19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ ..»
فرانتس كافكا.
@aghmiun
Reza Sadeghi4_5773637996716758178.mp3
زمان:
حجم:
9M
🔘رضا_صادقی جدید🤩🤩
🏝 بهتر از عشق
🤍زیبا | احساسی
@aghmiun
Yousef Zamani4_5765096182938341902.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
🍉 | شاد
@aghmiun
🏕 یوسف زمانی جدید
🏖 موزیک زیبای والامقام
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_شصتونه شیوا همینطور توی پله ها میون بازوهای عزت الل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتاد
صدای امیر حسام رو شنیدم که داشت با محمود میومد بالا ..
صدا زد زن داداش؟ ما اینجایم هر کاری دارین به خودم بگین ..الان همه چیز رو خودم میارم سر جاش می زارم کسی هم نمی تونه جلومو بگیره ....
عزت الله خان نگاه غضبناکی بهش کرد و انگار می خواست اوضاع رو خودش دستش بگیره ..
به محمود گفت : این اثاث رو ببرین و اثاث خانم رو برگرودنین سر جاش ..
دوباره صدای داد و فریاد عزیز از پایین بلند شد ..
ای وای چیکار می کنین , عزت الله خان اون جهاز امانت دست ماست نباید دست بزنیم ...به حرف اون سلیته گوش نکن ..ما جلوی مردم آبرو داریم ...
اما آقا با سرعت دو پله یکی رفت پایین و با صدای بلند سر عزیز داد زد نشنوم دیگه یک کلمه حرف بزنی ...
صداتو ببر عزیز فقط یک جمله دیگه از دهنت در بیاد دیگه با من طرفی ..ساکت شو فهمیدی ؟
و با سرعت رفت به اتاقش و درو محکم بهم زد طوری که صداش تا بالا اومد ..
احساس کردم برای شیوا نگاه کردن به اون اثاث و دست زدن به اونا براش خیلی سخته ؛ نگاهی به اطراف انداختم ..
سمت راست طبقه ی بالا یک در بزرگ بود ..بازش کردم اتاق پذایرایی بزرگی بود شیک و لوکس ..
فورا برگشتم و دست شیوا رو گرفتم و گفتم تو رو قران شما برو اونجا تا ما اینجا رو خالی کنیم ..
امیر حسام هم دخالت کرد وگفت : آره زن داداش اثاث اونجا رو دست نزدن خواهش می کنم برین اونجا ...
گفت باشه گلنار بچه ها رو بیار پیشم ..امیر حسام بیا باهات کاردارم ..
من دویدم از پله ها پایین ؛؛ نه از آقا خبری بود نه از عزیز ...
رفتم سراغ بچه ها پرستو رو بغل کردم و به پریناز گفتم دنبال من بیا بریم پیش مامانت ...
وقتی بچه ها رو به شیوا رسوندم یک نفس راحت کشیدم ..
نفهمیدم امیر حسام به شیوا چی گفته بود که اون با حالی نزار بچه ها رو در آغوش گرفت و در حالیکه اونا رو می بوسید از شدت ناراحتی سرشو رو آسمون بلند می کرد و زار ؛ زار گریه می کرد..درد و رنجی که اون می کشید و اشکهای سیل آسای اون نشون می داد که خبر های خوبی در راه نیست ...
امیر حسام در حالیکه هنوز عصبانی به نظر میرسید بخاری اتاق رو روشن کرد و گفت : گلنار یک پتو بیار دورشون بنداز تا اتاق گرم بشه ...من و امیر حسام اتاق ها رو خالی کردیم و شوکت و محمود اونا رو بردن پایین ..و اثاث شیوا رو که توی یکی از اتاق های پایین جمع کرده بودن آوردن بالا و چیدیم ..
کار سختی بود و من که از سفری خسته کننده رسیده بودم دیگه قدرتی در بدنم نمونده بود اما به امید اینکه بتونم کاری برای شیوا انجام بدم تا آخرش ایستادم ...
اما این کار هم به اون راحتی نبود جو خونه سنگین بود و انگار همه با هم قهر بودن نه از عزیز خبری بود نه آقا ..
هر کدوم رفته بودن توی یک اتاق خودشون و درو بسته بودن و ما تا دیر وقت کار می کردیم ..در واقع هیچ کدوم از ما نمی دونستیم چی می خواد بشه...
آخر شب امیر حسام برامون تخم مرغ نیمرو کرد و توی یک مجمعه ی بزرگ با ماست و نون و سبزی خوردن آورد بالا ....
در حالیکه مجمعه رو وسط گذاشتیه بودیم چهار تایی دورش نشستیم ..و شیوا لقمه درست می کرد و دهن دختراش میذاشت ..
موقع این کار صورتشو نگاه می کردم ..به خوبی معلوم بود که چقدر آرزوی این کارو داشته ...
رختخواب آوردم و پهن کردم و شیوا خودش بچه ها رو خوابوند..
در حالیکه بغضی غریب تو گلو داشت موهای بچه ها رو نوازش می کرد و بارها و بارها اونا رو بوسید ..
من سینی رو برداشتم که برم پایین آقا رو دیدم که داشت میومد بالا ..زیر لب و با حرص گفتم : چه عجب ؟ ..
آقا به من گفت : گلنار بیا کارت دارم ...
مجمعه رو گذاشتم سر پله ها و همراهش رفتم توی یکی از اون اتاق ها ..
با اخمی که توی صورتش و غمی که توی نگاهش بود پرسید : چی شد که تصمیم گرفتین بیاین ؟
یک فکری کردم و گفتم : می خواستیم شما رو خوشحال کنیم ..چون هر دومون فکر می کردیم شما خانم رو خیلی دوست داری ...
یکه خورد انتظار همچین جوابی رو نداشت ..
گفت : معلومه که دوست دارم می خوام بدونم کی به شما گفت که شیوا خوب شده ؟
گفتم : کسی نگفت ..خودمون فهمیدیم ..چون زخم هاشون همه خوب شده بود و دیگه ام زخم تازه ای نداشت ..
خودش سر حال و سالم بود ..زیاد فهمیدنش سخت نبود ...
گفت : گلنار تو که فکر نمی کنی من می خواستم شیوا رو از سرم باز کنم ؟..به خدا تنهاش نمی ذاشتم ..
قصدم این بود که بهار بچه ها رو بر دارم و بیام اونجا صبر نکردین ...
ادامه دارد...
@aghmiun
🌼یلدای نازنین مرد آغمیون درکنارخانواده
⭐️تننتون سلامت. دلتون شاااااد
@aghmiun
21.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘شعرخانی نعیم خان
@aghmiun
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 تلفیقی از شعروصدای جناب اسماعیلی عزیز، جاده ورودی آغمیون دریک روز برفی ومه آلود وصدای پس زمینه خواننده شهیرمون عالیجناب جاوید تبریزلی باتدوین بنده تقدیم نگاه همراهان گرانقدرمون
❇️ارادتمند محمدفرازی
@aghmiun
"کُرسی"
تمام اعضای خانواده، با محوریت کرسی، دور هم جمع می شدند. کرسی، کانون آتشین گردهم آیی عزیزان بود. کرسی، معیار شانیت افراد خانواده بود. پیر خانواده، در ضلع بالایی کرسی می نشست. مابقی اعضاء به ترتیب سن، در اضلاع دیگر کرسی جای می گرفتند و کودکان را در زاویه های پایینی قرار می دادند. این قانون نانوشته ی عرفی، توسط همه ی خانواده ها رعایت می گردید و کسی جایگاه دیگری را اشغال نمی کرد.اگر غریبه ای بر خانواده ای وارد می شد، در نظر اول، شان و سن و سال اعضای خانواده را در می یافت.
کرسی، مکتب خانه ای خانوادگی بود. شب های طولانی زمستان، زمان خواندن ویا نقل داستانهای دلنشین بزرگ خانواده بود. خانواده ها متناسب با طبقه ی اجتماعی و سطح برخورداری از سواد، کتب مختلفی را جهت خواندن و معنا نمودن انتخاب می کردند. در خانوارهایی که سواد خواندن وجود نداشت، بزرگ جمع برای دیگران داستان می گفت و نقالی می کرد. مثل های متداولی بود که چونان لالایی خوش نوایی، بر دل اعضاء می نشست و روح شان را نوازش می داد.(نقل جنگ خندق ورشادتهای حضرت علی توسط ابوی مرحوم باآن حس وحال خاصی که بیان میشد مادام برذهنم نقش بسته است.)
چه بسیار قصه هایی که از این طریق، توسط اذهان خیال پرداز و خوش ذوق مردمان ساخته شده و با صیقل تجربه و تکرار، پرداخت گردیده اند.
کرسی، مجمع گفتمان و انتقال تجربه بود. کودکان، چشم بر دهان پیران و بزرگان خانواده ها می دوختند تا خاطرات ایشان را مو به مو در حافظه ی تند و تیز کودکانه خویش جای دهند. در خلال تعریف اینگونه خاطرات، مو سپیدان خاندان، علاوه بر نشان کردن راه و چاه زندگانی، معانی حکمی و معرفتی را نیز به مستمعین جوان آموزش می دادند.
کرسی، جایگاه مجمعه هایی مسی و رویی بود که انباشته از آجیل و مویز و گردو و گندم بو داده و نخود برشته و ....بودند. خانواده ها بنا بر وسع و وضعیت معیشتی خود، روی کرسی را با شب چره های زمستانی پر می کرد. دستان همه اعضای خانواده با هم، از مخلفات و شب چره های داخل مجمعه ها، دانه چینی می کردند.
تماس نرم و ناخواسته ی دستان نفرات دور کرسی و چشم در چشم بودن و قفل شدن تصادفی و به کرات نگاه ها با هم، محیطی مهر آجین و فضایی محبت آفرین را رقم می زد.
کرسی، حامل رسالتی فرهنگی بود. رسالتی معنا محور که بر پایه احترامی ساختاری و کانونی مهر گستر استوار شده بود...
در این روزگار سرد و خشن، جای کرسی در خانواده های ایرانی، به شدت خالی است....
✏️ارادتمند.محمدفرازی
🌼جانمایی مجدد به مناسبت یلدا
⭐️کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺چطور در عرض یک دقیقه بخوابیم؟
🔸یک استاد دانشگاه هاروارد تکنیک علمی جالبی را برای کاهش سریع سطح هوشیاری و خوابیدن سریع خلق کرده که به تکنیک ۴-۷-۸ مشهور است.
@khabarfarda_ir
@aghmiun
استخدام مقطع درجه داری
قابل توجه بسیجیان با عضویت فعال سپاه ناحیه سراب
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در ادامه راه نورانی شهدای والا مقام و به منظور حفظ تمامت ارضی میهن عزیزمان از بین جوانان ولایت مدار و متعهد به ارزش های نظام مقدس جمهوری اسلامی همرزم می پذیرد.
شرایط استخدام:
🔴داشتن سلامت جسمی و روحی
🔴شرط سنی ۱۸ الی ۲۱ سال (عزیزانی که دوره سربازی را سپری کرده اند تا ۲۵ سال)
🔴مدرک تحصیلی دیپلم رشته های نظری(ریاضی، تجربی،انسانی)
🔴معدل بالای ۱۵
🔴اعضای گردان های امام علی (ع) در اولویت خواهند بود.
متقاضیان محترم جهت اطلاعات بیشتر به حوزه های مقاومت بسیج مراجعه فرمایند
ارسالی : جناب عالیجاه
@aghmiun