2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای آرون افشار
@aghmiun
805.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیف شد ما هم تو آغمیون خودمون لنگه ی این کوچه تنگ رو داشتیم ،یادش بخیر .....
@aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیم ندیما شبهای بلند و سرد پاییز زمستون رو اینجوری گرم میکردیم
با گرمای صحبتهای شیرین بزرگترها و چای لبسوز و علاالدین...
📲جناب آقای مسلم زمانی
@aghmiun
🔘دورهمی یلدایی برادران محترم آتیه دان درکنار مادر گرانقدرشان
@aghmiun
اینم نمایی از کوچه و درب حیاط خود مان که
آقا صابر همسایه عزیزم زحمت کشیده فرستاده است.
فرق نمی کند کوچه خودمان باشد یا هر کجای آغمیون ،برای مان عزیز هست .
با دیدن این عکس تمام خاطرات کودکی و جوانی و سال هایی که در آغمیون بودم تداعی گردید .
یاد همه دوستان و همسایگان و هم بازی های دوران جوانی افتادم.
توی این کوچه چقدر بازی کردیم، روزی چند بار از این کوچه رفتیم و بر گشتیم.
حاج محمد سلیم خانی خدا بیامرز ،یک سگی داشتند سفید و با هیکل درشت و بی آزار ،همیشه روز دم در خانه ما می خوابید.
آلاش آلاش صدا ش می کردیم.
چقدر دوسش داشتیم.
چقدر دلم براش تنگ میشه همیشه.....
یاد آن کوچه و آن همسایه های خوب و نازنین اش بخیر ......
خیلی هاشون رفتند به دیار ابدی....
حاج رستم
حاج محمد
کربلای و رحمت
حجر ننه
مینا ننه
محمد زالی
میرزا حبیب
مادرم ربابه آقاپور
یاد همه شون بخیر .......
@aghmiun
❄️ آذر ماه چه عاشقانه روزهایش را ورق زد
⛄️تا برسد به زمستان
❄️ مجالی نیست باید رنگها را
⛄️ مهمان برف ها کرد
❄️ زمستان آمد
⛄️ و باز پاییز ماند و عاشقانه هایش
❄️ اولین روز زمستان مبارک رفقا 🪴
⛄️ به امید یک زمستان سفیدپوش
❄️ و پربرکت برای ایران عزیزمون 🙏🌹
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتاد صدای امیر حسام رو شنیدم که داشت با محمود میوم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادویک
گفتم : آقا شما برام خیلی عزیزی ..من باور ندارم شما زن دیگه ای گرفته باشین ..شما با همه ی آدمایی که میشناسم فرق می کنین ..
با افسوس گفت : نه؛؛ من با من هیچ کس فرقی ندارم ..وگرنه زندگیم الان این نبود ..بچه ها خوابیدن ؟
گفتم : بله آقا ..
گفت : شیوا آروم شده ؟
گفتم : بله آقا ...
گفت : ازش بپرس می تونه به حرفام گوش کنه ؟ من دیگه تحمل یک جنجال دیگه رو ندارم ..بگو می خوام باهاش حرف بزنم ..
گفتم : من که فکر می کنم اون منتظر شماست ..اگر بگه نه فقط به زبون گفته ..خودش میگه زنی که مردی رو دوست داشته باشه حاضره به خاطرش همه کار بکنه ...
اون حتی دلش نمی خواد خودشو به شما تحمیل کنه ...به نظرم برین و باهاش حرف بزنینسری تکون داد و راه افتادم با قدم هایی سست و بی رمق ..و من بازم اون غم سنگین و باری که به شونه هاش می کشید رو دیدم ..
خدایا من چرا اینقدر آقا رو دوست دارم ؟ و هنوزم فکر می کنم گناهی نکرده ؟
آقا آهسته درِ اتاق رو باز کرد وارد شد ..و من مجمعه رو برداشتم و بردم پایین در حالیکه خیلی نگران بودم ..دیگه فهمیده بودم که پای زن دیگه ای در میونه .
و غم عالم به دلم نشسته بود ..شوکت هنوز توی آشپز خونه بود و از عزیز هم خبری نبود ...
همین طور که ظرف ها رو می شستم ..
ازش پرسیدم : شوکت خانم بهم میگین ماجرا چی بوده ؟
گفت : نمی دونم به خدا ..منم در جریان نبودم ..به محمود هم که گفتم از تعجب شاخ در آورده بود ..به روح رسول الله ما هم خبر نداشتیم که شیوا خانم خوب شده ..
عزیز رو که میشناسی همه ی کاراشو از ما مخفی می کنه ..
گفتم : این زن کیه که اثاث ش بالا بود ؟
آهسته در گوشم گفت : یک چیزی بهت بگم به کسی نمیگی ؟ قول بده ..
گفتم : قول میدم به جون مادرم ...
گفت : دلم برای آقا می سوزه ..به خداوندی خدا کار عزیز بود از صبح تا شب تو گوش این بنده ی خدا می خوند که خوره داره زنت رو از بین می بره ..اون دیگه به درد تو نمی خوره ..
برگشتنی نیست ...می گفت من دیگه قبولش ندارم ..آخه تا کی می تونم از بچه هات مراقبت کنم ؟ باید یکی رو بیاریم تا بزرگ نشدن بهش عادت کنن و مادر خودشون بدونن ..
راستش منم همین فکر رو می کردم ..به نظرم میرسید راست میگه ..نمی دونستم که شیوا خانم همین جا که بوده خوب شده ..
گفتم : من پدر اون دکتر رو در نیاوردم اسمم رو عوض می کنم ..برای چی خودش به شیوا خانم نگفته بود ؟ اگر اون موقع می دونست تن در نمی داد بچه هاشو تنها بزاره ...
تقصیر دکتر هم هست ..تازه اگر اون موقع نگفته پس چرا حالا بهش گفت ؟ کاش نمی دونست اینطوری اینقدر ناگوارش نمیشد ...
گفت : والله به خدا منم نمی دونم گیج و ویجم ...
گفتم : شنیدم پریناز خیلی بهانه ی مادرشو می گرفت دلشون برای اون بچه نسوخت ؟ ..
گفت : آره طفل معصوم ..حالا برو می ترسم عزیز بیاد؛؛ هنوز شام نخورده ..بعدا مفصل برات تعریف می کنم ...
تو چقدر بزرگ شدی ؟ قدت شده اندازه ی من ..مثل اینکه آب و هوای اونجا بهت ساخته ....
گفتم : دردی که توی سینه ی اون زن گذاشتن دیگه نه جا و مکان برامون مهم بود نه خورد و خوراک ..اونجا فقط انتظار بود ..یک انتظار بی فایده...از پله ها بالا رفتم ..خیلی دلم می خواست بدونم که توی اون اتاق چی میگذره ..
وقتی به آخرین پله رسیدم ...
صدای اونا رو شنیدم و که با هم حرف می زدن ولی خیلی واضح نبود ..یکم رفتم جلوتر و روبروی در بزرگ اون اتاق مهمون خونه تکیه دادم به دیوار و ایستادم ..
آقا می گفت : با این حساب خودت بگو چیکار باید می کردم ..تو هیچوقت دیدی بد تو رو بخوام ؟ هیچوقت بهت توهین کردم ؟
یا دست روت دراز کنم ؟همیشه با تو مهربون نبودم و دوستت نداشتم ؟ شیوا تو رو خدا یکم انصاف داشته باش ...تو نمی دونی چه کارا کردم تا اومدم خواستگاری تو ؟ می دونی چقدر با عزیز حرف زدم و پافشاری کردم تا بیاد از تو معذرت خواهی کنه و تو رو برگردونم ؟
به خودش بود میومد ؟ چرا اینا رو نمی ببینی ؟ به جون دوتا بچه هامون من قصد نداشتم تو رو اونجا ول کنم ..
شیوا آروم طوری که معلوم میشد هم نمی خواد بچه ها بیدار بشن و هم دیگه قدرت حرف زدن نداشت گفت : این موضوع که می دونستی من خوب شدم و بازم منو بردی اونجا گذاشتی خیلی اذیتم می کنه چیزی نیست که بتونم فراموش کنم ..آقا گفت : آره دکتر به من گفت ولی قطعی نبود ..
عزیز صبج تا شب غر می زد به جون من و می گفت تو رو از اینجا دور کنم تا همه ی ما جذام نگرفتیم ..خودت بگو چیکار می کردم ؟
شیوا گفت : حالا اصلا موضوع این نیست شاید من بتونم به خاطر شرایطم و اینکه عزیز تو رو وادار کرده ببخشمت ...اما تو در مورد این اثاث بهم بگو ..عزت الله تو واقعا زن گرفتی ؟ بهم خیانت کردی ؟..در این صورت دیگه برای همیشه منو از دست دادی..دیگه نمی بخشمت ...
ادامه دارد...
@aghmiun
◾️متاسفانه دیروز جناب آقای حسین آقایی فرزند کوچک مرحوم آقای یوسف آقایی آغمیونی براثر سانحه تصادفی در گذشتند روحشون در قرین آرامش باشد.
(از طرف پدری و هم مادری آغمیونی هستند از طرف پدری از آقایی ها هستند از طرف مادری هم شهید هوشنگ اسم زمانی دایی ایشون هستند.
ضمنا محل مراسم ختم مرحوم درمسجدصاحب الزمان بلوارفرحزادی میباشد نه حسینیه خانی آبادنو)
📲کاربران
ازطرف اعضای کانال آناوطن آغمیون این ضایعه جانکاه راخدمت خانواده محترم آقایی وسایر بازماندگان تسلیت عرض میکنیم. ◾️روحشان قرین رحمت الهی
@aghmiun