#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادوسه
خوب گوشت رو باز کن ؛ یک کلام تو شیوا رو طلاق میدی بره لای دست باباش که این آفت رو به جون زندگی من انداخت ..
از وقتی پاش توی این خونه باز شد یک آب خوش از گلومون پایین نرفت این زندگیه تو داری بدبخت ؟
می خوای بچه هات هم از وجود این زن بدبخت بشن ؟ ...به خدا من میرم وسط حیاط و نفت میریزم روی خودم و آتیش می زنم اگر صبح از خواب بیدار شدم این زن اینجا باشه ؛؛...
یک مرتبه امیر حسام دست عزیز رو گرفت و تاب داد و گذاشت توی پشتش و در حالیکه صورتش رو تا یک سانتی به صورت عزیز نزدیک کرده بود و دندون هاشو بهم فشار می داد گفت : اگر صبح شیوا اینجا نباشه من نفت می ریزم روی خودم و وسط حیاط آتیش می زنم به قران می زنم ..
اگر داداش در مقابل شما ضعیفه من نیستم ...عزیزززز..خوب گوش کن ..اگر کاری به کار شیوا داشته باشی به خدا ی احد و واحد پشیمونتون می کنم ..
برو پایین ...برو؛؛ بسه دیگه اینقدر بهش ظلم کردی ..
و همینطور که دست اونو توی دستش گرفته بود با خودش کشید پایین ..
عزیز گریه می کرد و داد و هوار راه انداخته بود که هر وقت این دختره پاشو می زاره توی این خونه همین آش و همین کاسه اس ..
دیگه مونده بود پسرام تو روی من در بیان ..برای من از مردن آقات بدتره ...شیوا باید بره ..اون نمی تونه اینجا بمونه ...
از پله ها پایین رفت و دور شد ..
آقا خواست برگرده توی اتاق ولی در بسته بود و شیوا چفت شو انداخته بود...
یکم صبر کرد و چند بار دستگیره رو تکون داد و گفت : شیوا این کارو نکن ...بازش کن باهات حرف بزنم ..باشه هر کاری تو بگی می کنم دیدی که به عزیز هم گفتم ..
گور بابای دیگران ..به خدا تو برام مهمی ...
شیوا در حالیکه همینطور هق و هق گریه می کرد سرشو چسبونده به شیشه ی در و گفت : برو ..از اینجا برو عزت الله خان ..
من دوستت داشتم نمی تونم تحمل کنم حتی به فکرت رسیده باشه زنی رو به جز من برای همسری گرفته باشی ..
خواهش می کنم الان راحتم بزار نمی خوام ببینمت ...
آقا رو کرد به من وگفت : برو مراقبش باش تا فردا یک فکری بکنم ...
گفتم : ببخشید آقا چه فکری ؟ مگه میشه کاری کرد ؟..
چند قدم بی هدف بر داشت و سرشو گرفت ..به من نگاه کرد و در مونده درست مثل اینکه همدمی پیدا کرده باشه با مهربونی گفت : گلنار تو دیگه اینطوری به من نگاه نکن ..نمی دونم چیکار کنم ..
دارم دیوونه میشم ..تو یکی دیگه منو مقصر ندون ...حالا برو فعلا آرومش کن و بهش بگو من هیچوقت بد اونو نخواستم خودشم می دونه ..
و با قدم های سست رفت به طرف پله ها و یکم مکث کرد و سرشو برگردوند و گفت: توام منو مقصر می دونی؟ ..
گفتم : بله آقا ..
گفت : چرا ؟ تو که شاهد بودی من هر کاری کردم به خاطر خودش بوده ..
گفتم : اگر یکم فکر کنین می فهمین که هر کاری کردین به خاطر عزیز بوده ....
دیگه صبر نکرد حرفم تموم بشه و با سرعت رفت پایینمن آهسته زدم به در و گفتم : شیوا جون منم باز کنین ..
با صدای بغض آلود پرسید : عزت الله خان رفت ؟
گفتم: بله من تنهام باز کنین ..
چفت درو باز کرد و من وارد شدم ..یکم بهم نگاه کردیم ...در حالیکه می گفت : دیدی چی شد ؟ همه ی آرزوهام به باد فنا رفت ..
از بی کسی خودشو انداخت توی بغل من ..همینطور که محکم دور کمرشو گرفته بودم چند بار بوسیدمش ..
خدا می دونه که چقدر دلم به حالش می سوخت ..مگه میشه یک آدم این همه مصیبت به سرش بیاد ؟ اما یک فکری به ذهنم رسید ...
دوتایی نشستیم روبروی هم درست مثل وقتی که توی کلبه بودیم گفتم : حتما یک راهی هست ..شما هیچ با خودت فکر کردی چرا ما الان اینجایم ؟
گفت : منظورت رو نمی فهمم ..
گفتم : خانم نیمه شعبان دو روز دیگه اس و قرار بوده اون زن رو همون روز بیارن توی این خونه ..
اگر ما دیر میرسیدم کار از کار گذشته بودم ...
من مطمئنم یک دست الهی آسمون کوهستان رو صاف کرد ابر ها رفتن و خورشید توی زمستون گرمایی پیدا کرد که برف ها رو آب کرد ..
یونس با هزار بدبختی خودشو به ما رسوند ..یک کامیون همون روز اومد روستا ..از قضا مال پدر شما بود و ما رو با خودش تا تهران آورد ..
و درست به موقع رسیدیم اینجا ..به نظر شما این ها نشونه ی خدا نیست ؟ اون ما رو نیاورد تا زندگی شما رو نجات بدیم ؟
حالا شما هم نباید جا بزنین ...نزارین عزیز به خواسته اش برسه ... صبر کنین ..به خاطر بچه ها ؛
حالا آقا هم که با شماست ؛امیر حسام هم که با شماست ..عزیز تنها میشه ؛ ...یک فکر ی کرد و گفت : غرورم رو چیکار کنم ؟ اونا تا می تونستن منو شکستن ..
زندگی با خاری و خفت رو دوست ندارم ..اگر عزت الله خان اون زن رو طلاق داد که صبر می کنم وگرنه بچه هامو بر می دارم و میرم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اینم ازیلدای مش نبات
@aghmiun
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️طنز
🔘ماجرای مسافریامسافرهای پشت سر راننده گان اتوبوس 😂
@aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼یادت نره که خدا ،
از تمام مشکلاتی که داری بزرگ تره...
⭐️شبتون بخیر
@aghmiun
❄️صبح اتفاق قشنگی است
❄️بیخودی نیست که
❄️گنجشک ها شلوغش می کنند
❄️پس صدا بزن خدارا
❄️که امروز روز تـوست
❄️به شرط لبخندت😊
❄️بخند عـزیـز من
❄️تـو در آغوش خدایـی...💐
سلام صبحتون عـالی...
@aghmiun
هر دو عاشق صخره نوردی بودن. اولین بار هم در یک تور صخره نوردی همو دیدن. به عکاس میگن دوست داریم عکس ازدواجمون هم مربوط به صخره نوردی باشه. عکاس میگرده لوکیشن مورد نظر رو پیدا میکنه و جوری برنامه رو میچینه که یک شب پرستاره رو در قابش داشته باشه این نتیجه میشه یکی از بهترین تصاویر ازدواج سال ۲۰۲۳
@aghmiun
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است
بندر گناوه
@aghmiun
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب یلدا
با یک خانواده پر جمعیت
۱۴۸ فرزند ،نوه،نتیجه و......
خودتان ببینید.....
@ahmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوسه خوب گوشت رو باز کن ؛ یک کلام تو شیوا رو طل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادوچهار
شیوا کنار بچه ها دراز کشید و به من گفت توام بیا همین جا پیش ما بخواب ..بیا قربونت برم توام داری به پای من می سوزی ..چقدر امروز اذیت شدی ..رفتم پشت سرش دراز کشیدم آروم برگشت و گفت : حالا که بین سه تا بچه ام خوابیدم دلم آروم شده ..دیگه مهم نیست ..
به امید خدا ..اون خدایی که همه چیز رو برامون آماده کرد تا به موقع و سر بزنگاه اینجا برسیم ...گلنار ؟ما دوتایی از پسش بر میایم ؛؛ مگه نه ؟
موهای بلند و بورش روی بالش ریخته بود ... دستم رو بردم لای اونا و در حالیکه نوازشش می کردم گفتم : بله ..بر میایم ...همین امشب عزیز رو عاجز کردیم ..
شما ندیدی ..من دیدمش چطور امیر حسام از پله ها بردش پایین ..اون باید بدونه که نمی تونه دیگه به شما زور بگه ..
باید بدونه که چاه کن خودش ته چاهه ...یک چیزی بگم شیوا جون ؟
گفت : بگو عزیزم ..
گفتم : به آقا نگین اگر طلاق دادی ..بگین باید طلاق بدی ..
بالاخره اون روز پر از ماجرا تموم شد در حالیکه شیوا خیلی زود خوابش برد من مدت زیادی بیدار موندم و فکر کردم ..
دلم برای مادر خودمم تنگ ده بود ولی اصلا فرصتی نبود که یک لحظه به خودم فکر کنم ...
و من نمی دونستم که این ماجرا ها آینده ی منو می سازه و منو به راهی می بره که خیلی دور از انتظار بود ...و صبح ؛ بعد از اینکه نماز خوندم دیگه خوابم نبرد ، گشتی توی اتاق زدم و کنار پنجره ایستادم و از اونجا حیاط پر از برف رو نگاه کردم ...
دل منم مثل اون آسمون ابری گرفته بود و می خواست بباره ..
تا اونزمان اجازه نداده بودم غم منو با خودش ببره اما اون روز از اتفاقاتی که ممکن بود برامون بیفته هراس داشتم ..
زیر لب گفتم " کاش بر نمی گشتیم "
..که یکی پای منو گرفت ..پریناز بودگفتم : الهی فدات بشم بیدار شدی ؟
و دو زانو نشستم جلوش و دستی به موهاش کشیدم و گفتم خوب خوابیدی خوشگل من ؟ گفت "گلنار میشه تو و مامانم دیگه نرین و پیش من بمونین ؟
گفتم : آره عزیزم میمونیم ..برای همین اومدیم ..
گفت : عزیز گفته یک مامان دیگه می خواد برامون بیاره من اونو دوست ندارم ..
عزیز هم میگه ؛ منم مامان تو رو دوست ندارم ...
گفتم : عیب نداره مهم اینه که من و تو دوستش داریم ..مگه نه ؟ با هم ازش مراقبت می کنیم تا اونم برامون مادری کنه ...
پریناز بغض کرد و گفت : من نمی تونم ؛من بچه ام؛ کوچیکم ..مثل تو که بزرگ نیستم ..
گفتم : ولی از پرستو که بزرگتری ..من و تو با هم مواظب مامانت میشیم تا دوباره خدای نکرده مریض نشه ...
و بغلش کرد و بوسیدمش ..
پریناز می خواست بره پایین اما من جرات نمی کردم از در اتاق پامو بیرون بزارم ..
ولی مجبور بودم و به امید اینکه عزیز هنوز بیدار نشده باشه دست پریناز رو گرفتم و رفتم پایین ..
اما عزیز و آقا پریشون روی مبل نشسته بودن و با هم حرف می زدن ..
حرف که چه عرض کنم جر و بحث می کردن ..از کنار هال رد شدیم و رفتیم توی آشپزخونه ..
شوکت خانم میز ناشتایی رو آماده می کرد ..گفتم : سلام کمک نمی خواین ...
گفت : گلنار به نظرم تو اینجا نمون بهتره بری بالا عزیز به خون تو هم تشنه شده ....
با خونسردی دست و صورت پریناز رو شستم و گفتم : چیه ؟ می خواد باهام چیکار کنه ؟ برای شوهر منم زن می گیره ؟
مثل اینکه من تنها کسی هستم که اینجا چیزی برای از دست دادن ندارم ..فوقش بیرونم می کنه ...میرم پیش پدر و مادرم ...
گفت : به نظرم تو توی کار اینا دخالت نکن ..آخه نمی دونی عزیز چه کارایی بلده که مغزت سوت می کشه ...
الانم که گره کور افتاده توی زندگیشون حسابی قاطی کرده ....
صدای آقا بلند شد و گفت : نه عزیز ..این کارو نمی کنم ..مگه خودت یادت نیست آقام یک بار رفته بود سراغ یک زن دیگه چه غوغایی به راه انداختی ؟چقدر گریه کردی ؟ ..
شیوا هم مثل شما ناراحت میشه ..اصلا من دوتا زن نمی خوام شیوا برای من بسه ...
من گوشم رو تیز کردم ..عزیز آهسته گفت : خیلی خوب جوش نیار . صداتو بیار پایین با هم حرف بزنیم ..
بالاخره یک کاری باید بکنیم یا نه ؟ فردا باید بریم زنت رو بیاریم من الان چه خاکی باید توی سرم بزیزم ..اثاث زندگی اونو جمع کردین ؟
با هزار امید و آرزو آوردن توی خونه ..تورو خدا شیوا رو ببر یک خونه ی دیگه ؛اینجا آبمون با هم توی یک جوی نمیره ..
من نمی تونم اونو تحمل کنم ..خوره داره ... خوره ؛؛ اینو بفهم فردا که دوباره عود کرد و به ما هم سرایت کرد چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟
آقا گفت : عزیز من باید اون زن رو طلاق بدم .. حوصله ی جنگ اعصاب ندارم ...
عزیز گفت : تو بی جا می کنی ..من جواب محترم خانم و شوهرشو چی بدم ؟ تو رو ارواح خاک آقات منو توی معذروت نذار به خدا بی آبرو میشیم ...
باشه طلاقش نده شیوا رو بر دار ببر یک خونه براش بگیر همون جا زندگی کنه ..توام دست این دختر رو که بهت بله گفته و الان محرم تو شده رو بگیر و بیار اینجا ...
ادامه دارد...
@aghmiun
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️کند حیاتی
@aghmiun