eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.9هزار ویدیو
113 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتوهشت عزیز که داشت یک لیوان آب قندی رو که شوکت به
شیوا همینطور توی پله ها میون بازوهای عزت الله خان که با التماس ازش می خواست به حرفاش گوش کنه گریه می کرد . امیر حسام به من گفت » گلنار بچه ها رو ببر توی اتاق من سرشون رو گرم کن نزار این صحنه ها رو ببینن .. اما پریناز گریه می کرد و می گفت مامانم رو می خوام .. ازش پرسیدم : عروسک من کجاست می دونی چقدر  دلم براش تنگ شده ؟آخه منم مامان اونم ..حتما دل اونم برای من تنگ شده ..تو اونو برام میاری ؟ می خوام ببینمش .. آروم شد و با بغض سرشو تکون داد و دوید طرف اتاق کوچکی که کنار اتاق عزیز بود .. منم همینطور که پرستو توی بغلم بود دنبالش رفتم ولی قبل از اون نگاه دیگه ای به عزیز انداختم .. خیلی خیالش راحت بود ..دیگه اون استرس اول رو نداشت و یک لبخند پیرزومندانه کنار لبش نقش بسته بود ... دوباره زیر لب گفتم : وایسا شب درازه ؛؛ خواهی دید که چطوری این لبخند  رو به کامت تلخ می کنم .خواهیم دید توی همون اتاق سر بچه ها رو گرم کردم سر و صدا ها کم شد نمی دونستم چه اتفاقی افتاده نگران شیوا بودم .. ولی نمی دونم چرا برای آقا هم ناراحت بودم ..از اینکه اون مردقوی و مهربون اونطور ذلیل شده بود خوشم نمی اومد و دلم می خواست شیوا برخلاف خواسته ی عزیز رفتار کنه و آقا رو ببخشه اینطوری بزرگترین پیروزی رو بدست میاورد ... که یک مرتبه شیوا با صدای بلند و جیغ مانند منو صدا کرد .. گلنار...گلنار ..زود باش بیا ..با سرعت از اتاق بیرون رفتم  شیوا بالا بود .. عزیز نشسته بود و شوکت خانم داشت دلداریش می داد ..گفت: گلنار لازم نکرده تو بری؛؛ برگرد پیش بچه ها تازه آروم شدن ... نگاه عضبناکی بهش انداختم و  با عجله از پله ها بالا رفتم ..خیلی دلم می خواست بدونم شیوا اونجا چی دیده ... البته حدس هایی می زدم ولی امید وار بودم که درست نباشه ..به بالای پله ها که رسیدم آقا رو وسط هال دیدم و شیوا با تمام قوا فریاد می زد ..شوکت ..شوکت ..زود باش محمود رو صدا کن اثاث منو بیاره .. اثاثم کجاست؟ کجا بردین ؟ و در حالیکه نفس نفس می زد سینه شو جلو داد و به عزت الله خان گفت :  ..کی بهتون اجازه داده اتاق های منو بدین به یکی دیگه ؟ تو حق نداشتی دست به زندگی من بزنی .. آدم با دشمنش این کارو نمی کنه ... عزت الله خان بی حرکت و بی صدا نگاهش می کرد انگار تمام نیروی بدنش رو کشیده بودن  پریشون و مضطرب ولی ساکت ایستاده بود ... شیوا دوباره فریاد زد و چند تا مشت زد توی سینه اش ولی اون یکم عقب عقب رفت و دوباره محکم ولی در مونده ایستاد صورتش سرخ شده بود و رگ گردنش ورم کرده بود .. شیوا همینطور که بیقراری می کرد دستهاشو گرفت به نرده ها و فریاد زد : ..شوکت ؛ شوکت ؛ مگه با تو نیستم ؟ بیا ..زود باش .. گلنار بیا این اتاق رو خالی کنیم ... و رفت توی اتاقی که قبلا من تا پشت درش رفته بودم و شیوا اونجا زندانی بود منم پشت سرش رفتم .. در حالیکه هنوز نفس های بلندی می کشید و بغض داشت گلوشو فشار می داد  ایستاده وبا دو دست  سرشو گرفت .. وجودش پراز آتیشی شده بود که انگار خاموشی نداشت .... احساس می کردم خودشو یکه و تنها دیده و پناهگاهی نداره .. آروم رفتم جلو و محکم دست دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم توی سینه اش و گفتم : الهی قربونتون برم آروم باشین ..به خاطر بچه ها .. به خاطر من ..نمی تونم شما رو اینقدر ناراحت ببینم ..تو رو قران مجید اجازه بده آقا باهاتون حرف بزنه شاید راهی باشه .... منو با بی حوصلگی بغل کرد و گفت : نمی تونم گلنار ...دارم دیوونه میشم ..حرف زدن نداره اینجا رو برای خودش حجله خونه درست کرده ..جهاز آوردن نمی ببینی ؟گفتم : باشه ..فهمیدم ولی شاید هنوز اتفاقی نیفتاده باشه ... به هر حال ما این اثاث رو میریزیم بیرون .. من خودم وسایل شما رو دوباره سر جاش می زارم . خیلی آهسته صورتشو بهم نزدیک کرد و خیلی آهسته گفت : بهتر نیست بچه ها رو بر داریم و بریم ؟ گفتم : برای چی که عزیز بهمون بخنده ؟ که اون به مراد دلش برسه ؟ تو رو خدا تا اینجا اومدیم دیگه پا پس نمی کشیم ..خدمت همشون میرسیم .. گفت : اگر زن گرفته باشه و کار از کار گذشته باشه چی ؟ گفتم : شما اول با عزت الله خان حرف بزن ..ببین اصل مطلب چیه ؟ گفت :چه فرقی می کنه ؟ شاید اون حق داشته باشه دیگه منو نخواد نمی خوام خودمو بهش تحمیل کنم ..اصلا از کجا معلوم دروغ نگه ؛؛  گفتم :چه حقی ؟ برای چی حق رو میدین به آقا ؟ به خاطر چند تا زخم ؟ یعنی وجود شما بستگی به اون چند زخم بود ؟ که حالا حق داشته باشه شما رو نخواد ..تو رو جون پریناز کوتاه نیاین ..نزارین تا آخر عمر پشیمونی بیاد سراغتون ..من می دونم شما چقدر آقا رو دوست دارین پس به خاطرش به جنگین ,, فعلا به صلاح ماست که دروغشو قبول کنیم ..هرچی گفت همون باشه ..شک نکنین نزارین عزیز توی این بدجنسی خودش پیروز بشه .. ادامه دارد... @aghmiun
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگرچه بسیاری از اتفاقات زندگی، خارج از حیطهٔ قدرت و خواستِ انسان رقم می‌خورند، اگرچه بسیاری از تلاش‌های انسان نافرجام‌اند، اما در نهایت این خودِ شخص است که تصمیم می‌گیرد چگونه زندگی کند. 📚زن در ریگ روان 👤کوبو آبه 🌓شبتون همراه باآرامش @aghmiun
چلّه گجسی ۱۴۰۲/۹/۳۰ تهران امیر برزگری. محمود اسماعیلی. علی رضا نیازلو .سعید نجار جای دوستان خالی @aghmiun
سلام زمستون.... 7 سالگیمون مبارک - سلام زمستون.... 7 سالگیمون مبارک.mp3
زمان: حجم: 5.1M
صبح 1 دی بيدار شو امروز از زندگى از خنده گل از عطر صبح لذت ببر گلايه و تلخى را بسپار به نسيم تا با خودش ببرد زندگى پُر است از شادى‌هاى كوچک آنها را درياب..... صبح اولین روز زمستونیتون بخیر @aghmiun
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ ..» فرانتس كافكا. @aghmiun