❄️صبح اتفاق قشنگی است
❄️بیخودی نیست که
❄️گنجشک ها شلوغش می کنند
❄️پس صدا بزن خدارا
❄️که امروز روز تـوست
❄️به شرط لبخندت😊
❄️بخند عـزیـز من
❄️تـو در آغوش خدایـی...💐
سلام صبحتون عـالی...
@aghmiun
هر دو عاشق صخره نوردی بودن. اولین بار هم در یک تور صخره نوردی همو دیدن. به عکاس میگن دوست داریم عکس ازدواجمون هم مربوط به صخره نوردی باشه. عکاس میگرده لوکیشن مورد نظر رو پیدا میکنه و جوری برنامه رو میچینه که یک شب پرستاره رو در قابش داشته باشه این نتیجه میشه یکی از بهترین تصاویر ازدواج سال ۲۰۲۳
@aghmiun
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است
بندر گناوه
@aghmiun
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب یلدا
با یک خانواده پر جمعیت
۱۴۸ فرزند ،نوه،نتیجه و......
خودتان ببینید.....
@ahmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوسه خوب گوشت رو باز کن ؛ یک کلام تو شیوا رو طل
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادوچهار
شیوا کنار بچه ها دراز کشید و به من گفت توام بیا همین جا پیش ما بخواب ..بیا قربونت برم توام داری به پای من می سوزی ..چقدر امروز اذیت شدی ..رفتم پشت سرش دراز کشیدم آروم برگشت و گفت : حالا که بین سه تا بچه ام خوابیدم دلم آروم شده ..دیگه مهم نیست ..
به امید خدا ..اون خدایی که همه چیز رو برامون آماده کرد تا به موقع و سر بزنگاه اینجا برسیم ...گلنار ؟ما دوتایی از پسش بر میایم ؛؛ مگه نه ؟
موهای بلند و بورش روی بالش ریخته بود ... دستم رو بردم لای اونا و در حالیکه نوازشش می کردم گفتم : بله ..بر میایم ...همین امشب عزیز رو عاجز کردیم ..
شما ندیدی ..من دیدمش چطور امیر حسام از پله ها بردش پایین ..اون باید بدونه که نمی تونه دیگه به شما زور بگه ..
باید بدونه که چاه کن خودش ته چاهه ...یک چیزی بگم شیوا جون ؟
گفت : بگو عزیزم ..
گفتم : به آقا نگین اگر طلاق دادی ..بگین باید طلاق بدی ..
بالاخره اون روز پر از ماجرا تموم شد در حالیکه شیوا خیلی زود خوابش برد من مدت زیادی بیدار موندم و فکر کردم ..
دلم برای مادر خودمم تنگ ده بود ولی اصلا فرصتی نبود که یک لحظه به خودم فکر کنم ...
و من نمی دونستم که این ماجرا ها آینده ی منو می سازه و منو به راهی می بره که خیلی دور از انتظار بود ...و صبح ؛ بعد از اینکه نماز خوندم دیگه خوابم نبرد ، گشتی توی اتاق زدم و کنار پنجره ایستادم و از اونجا حیاط پر از برف رو نگاه کردم ...
دل منم مثل اون آسمون ابری گرفته بود و می خواست بباره ..
تا اونزمان اجازه نداده بودم غم منو با خودش ببره اما اون روز از اتفاقاتی که ممکن بود برامون بیفته هراس داشتم ..
زیر لب گفتم " کاش بر نمی گشتیم "
..که یکی پای منو گرفت ..پریناز بودگفتم : الهی فدات بشم بیدار شدی ؟
و دو زانو نشستم جلوش و دستی به موهاش کشیدم و گفتم خوب خوابیدی خوشگل من ؟ گفت "گلنار میشه تو و مامانم دیگه نرین و پیش من بمونین ؟
گفتم : آره عزیزم میمونیم ..برای همین اومدیم ..
گفت : عزیز گفته یک مامان دیگه می خواد برامون بیاره من اونو دوست ندارم ..
عزیز هم میگه ؛ منم مامان تو رو دوست ندارم ...
گفتم : عیب نداره مهم اینه که من و تو دوستش داریم ..مگه نه ؟ با هم ازش مراقبت می کنیم تا اونم برامون مادری کنه ...
پریناز بغض کرد و گفت : من نمی تونم ؛من بچه ام؛ کوچیکم ..مثل تو که بزرگ نیستم ..
گفتم : ولی از پرستو که بزرگتری ..من و تو با هم مواظب مامانت میشیم تا دوباره خدای نکرده مریض نشه ...
و بغلش کرد و بوسیدمش ..
پریناز می خواست بره پایین اما من جرات نمی کردم از در اتاق پامو بیرون بزارم ..
ولی مجبور بودم و به امید اینکه عزیز هنوز بیدار نشده باشه دست پریناز رو گرفتم و رفتم پایین ..
اما عزیز و آقا پریشون روی مبل نشسته بودن و با هم حرف می زدن ..
حرف که چه عرض کنم جر و بحث می کردن ..از کنار هال رد شدیم و رفتیم توی آشپزخونه ..
شوکت خانم میز ناشتایی رو آماده می کرد ..گفتم : سلام کمک نمی خواین ...
گفت : گلنار به نظرم تو اینجا نمون بهتره بری بالا عزیز به خون تو هم تشنه شده ....
با خونسردی دست و صورت پریناز رو شستم و گفتم : چیه ؟ می خواد باهام چیکار کنه ؟ برای شوهر منم زن می گیره ؟
مثل اینکه من تنها کسی هستم که اینجا چیزی برای از دست دادن ندارم ..فوقش بیرونم می کنه ...میرم پیش پدر و مادرم ...
گفت : به نظرم تو توی کار اینا دخالت نکن ..آخه نمی دونی عزیز چه کارایی بلده که مغزت سوت می کشه ...
الانم که گره کور افتاده توی زندگیشون حسابی قاطی کرده ....
صدای آقا بلند شد و گفت : نه عزیز ..این کارو نمی کنم ..مگه خودت یادت نیست آقام یک بار رفته بود سراغ یک زن دیگه چه غوغایی به راه انداختی ؟چقدر گریه کردی ؟ ..
شیوا هم مثل شما ناراحت میشه ..اصلا من دوتا زن نمی خوام شیوا برای من بسه ...
من گوشم رو تیز کردم ..عزیز آهسته گفت : خیلی خوب جوش نیار . صداتو بیار پایین با هم حرف بزنیم ..
بالاخره یک کاری باید بکنیم یا نه ؟ فردا باید بریم زنت رو بیاریم من الان چه خاکی باید توی سرم بزیزم ..اثاث زندگی اونو جمع کردین ؟
با هزار امید و آرزو آوردن توی خونه ..تورو خدا شیوا رو ببر یک خونه ی دیگه ؛اینجا آبمون با هم توی یک جوی نمیره ..
من نمی تونم اونو تحمل کنم ..خوره داره ... خوره ؛؛ اینو بفهم فردا که دوباره عود کرد و به ما هم سرایت کرد چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟
آقا گفت : عزیز من باید اون زن رو طلاق بدم .. حوصله ی جنگ اعصاب ندارم ...
عزیز گفت : تو بی جا می کنی ..من جواب محترم خانم و شوهرشو چی بدم ؟ تو رو ارواح خاک آقات منو توی معذروت نذار به خدا بی آبرو میشیم ...
باشه طلاقش نده شیوا رو بر دار ببر یک خونه براش بگیر همون جا زندگی کنه ..توام دست این دختر رو که بهت بله گفته و الان محرم تو شده رو بگیر و بیار اینجا ...
ادامه دارد...
@aghmiun
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️کند حیاتی
@aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘روانشادکریمی مراغه ای
@aghmiun
🌹*من فقط معلم نیستم...*🌹
🔸 لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه میرفتم که یه خانم زیبا و شیکپوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای نصیری هستید؟!
گفتم: بله...
گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان توحید، یادتون میاد؟!
با اینکه قیافش آشنا بود گفتم: نه! متاسفانه...! آخه من خیلی دانشآموز داشتم...
و بعد ادامه دادم: خب مهم نیست، شما خوبید خانم...؟
گفت: بله! ممنون استاد، من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم، البته نه اون سالهای جنگ، دکترام رو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم. آقای نصیری! سماک بحری هستم...
شناختمش... آره خودش بود خیلی دلم میخواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود...
یه هو رفتم به بیشتر از بیست سال پیش...! اون موقعها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر بعضی از دبیران مرد مدارس دخترانه تدریس میکردند، من هم اون وقتها به دانشآموزان دختر جبر درس میدادم...
یادم اومد این دختر چند جلسهای که صبحها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش میکردم و بدون اینکه چیزی بگه میرفت سر جاش... من هم کلی عصبی میشدم و واسه اینکه بچهها درس رو بفهمند، سریع درس رو ادامه میدادم...
همیشه میخواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم میرفت، تا اینکه یه روز زنگ آخر تویِ کلاس بغلی، آخرین نفری بودم که از کلاس میرفتم بیرون یه هو همین دانشآموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه...!
پرسیدم: سماک چی شده؟!
با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمیدونم چه جوری برم خونه...!
یه هو گفتم: بیا من میرسونمت
اون وقتها یه ماشین پیکان داشتم که هرکسی نداشت...
جواب داد: نه آقا خونهمون دوره...
گفتم: اشکالی نداره میرسونمت، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟
در حالی که برق خوشحالی تو چشماش موج میزد گفت: بله آقا...!!
بلاخره هر جور بود خودش رو تا ماشین رسوند، من هم که بهخاطر معذورات نمیتونستم دستش رو بگیرم، بلاخره به سمت خونهاش حرکت کردیم، وقتی آدرس میداد تازه متوجه شدم خونهاش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره...
وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت: آقا تو همین جاده است، دیگه خودم میرم، ممنون...
گفتم: نه! چه جوری میخوای بری...؟! میرسونمت...
همینطور که میرفتیم، چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم: این جا رو با کی میای بری مدرسه؟!
گفت: با هیشکی آقا! پیاده میام تا سر خیابون، ۵ صبح بلند میشم، اما خب گاهی بارون و باد باعث میشه کمی دیر برسم...
داشتم دیوونه میشدم، این همه راه رو این دختر، پیاده میومد...!!
خلاصه رسیدیم خونهشون، یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت، به سختی رفت بالا و گفت: بفرمایید...
صدای پیرمردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید: طاهره کیه؟!
دانشآموزم جواب داد: آقا معلممه...!
پیرمرد اصرار کرد که برم بالا و یه چایی بنوشم...
من هم رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی، پیرمرد که فهمیدم پدر طاهره دانشآموزم بود، گفت: آقا معلم این دختر همه زندگی منه، الان دو ساله مادرش رو از دست داده، منم مریضم، هم تو مزرعه کار میکنه، هم تو خونه به دو تا برادرهای کوچیکش هم میرسه، میگم دختر نمیخواد درس بخونی، راه به این درازی چه کاریه آخه...! ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم...، آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته
گفتم: این چه حرفیه...!
در حالی که با بغضی که گلوم رو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بود رو میخوردم، گفتم: ببخشید من دیگه باید برم...
تمام راه رو که برمیگشتم گریه کردم...
پیش خودم گفتم؛ من فقط یک معلم نیستم، من باید بیشتر از اینها از حال دانشآموزم باخبر باشم...
از اون روز به بعد بهش زنگهای تفریح کمک میکردم... چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم، اینها تنها کاری بود که از دستم برمیومد...
حالا اون با تمام وجود مشکلات اینقدر موفق شده بود و من بهش افتخار میکردم...
همینطور که لبخند میزدم، نگاش میکردم که یه هو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد: آقای نصیری!! و ادامه داد: خیلی خوشحال شدم دیدمتون، من هیچ وقت محبتهایی که به من کردید رو فراموش نمیکنم...
گفتم: خواهش میکنم، من افتخار میکنم که چنین شاگردی داشتم...
خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور میشد پیش خودم گفتم: امیدوارم معلمهای امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند....!!
@aghmiun
ارسالی آقای کردی
🔴 #محبّت_خرسی_ممنوع
💠 پروانه به خرس گفت: دوستت دارم...
خرس گفت: الان ميخوام بخوابم،باشه بيدار شم حرف ميزنيم. خرس به خواب زمستاني رفت و هيچوقت نفهميد که عمر پروانه فقط ۳ روز است.
💠"همديگر را دوست داشته باشيم؛ شايد فردايي نباشد" آدماي زنده به گل و محبت نياز دارن و مرده ها به فاتحه! ولي ما گاهي برعکس عمل ميکنيم! به مرده ها سر ميزنيم و گل ميبريم براشون، ولي راحت فاتحه زندگي بعضيارو ميخونيم! گاهي فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!
بيائيم ساده ترين چيز را از هم دريغ نکنيم🌷🌷
ممنون از مخاطب گرامی
@aghmiun