eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصت گفت : تو اونو نمیشناسی ؛؛ ..من می دونم که تا حا
ولی قول بده یکی از اون قصه های قشنگت رو برام بگی ..ببینم دختر شاه پریون ؛؛ بالاخره پسر پادشاه تو رو پیدا کرد یا نه ... خندیدم و گفتم : آره پیدا کرد ...منه بیچاره اگر شانس داشتم یونس ازم نمی خواست زنش بشم ؛؛ یک مرتبه خنده ی بلند و صدا داری کرد و .. با تعجب گفت : نه بابا ؛ این جقله بچه ؟...واقعا ؟ تو رو خدا ؟ خودش بهت گفت ؟کی ؟  گفتم : بله ..اون روز که رفته بودم روستا ...به جای پسر پادشاه یونس اومده و احمق میگه مادرم بیاد خواستگاری .. ..و هر دو قاه قاه خندیدم ..شیوا همینطور که دراز می کشید و می خندید گفت :  تو چی گفتی ؟  ..گفتم : اونو ولش کن ؛ شما وقتی می خندی خیلی خوشگل میشی ..گفت : ای بابا با این زخم هام دیگه هیچوقت خوشگل نمیشم ...گفتم : شیوا جون بیاین زندگی رو سخت نگیریم ..این وضعی که ما داریم یک جورایی خوبم هست ..لذت داره ..اقلا می دونیم با بقیه ی آدما که توی جا های گرم و نرم زندگی می کنن فرق داریم .. من همین فرق رو دوست دارم ...اصلا نگران نباشین به محض اینکه  برف ها آب شدن  خودمون بریم؛؛ من و شما می تونیم از عهده اش بر بیایم احتیاجی هم به کسی نداریم  ..همینطور که سرش روی بالش بود آهی کشید و گفت : باشه , من حاضرم ..ولی اگر اینطوری  بخوایم بریم باید وسایلمون رو اینجا بزاریم .. هیچی نمی تونیم با خودمون ببریم ..پس چند روز دیر تر بشه زیاد فرقی نمی کنه ... اما ما  در میون اون برف گیر کرده بودیم ..از نیمه های ماه آذر  تا وسط های بهمن طول کشید .. گاهی بدون نون و  نفت می موندیم و بالاخره یونس هر طوری بود با اسب به هزار زحمت برامون میاورد و سطل های آب رو برامون پر می کرد ...و بقیه روزا از آب برف استفاده می کردیم ..خیلی سخت بود فقط به زبون آسون میاد ..ولی با تمام قوا سعی داشتیم خودمون رو سر پا نگه داریم ... تا چشم کار می کرد همه جا سفید وکوههای مه گرفته و ابری نشون می داد  هیچ راه خلاصی از اون وضعیت  نداریم  ..حالا فقط مونده بودیم به امید یونس که شاید هفته ای یک روز با سختی زیاد خودشو به ما میرسوند ...شب ها ی طولانی و سرد اون کلبه رو فراموش نمی کنم هر شب از باد و کولاک خوف می کردیم و از ترس بهم خیره می شدیم ؛؛که آیا زنده از اینجا بیرون میریم ؟با این حال هر روز دوتایی برف اطراف کلبه رو پارو می کردیم تا راه دستشویی که واقعا رفتن به اونجا هم برامون فاجعه ای محسوب میشد ..هر چی فکر می کردم و می خواستم کار آقا رو برای خودم موجه جلوه بدم نمی تونستم ..اون حق نداشت حتی به خاطر جذام گرفتن زنش چنین ظلمی به ما روا داشته باشه و خودش جای گرم و نرم و راحت زندگی کنه ... تا یک روز که از کلبه بیرون رفتم احساس کردم آفتاب یک گرمای خاصی داره نور امیدی توی دلم افتاد؛ و روز بعد و روز بعدشم  آفتابی شد  .. وقتی پامو می ذاشتم روی برف ها یخ های زیرش شل شده بودن ... به خورشید نگاه  کردم انعکاس اشعه های نورش روی برف ها و درخشش اون برای من مثل دستهایی بود که بسوی ما برای کمک دراز شده باشه  .. صدای پارس کوچیک نشون می داد که باز یکی داره میاد .. دویدیم توی کلبه و به شیوا که داشت چای دم می کرد گفتم : شیوا جون یکی داره میاد ..برف ها آب شدن بریم ؟؟ در قوری رو گذاشت و برگشت به من نگاه کرد و گفت : کجا ؟ گفتم : تهران پیش دکتر ؛؛ یک فکری کرد و گفت : نمی دونم ؛؛ یعنی میشه بریم ؟ ...ببین کی اومده کاش سلیمان باشه .. ببینم می تونه یک وسیله برامون بگیره ؟ آره همین امروز بریم بهتره می ترسم دوباره برف بگیره .... هر دو جلوی در کلبه منتظر شدیم تا کسی که کوچیک براش پارس می کرد بیاد بالا ...اما یونس بود که با یک بقچه نون و یک پیت حلبی نفت داشت به زحمت میومد بالا  ..شیوا فورا شالشو طوری بست که زخم هاشو پنهون کنه و دستکش های سیاهشو  دستش کرد تا دوتا انگشتی که بد جوری جذام  خورده  بود پیدا نباشن ؛  و به من گفت :گلنار اگر شانس بیاریم و بتونیم همین امروز بریم خیلی خدا رو شکر می کنم .. یونس در حالیکه با کفش های لاستیکی پاره شدش میومد جلو و  با هر قدم که بر می داشت صدای چلپ چلب می داد و معلوم بود حسابی سردش شده گفت : اومدم ...دیر که نشده خانم ؟  .. شیوا گفت : آه پسرم خیلی سردت شده ؟ ..زود باش کفشت رو در بیار بیا توی کلبه گرم بشی اونجا با هم حرف می زنیم ..گلنار جون نون ها رو ازش بگیر .. یونس کفش و جوراب پشمی که پاش بود رو  در آورد و با خجالت وارد شد .. اون هنوز توی کلبه رو ندیده بود؛؛  به دور اطراف  نگاه کرد ..و نگاهش به من افتاد  نگاهی معصومانه و پر از مهر که دلم به رحم اومد  ... همینطور که نون ها رو میذاشتم توی دیگ اونم زیر نظر داشتم .. شیوا دلسوزانه گفت : بیا کنار بخاری بشین پاتو گرم کن ... ادامه دارد ‌... @aghmiun
پاک‌نویس از دکتر قیصر امین‌پور صبح خورشید آمد دفتر مشق شبم را خط زد پاک‌کن بیهوده است اگر این خطها را پاک کنم جای آنها پیداست ای که خط‌خوردگیِ دفتر مشقم از توست تو بگو من کجا حق دارم مشقهایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟ می‌روم دفتر پاک‌نویسی بخرم زندگی را باید از سرِ سطر نوشت! یک نفر که تا همین دو روز پیش، قیصر امین‌پور، تنفس صبح، ص ۱۶. @aghmiun
یه خاطره حدود ۱۰ یا اا سالم بود, یعنی تقریبا ۴۲سال پیش, ۲۸صفر بود,در تمام ایام رحلت ها و همچنین اعیاد  , مراسم بزرگداشت باشکوهی بر پا می شد. که همیشه هم بانی و زحمتکش مراسم مرحوم شیخ روح اله فدایی بودند, در مسجد حضرت ابوالفضل ع همان چای مسجدی مجلس ختم قران و عزاداری برای پیامبر گرامی و امام حسن مجتبی برقرار بود , بنده که نوجوانی بیش نبودم قران پخش میکردم . مردم از پیر و جوان می آمدند بعد از گذشت این همه سال الان هم قیافه های شرکت کنندگان یادمه , کی کجا نشسته بود , کی چایی می خورد, پیر مردهای نورانی و با هیبت مردانه به دیوارها تکیه داده بودند و گاه گاهی از من قران می خواستند و هر کسی قران اش را تمام می کرد با یک چایی خوش رنگ از او پذیرایی و قدردانی می شد , حاج رستم سلیم خانی , حاج اسکندر بدلی. حاج محمد سایری, کربلایی فرضالی کباری. مشهدی اسد زاهدی , پنجعلی داداشی , سیف اله داداشی , محمد نجفیان , حاج محمد گلناری , رجب قاهری, محمد زمانی , علی اقا و محمد اقا حاجی زاده , محمود محمدی, میرزا ابراهیم نبی, محمد فقیهی , وخیلی ها ی دیگه که هر کدام زینت بخش مجلس بودند , همانطور که قران پخش می کردم خانم حاج محمد گلناری بیرون مسجد منو صدا کرد و از من خواست که به اقای گلناری بگم کارش دارند. آمدم به گوش حاج گلناری گفتم خانمتون کارتون دارند . حاج گلناری که عینک به چشم داشتند , عینک را در اورد و لای قرانی که می خواند گذاشت و به من هم سفارش کرد مواظب عینک و قران باشم تا برگردد. حاج محمدگلناری مسجد را ترک کرده و رفت . من کل خاطره ام همین لحظات بود که به خوبی در حافظه ام مانده است . حدود ده دقیقه گذشت مراسم همچنان ادامه داشت که یک دفعه بیرون از مسجد همهمه ای بلند شد سر و صدا خیلی بلند شد من و خیلی ها دویدیم بیرون مسجد , همه هجوم می بردند خانه حاج محمد گلناری, ما هم رفتیم . چی شده چی شده؟یکی گفت حاج گلناری فوت کردند. کسی باور ش نمیشد , من یکی اصلا به باورم نگنجید,(  داخل حیاطشون از پلکان می امدن که افتاده و در جا مرحوم شده  بودند).  ایشان همسایه مسجد بودند که الان منزل و قهوه خانه برادران زاهدی هست . همه مردم با خبر شدند و بلافاصله خود را رساندند حیاط به آن بزرگی مملو از جمعیت شد . یک دکتر هندی آن موقع در بهداری مشغول بود بنام دکتر چاندرا. دکتر اوردند بالا سر ش, ودکتر فوت حاج محمد گلناری را تایید کرد صدای گریه و شیون همه بلند شد . هر وقت که ۲۸ صفر فرا می رسد این خاطرات در ذهن ام تداعی میکند . لازم به ذکر است مرحوم حاج گلناری مردی خوش سیما و همیشه با تبسم بودند همیشه در مسجد قران تلاوت می کردند و تمام ادعیه و اذکار نماز های عید قربان و عید فطر تو سط ایشان و با صوت و لحن بسیار دلنشین شان اقامه می شد موقع نماز عید فطر یا عید قربان چای مسجدی مملو از جمعیت میشد واقعا بسختی برای مردم جا میشد تا نماز اقامه شود , باور بفرمایید الان هم زمزمه لبیک لکه لبیک , و یا اهل الجبروت و العظمه حاج گلناری که آن موقع طنین انداز مسجد میشد , الان هم توی گوش و وجودم هست و خواهدبود . یادم نمیرود برگشتم مسجد رفتم عینک را از لای قران برداشتم و تاریخ فوت نامبرده را پشت همان قران نوشتم. و مسلما انتظار نا بجایی نیست که روز درگذشت چنین بزرگ مردی مصادف باشد با سال روز وفات رسول نبی اکرم و امام حسن مجتبی ع . امیدوارم همه در گذشتگان آغمیون امروز به کرامت مولا  میهمان پیغمبر اکرم و امام حسن مجتبی باشند. ضمنا برای فرزندان حاج محمد گلناری اقایان حاج مصطفی حاج مرتضی و حاج رحیم گلناری و همشیره های بزرگوار شان , سلامتی و موفقیت آرزومندم. محمود اسماعیلی کانال آناوطن آغمیون    @AGHMIUN ✳️جانمایی مجدد
تصویری از مسجد حضرت ابوالفضل ع در روزگار قدیم @aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدرجای سوره ای به نام پدر خالیست ، که این گونه اغاز شود قسم بر پینه دستانت ،که بوی نان میدهد، وقسم بر چشمان همیشه نگرانت . قسم بر بغض فرو خورده که شانه کوه را میلرزاند و قسم به غربتت وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست، تقدیم به بابای مهربونم کربلایی صابر مهری ❤❤❤❤❤❤❤❤ 📲خانم مهری @aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز کردن درب منزل حضرت فاطمه زهرا ( س) به درخواست رئیس جمهور چچن ،برای اولین بار ممنون از عزیزم مالک علامی بابت این هدیه ی ارزشمند شان
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️عاشقانه 🌼‏هوشنگ ابتهاج گفت: خیال دیدنت چه دلپذیر بود ،جوانیم در این امید پیر شد نیامدی و دیر شد . . 🌼شهریار گفت: نوش دارویی و بعد از مرگ سُهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟! 🌼بنان گفت: آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود . . 🌻هیچوقت دیرنکن، همین 🟩شبتون بخیر. @aghmiun
در همین لحظه باش... - در همین لحظه باش....mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح 28 آذر ⚘ســــــلام ✿صبح زیبایتون بخير ⚘امروزتون بی نظیر ✿عشق و‌ زیبایی طبیعت ⚘گوارای وجودتون بـاد ✿گذر ثانیـه های ⚘عمرتون توام با آرامش ✿خیر و برکت و مهربـانی ⚘روزتـون قشنگــــــ⚘ دلتون شـادشــــاد ⚘عاقبتتون بخیـــــر⚘ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ @aghmiun