..ببینم دختر شاه پریون ؛؛ بالاخره پسر پادشاه تو رو پیدا کرد یا نه ... خندیدم و گفتم : آره پیدا کرد ...منه بیچاره اگر شانس داشتم یونس ازم نمی خواست زنش بشم ؛؛ یک مرتبه خنده ی بلند و صدا داری کرد و .. با تعجب گفت : نه بابا ؛ این جقله بچه ؟...واقعا ؟ تو رو خدا ؟ خودش بهت گفت ؟کی ؟  گفتم : بله ..اون روز که رفته بودم روستا ...به جای پسر پادشاه یونس اومده و احمق میگه مادرم بیاد خواستگاری .. ..و هر دو قاه قاه خندیدم ..شیوا همینطور که دراز می کشید و می خندید گفت :  تو چی گفتی ؟  ..گفتم : اونو ولش کن ؛ شما وقتی می خندی خیلی خوشگل میشی ..گفت : ای بابا با این زخم هام دیگه هیچوقت خوشگل نمیشم ...گفتم : شیوا جون بیاین زندگی رو سخت نگیریم ..این وضعی که ما داریم یک جورایی خوبم هست ..لذت داره ..اقلا می دونیم با بقیه ی آدما که توی جا های گرم و نرم زندگی می کنن فرق داریم .. من همین فرق رو دوست دارم ...اصلا نگران نباشین به محض اینکه  برف ها آب شدن  خودمون بریم؛؛ من و شما می تونیم از عهده اش بر بیایم احتیاجی هم به کسی نداریم  ..همینطور که سرش روی بالش بود آهی کشید و گفت : باشه , من حاضرم ..ولی اگر اینطوری  بخوایم بریم باید وسایلمون رو اینجا بزاریم .. هیچی نمی تونیم با خودمون ببریم ..پس چند روز دیر تر بشه زیاد فرقی نمی کنه ... اما ما  در میون اون برف گیر کرده بودیم ..از نیمه های ماه آذر  تا وسط های بهمن طول کشید .. گاهی بدون نون و  نفت می موندیم و بالاخره یونس هر طوری بود با اسب به هزار زحمت برامون میاورد و سطل های آب رو برامون پر می کرد ...و بقیه روزا از آب برف استفاده می کردیم ..خیلی سخت بود فقط به زبون آسون میاد ..ولی با تمام قوا سعی داشتیم خودمون رو سر پا نگه داریم ... تا چشم کار می کرد همه جا سفید وکوههای مه گرفته و ابری نشون می داد  هیچ راه خلاصی از اون وضعیت  نداریم  ..حالا فقط مونده بودیم به امید یونس که شاید هفته ای یک روز با سختی زیاد خودشو به ما میرسوند ...شب ها ی طولانی و سرد اون کلبه رو فراموش نمی کنم هر شب از باد و کولاک خوف می کردیم و از ترس بهم خیره می شدیم ؛؛که آیا زنده از اینجا بیرون میریم ؟با این حال هر روز دوتایی برف اطراف کلبه رو پارو می کردیم تا راه دستشویی که واقعا رفتن به اونجا هم برامون فاجعه ای محسوب میشد ..هر چی فکر می کردم و می خواستم کار آقا رو برای خودم موجه جلوه بدم نمی تونستم ..اون حق نداشت حتی به خاطر جذام گرفتن زنش چنین ظلمی به ما روا داشته باشه و خودش جای گرم و نرم و راحت زندگی کنه ... تا یک روز که از کلبه بیرون رفتم احساس کردم آفتاب یک گرمای خاصی داره نور امیدی توی دلم افتاد؛ و روز بعد و روز بعدشم  آفتابی شد  .. وقتی پامو می ذاشتم روی برف ها یخ های زیرش شل شده بودن ... به خورشید نگاه  کردم انعکاس اشعه های نورش روی برف ها و درخشش اون برای من مثل دستهایی بود که بسوی ما برای کمک دراز شده باشه  .. صدای پارس کوچیک نشون می داد که باز یکی داره میاد .. دویدیم توی کلبه و به شیوا که داشت چای دم می کرد گفتم : شیوا جون یکی داره میاد ..برف ها آب شدن بریم ؟؟ در قوری رو گذاشت و برگشت به من نگاه کرد و گفت : کجا ؟ گفتم : تهران پیش دکتر ؛؛ یک فکری کرد و گفت : نمی دونم ؛؛ یعنی میشه بریم ؟ ...ببین کی اومده کاش سلیمان باشه .. ببینم می تونه یک وسیله برامون بگیره ؟ آره همین امروز بریم بهتره می ترسم دوباره برف بگیره .... هر دو جلوی در کلبه منتظر شدیم تا کسی که کوچیک براش پارس می کرد بیاد بالا ...اما یونس بود که با یک بقچه نون و یک پیت حلبی نفت داشت به زحمت میومد بالا  ..شیوا فورا شالشو طوری بست که زخم هاشو پنهون کنه و دستکش های سیاهشو  دستش کرد تا دوتا انگشتی که بد جوری جذام  خورده  بود پیدا نباشن ؛  و به من گفت :گلنار اگر شانس بیاریم و بتونیم همین امروز بریم خیلی خدا رو شکر می کنم .. یونس در حالیکه با کفش های لاستیکی پاره شدش میومد جلو و  با هر قدم که بر می داشت صدای چلپ چلب می داد و معلوم بود حسابی سردش شده گفت : اومدم ...دیر که نشده خانم ؟  .. شیوا گفت : آه پسرم خیلی سردت شده ؟ ..زود باش کفشت رو در بیار بیا توی کلبه گرم بشی اونجا با هم حرف می زنیم ..گلنار جون نون ها رو ازش بگیر .. یونس کفش و جوراب پشمی که پاش بود رو  در آورد و با خجالت وارد شد .. اون هنوز توی کلبه رو ندیده بود؛؛  به دور اطراف  نگاه کرد ..و نگاهش به من افتاد  نگاهی معصومانه و پر از مهر که دلم به رحم اومد  ... همینطور که نون ها رو میذاشتم توی دیگ اونم زیر نظر داشتم .. شیوا دلسوزانه گفت : بیا کنار بخاری بشین پاتو گرم کن ... ادامه دارد ‌... @aghmiun