❄️ آذر ماه چه عاشقانه روزهایش را ورق زد
⛄️تا برسد به زمستان
❄️ مجالی نیست باید رنگها را
⛄️ مهمان برف ها کرد
❄️ زمستان آمد
⛄️ و باز پاییز ماند و عاشقانه هایش
❄️ اولین روز زمستان مبارک رفقا 🪴
⛄️ به امید یک زمستان سفیدپوش
❄️ و پربرکت برای ایران عزیزمون 🙏🌹
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتاد صدای امیر حسام رو شنیدم که داشت با محمود میوم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادویک
گفتم : آقا شما برام خیلی عزیزی ..من باور ندارم شما زن دیگه ای گرفته باشین ..شما با همه ی آدمایی که میشناسم فرق می کنین ..
با افسوس گفت : نه؛؛ من با من هیچ کس فرقی ندارم ..وگرنه زندگیم الان این نبود ..بچه ها خوابیدن ؟
گفتم : بله آقا ..
گفت : شیوا آروم شده ؟
گفتم : بله آقا ...
گفت : ازش بپرس می تونه به حرفام گوش کنه ؟ من دیگه تحمل یک جنجال دیگه رو ندارم ..بگو می خوام باهاش حرف بزنم ..
گفتم : من که فکر می کنم اون منتظر شماست ..اگر بگه نه فقط به زبون گفته ..خودش میگه زنی که مردی رو دوست داشته باشه حاضره به خاطرش همه کار بکنه ...
اون حتی دلش نمی خواد خودشو به شما تحمیل کنه ...به نظرم برین و باهاش حرف بزنینسری تکون داد و راه افتادم با قدم هایی سست و بی رمق ..و من بازم اون غم سنگین و باری که به شونه هاش می کشید رو دیدم ..
خدایا من چرا اینقدر آقا رو دوست دارم ؟ و هنوزم فکر می کنم گناهی نکرده ؟
آقا آهسته درِ اتاق رو باز کرد وارد شد ..و من مجمعه رو برداشتم و بردم پایین در حالیکه خیلی نگران بودم ..دیگه فهمیده بودم که پای زن دیگه ای در میونه .
و غم عالم به دلم نشسته بود ..شوکت هنوز توی آشپز خونه بود و از عزیز هم خبری نبود ...
همین طور که ظرف ها رو می شستم ..
ازش پرسیدم : شوکت خانم بهم میگین ماجرا چی بوده ؟
گفت : نمی دونم به خدا ..منم در جریان نبودم ..به محمود هم که گفتم از تعجب شاخ در آورده بود ..به روح رسول الله ما هم خبر نداشتیم که شیوا خانم خوب شده ..
عزیز رو که میشناسی همه ی کاراشو از ما مخفی می کنه ..
گفتم : این زن کیه که اثاث ش بالا بود ؟
آهسته در گوشم گفت : یک چیزی بهت بگم به کسی نمیگی ؟ قول بده ..
گفتم : قول میدم به جون مادرم ...
گفت : دلم برای آقا می سوزه ..به خداوندی خدا کار عزیز بود از صبح تا شب تو گوش این بنده ی خدا می خوند که خوره داره زنت رو از بین می بره ..اون دیگه به درد تو نمی خوره ..
برگشتنی نیست ...می گفت من دیگه قبولش ندارم ..آخه تا کی می تونم از بچه هات مراقبت کنم ؟ باید یکی رو بیاریم تا بزرگ نشدن بهش عادت کنن و مادر خودشون بدونن ..
راستش منم همین فکر رو می کردم ..به نظرم میرسید راست میگه ..نمی دونستم که شیوا خانم همین جا که بوده خوب شده ..
گفتم : من پدر اون دکتر رو در نیاوردم اسمم رو عوض می کنم ..برای چی خودش به شیوا خانم نگفته بود ؟ اگر اون موقع می دونست تن در نمی داد بچه هاشو تنها بزاره ...
تقصیر دکتر هم هست ..تازه اگر اون موقع نگفته پس چرا حالا بهش گفت ؟ کاش نمی دونست اینطوری اینقدر ناگوارش نمیشد ...
گفت : والله به خدا منم نمی دونم گیج و ویجم ...
گفتم : شنیدم پریناز خیلی بهانه ی مادرشو می گرفت دلشون برای اون بچه نسوخت ؟ ..
گفت : آره طفل معصوم ..حالا برو می ترسم عزیز بیاد؛؛ هنوز شام نخورده ..بعدا مفصل برات تعریف می کنم ...
تو چقدر بزرگ شدی ؟ قدت شده اندازه ی من ..مثل اینکه آب و هوای اونجا بهت ساخته ....
گفتم : دردی که توی سینه ی اون زن گذاشتن دیگه نه جا و مکان برامون مهم بود نه خورد و خوراک ..اونجا فقط انتظار بود ..یک انتظار بی فایده...از پله ها بالا رفتم ..خیلی دلم می خواست بدونم که توی اون اتاق چی میگذره ..
وقتی به آخرین پله رسیدم ...
صدای اونا رو شنیدم و که با هم حرف می زدن ولی خیلی واضح نبود ..یکم رفتم جلوتر و روبروی در بزرگ اون اتاق مهمون خونه تکیه دادم به دیوار و ایستادم ..
آقا می گفت : با این حساب خودت بگو چیکار باید می کردم ..تو هیچوقت دیدی بد تو رو بخوام ؟ هیچوقت بهت توهین کردم ؟
یا دست روت دراز کنم ؟همیشه با تو مهربون نبودم و دوستت نداشتم ؟ شیوا تو رو خدا یکم انصاف داشته باش ...تو نمی دونی چه کارا کردم تا اومدم خواستگاری تو ؟ می دونی چقدر با عزیز حرف زدم و پافشاری کردم تا بیاد از تو معذرت خواهی کنه و تو رو برگردونم ؟
به خودش بود میومد ؟ چرا اینا رو نمی ببینی ؟ به جون دوتا بچه هامون من قصد نداشتم تو رو اونجا ول کنم ..
شیوا آروم طوری که معلوم میشد هم نمی خواد بچه ها بیدار بشن و هم دیگه قدرت حرف زدن نداشت گفت : این موضوع که می دونستی من خوب شدم و بازم منو بردی اونجا گذاشتی خیلی اذیتم می کنه چیزی نیست که بتونم فراموش کنم ..آقا گفت : آره دکتر به من گفت ولی قطعی نبود ..
عزیز صبج تا شب غر می زد به جون من و می گفت تو رو از اینجا دور کنم تا همه ی ما جذام نگرفتیم ..خودت بگو چیکار می کردم ؟
شیوا گفت : حالا اصلا موضوع این نیست شاید من بتونم به خاطر شرایطم و اینکه عزیز تو رو وادار کرده ببخشمت ...اما تو در مورد این اثاث بهم بگو ..عزت الله تو واقعا زن گرفتی ؟ بهم خیانت کردی ؟..در این صورت دیگه برای همیشه منو از دست دادی..دیگه نمی بخشمت ...
ادامه دارد...
@aghmiun
◾️متاسفانه دیروز جناب آقای حسین آقایی فرزند کوچک مرحوم آقای یوسف آقایی آغمیونی براثر سانحه تصادفی در گذشتند روحشون در قرین آرامش باشد.
(از طرف پدری و هم مادری آغمیونی هستند از طرف پدری از آقایی ها هستند از طرف مادری هم شهید هوشنگ اسم زمانی دایی ایشون هستند.
ضمنا محل مراسم ختم مرحوم درمسجدصاحب الزمان بلوارفرحزادی میباشد نه حسینیه خانی آبادنو)
📲کاربران
ازطرف اعضای کانال آناوطن آغمیون این ضایعه جانکاه راخدمت خانواده محترم آقایی وسایر بازماندگان تسلیت عرض میکنیم. ◾️روحشان قرین رحمت الهی
@aghmiun
Ehsan Khajeh AmiriEhsan Khajeh Amiri - Salame Akhar (UpMusic) (1).mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🔘سلام آخر
🎙احسان خواجه امیری
@aghmiun
خانواده محترم آقایی، کوچ زود هنگام پرنده باغ آرزوهایتان را
تسلیت عرض می نماییم.
اعضای کانال
@aghmiun
🌹همسرانه
✍پیشگیری از طلاق عاطفی
⏪دست از تلاش برای تغییر دادن یکدیگر بردارید، اولویتهای خودتان را تغییر دهید،
⏪در دعوا دنبال مقصر نگردید و هر کدام در حل مسئله خود را سهیم بدانید،انعطاف پذیر و واقع گر باشید
‼️در مقابل همسرتان سریع واکنش نشان ندهید
به جای آنکه احساستان را تعطیل کنید، بهتر است که به دنبال فعال سازی حواستان باشید.
👈زوج درمانی راهکاری مناسب برای کاهش طلاق عاطفی است
✅ زوجهای موفق در ابعاد گوناگون زندگی روزمره به جای دور شدن و فاصله گرفتن، هر روز بیشتر از روز قبل جذب یکدیگر میشوند.
@aghmiun
ارتباط پاک.mp3
زمان:
حجم:
13.8M
⭐️ارتباط پاک
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادویک گفتم : آقا شما برام خیلی عزیزی ..من باور ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادودو
عزت الله خان گفت : اینطوری که تو فکر می کنی نیست ..اجازه بده من تا حالا نه زنی رو دیدم و نه با کسی بودم ..به خدا قسم هر روز می خواستم بیام تو رو ببینم ..ولی هر کاری می کردم نشد ..اولا اونقدر برف اومده بود و هوا خراب بود که نمیشد از در خونه بیام بیرون چه برسه به جاده ...بعدام باید این ماجرا هایی رو که توی این مدت اتفاق افتاده برات تعریف کنم ..تا ببینی من تقصیر نداشتم ..
شیوا گفت : عزت الله خان هیچ با خودت فکر نکردی من و یک دختر بچه توی اون کوهستان سرد ممکنه از سرما یخ بزنیم ؟ ..نمی تونم حرفت رو باور کنم ..چون اگر من بودم هر کاری بود می کردم و خودمو میرسوندم ..
تازه تو می دونستی که اونجا چقدر سرد میشه می دونستی دیگه راه بند میاد و ممکنه نفت هم بهمون نرسه ...نه از کجا بدونی تو که توی خونه ی گرم و نرم خوابیده بودی ..و داشتی به نصیحت های عزیز برای گرفتن زن گوش می دادی ..
حتما برات از ؛ به قول خودت توی جاده ی سرد افتادن لذت بخش تر بود ...چرا الان طفره میری ؟
بهم بگو اون زن کیه و تا کجا پیش رفتی ؟آقا گفت : نمی دونم ..به جون خودت قسم من هنوز زنی ندیدم ..
عزیز این کارو کرده و نظرش این بود که مراقب بچه ها باشه ...
شیوا با صدای بلند تر که معلوم بود چقدر غیظ و حرص داره گفت: عزت الله ازت پرسیدم اون کیه ؟
آقا یکم سکوت کرد و گفت : بزار برات از اول تعریف کنم ...اصلا چی شد و چرا من قبول کردم ...
شیوا گفت : اون زن کیه ؟ دختر محترم خانم ؟
آقا گفت : تو از کجا می دونی ؟
گفت : تو خامی ..تو ساده ای ..عزیز از قبل از اینکه من مریض بشم برای ما نقشه کشیده بود ...ده بار جلوی من اونو کنار خودش نشوند و قربون صدقه اش رفت ..
کاری رو که اوایل که منو برگردونده بود با من می کرد ...و خیلی واضح جلوی همه می گفت کاش تو عروسم میشدی ...
زنگ خطر همون جا برای من به صدا در اومده بود ..عزیز تو؛ هر کاری دلش می خواد می کنه و توام اختیارت رو دادی دستش ...
من می دونستم اون یک روز این کارو خواهد کرد ..و تو داری بهم دروغ میگی ..
تو بار ها و بارها دختر محترم خانم رو دیدی توی همه ی مراسم ما بودن ..چرا میگی ندیدم ..
آقا گفت : والله اگرم دیدم یادم نیست دو روز پیش رفتیم خونه شون و عقد کردیم و قرار بوده نیمه شعبان بیاد اینجا حالا چیزی نشده ..
شیوا چرا حرفم رو قبول نمی کنی ؟ من قصد زن گرفتن نداشتم ..خودت می دونی چقدر دوستت دارم ..
شیوا حرفشو قطع کرد و گفت : پاشو از اینجا برو ..دیگه با من حرف نزن تا وقتی که اون زن رو طلاق ندادی حق نداری با من حرف بزنی ..
اگر دادی که هیچی اگر ندادی من از اینجا میرم و عزیز به آرزوش میرسه ...
صدای پا توی پله ها اومد و از جام پریدم عزیز با حرص و غیظ داشت میومد بالا ..
قلبم فرو ریخت ..من اینو می دونستم که عزیز ممکنه چه حرفایی بزنه که دل شیوا رو بیشتر از این برنجونه ..
بدون معطلی با سرعت از کنارش رد شدم و رفتم پایین و خودمو رسوندم به اتاق امیر حسام و زدم به در و گفتم : آقا تو رو خدا زودباش بیا عزیز رفت سراغ شیوا خانم ..
امیر حسام با لباس زیر درو باز کرد؛ تا چشمم بهش افتاد فورا رومو برگردوندم و گفت : زود باشین لباس بپوشین ...عزیز رفت سراغ شیوا خانم ....
امیر حسام درو محکم زد بهم و چند لحظه بعد در حالیکه هنوز یک دستش توی پیرهن بود و با حرص می پوشید اومد بیرون و با سرعت از پله ها بالا رفت و منم پشت سرش ..
تا ما رسیدیم عزیز با عزت الله خان در گیر شده بودن ..و درِ اتاق نیم باز بود ..
عزیز داشت می گفت : اینجا خونه ی منه و من اجازه نمیدم این زن دیگه اینجا زندگی کنه ؛؛ همین فردا صبح باید بره ..عزت الله خان گفت : از کی تا حالا عزیز ما حقی به این خونه نداریم ؟
شیوا هیچ کجا نمیره ..دست از سرم بر دار تا کی باید به این حرفا گوش کنم بسه دیگه ولم کن بزار به زندگیم برسم ..
این بار دیگه حرف ؛حرف شما نیست ؛چرا برای همه تعین تکلیف می کنی ؟ دیگه به حرفات گوش نمی کنم ..
من دختر محترم خانم رو طلاق میدم؛ هنوز که چیزی نشده ...
عزیز فریاد زد : تو داری چی میگی ؟ چیزی نشده ؟ عقد کردیم ؛ حرف زدیم ؛؛ مگه مردم مسخره ی دست ما هستن ؟
بی آبرو میشیم ؛؛ به حرف این زن گوش نکن دوباره بدبختت می کنه ...
هنوز از راه نرسیده ,تو رو پُرکرده انداخته به جون من .؟.از اولشم همین کارو می کرد ..تو نمی فهمی این زن چه آفتیه ؟
دیگه به درد تو نمی خوره ...شیوا درِاتاق رو محکم بست و چراغ رو خاموش کرد ..
آقا گفت: عزیز برو بیشتر از این درد سر درست نکن ..بزار خودم تصمیم بگیرم می خوام چیکار کنم ..تو رو خدا ولم کن ..
عزیز در حالیکه موهای فر فریش روی هوا سیخ شده بود و پریشون به نظر میرسید ..انگشت گرفت طرف آقا و گفت : ببین بهت چی میگم ..
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادوسه
خوب گوشت رو باز کن ؛ یک کلام تو شیوا رو طلاق میدی بره لای دست باباش که این آفت رو به جون زندگی من انداخت ..
از وقتی پاش توی این خونه باز شد یک آب خوش از گلومون پایین نرفت این زندگیه تو داری بدبخت ؟
می خوای بچه هات هم از وجود این زن بدبخت بشن ؟ ...به خدا من میرم وسط حیاط و نفت میریزم روی خودم و آتیش می زنم اگر صبح از خواب بیدار شدم این زن اینجا باشه ؛؛...
یک مرتبه امیر حسام دست عزیز رو گرفت و تاب داد و گذاشت توی پشتش و در حالیکه صورتش رو تا یک سانتی به صورت عزیز نزدیک کرده بود و دندون هاشو بهم فشار می داد گفت : اگر صبح شیوا اینجا نباشه من نفت می ریزم روی خودم و وسط حیاط آتیش می زنم به قران می زنم ..
اگر داداش در مقابل شما ضعیفه من نیستم ...عزیزززز..خوب گوش کن ..اگر کاری به کار شیوا داشته باشی به خدا ی احد و واحد پشیمونتون می کنم ..
برو پایین ...برو؛؛ بسه دیگه اینقدر بهش ظلم کردی ..
و همینطور که دست اونو توی دستش گرفته بود با خودش کشید پایین ..
عزیز گریه می کرد و داد و هوار راه انداخته بود که هر وقت این دختره پاشو می زاره توی این خونه همین آش و همین کاسه اس ..
دیگه مونده بود پسرام تو روی من در بیان ..برای من از مردن آقات بدتره ...شیوا باید بره ..اون نمی تونه اینجا بمونه ...
از پله ها پایین رفت و دور شد ..
آقا خواست برگرده توی اتاق ولی در بسته بود و شیوا چفت شو انداخته بود...
یکم صبر کرد و چند بار دستگیره رو تکون داد و گفت : شیوا این کارو نکن ...بازش کن باهات حرف بزنم ..باشه هر کاری تو بگی می کنم دیدی که به عزیز هم گفتم ..
گور بابای دیگران ..به خدا تو برام مهمی ...
شیوا در حالیکه همینطور هق و هق گریه می کرد سرشو چسبونده به شیشه ی در و گفت : برو ..از اینجا برو عزت الله خان ..
من دوستت داشتم نمی تونم تحمل کنم حتی به فکرت رسیده باشه زنی رو به جز من برای همسری گرفته باشی ..
خواهش می کنم الان راحتم بزار نمی خوام ببینمت ...
آقا رو کرد به من وگفت : برو مراقبش باش تا فردا یک فکری بکنم ...
گفتم : ببخشید آقا چه فکری ؟ مگه میشه کاری کرد ؟..
چند قدم بی هدف بر داشت و سرشو گرفت ..به من نگاه کرد و در مونده درست مثل اینکه همدمی پیدا کرده باشه با مهربونی گفت : گلنار تو دیگه اینطوری به من نگاه نکن ..نمی دونم چیکار کنم ..
دارم دیوونه میشم ..تو یکی دیگه منو مقصر ندون ...حالا برو فعلا آرومش کن و بهش بگو من هیچوقت بد اونو نخواستم خودشم می دونه ..
و با قدم های سست رفت به طرف پله ها و یکم مکث کرد و سرشو برگردوند و گفت: توام منو مقصر می دونی؟ ..
گفتم : بله آقا ..
گفت : چرا ؟ تو که شاهد بودی من هر کاری کردم به خاطر خودش بوده ..
گفتم : اگر یکم فکر کنین می فهمین که هر کاری کردین به خاطر عزیز بوده ....
دیگه صبر نکرد حرفم تموم بشه و با سرعت رفت پایینمن آهسته زدم به در و گفتم : شیوا جون منم باز کنین ..
با صدای بغض آلود پرسید : عزت الله خان رفت ؟
گفتم: بله من تنهام باز کنین ..
چفت درو باز کرد و من وارد شدم ..یکم بهم نگاه کردیم ...در حالیکه می گفت : دیدی چی شد ؟ همه ی آرزوهام به باد فنا رفت ..
از بی کسی خودشو انداخت توی بغل من ..همینطور که محکم دور کمرشو گرفته بودم چند بار بوسیدمش ..
خدا می دونه که چقدر دلم به حالش می سوخت ..مگه میشه یک آدم این همه مصیبت به سرش بیاد ؟ اما یک فکری به ذهنم رسید ...
دوتایی نشستیم روبروی هم درست مثل وقتی که توی کلبه بودیم گفتم : حتما یک راهی هست ..شما هیچ با خودت فکر کردی چرا ما الان اینجایم ؟
گفت : منظورت رو نمی فهمم ..
گفتم : خانم نیمه شعبان دو روز دیگه اس و قرار بوده اون زن رو همون روز بیارن توی این خونه ..
اگر ما دیر میرسیدم کار از کار گذشته بودم ...
من مطمئنم یک دست الهی آسمون کوهستان رو صاف کرد ابر ها رفتن و خورشید توی زمستون گرمایی پیدا کرد که برف ها رو آب کرد ..
یونس با هزار بدبختی خودشو به ما رسوند ..یک کامیون همون روز اومد روستا ..از قضا مال پدر شما بود و ما رو با خودش تا تهران آورد ..
و درست به موقع رسیدیم اینجا ..به نظر شما این ها نشونه ی خدا نیست ؟ اون ما رو نیاورد تا زندگی شما رو نجات بدیم ؟
حالا شما هم نباید جا بزنین ...نزارین عزیز به خواسته اش برسه ... صبر کنین ..به خاطر بچه ها ؛
حالا آقا هم که با شماست ؛امیر حسام هم که با شماست ..عزیز تنها میشه ؛ ...یک فکر ی کرد و گفت : غرورم رو چیکار کنم ؟ اونا تا می تونستن منو شکستن ..
زندگی با خاری و خفت رو دوست ندارم ..اگر عزت الله خان اون زن رو طلاق داد که صبر می کنم وگرنه بچه هامو بر می دارم و میرم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اینم ازیلدای مش نبات
@aghmiun
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️طنز
🔘ماجرای مسافریامسافرهای پشت سر راننده گان اتوبوس 😂
@aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼یادت نره که خدا ،
از تمام مشکلاتی که داری بزرگ تره...
⭐️شبتون بخیر
@aghmiun