eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
چرامردهابه زنهادروغ میگویند،عصبانی میشوندو....mp3
زمان: حجم: 31.8M
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج ☹️چرامردهابه خانمهادروغ میگویند؟ 😡چرامردها خشمگین میشوند؟ وچرامردها... (کیفیت نامطلوب صدادربرخی تایمهامربوط به قطع ووصل اینستاحاصل ازسرعت کم وفیلترینگ!! میباشد.) @aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگویند ورزش چشم که توسط انسیتو چشم پزشکان ژاپن برای افراد خصوصاً کسانی که بالای 50 سال دارند، طراحی شده است. این تمرین را در هفته حداقل سه بار انجام دهید مطمئناً اثرات مثبتش را خواهید دید. حتما تا آخر ببینید. ‎‌‌@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتاوشش گفتم : همین دیگه ..مگه قبلا برای شیوا جون ن
همین الان که داشتم با عزت الله حرف می زدم همش می ترسیدم چشمش به زخم هام بیفته ..حتی از بچه ها م خجالت می کشم .. و نگاهی از سر مهر به من کرد و گفت : نمی دونم چرا فقط جلوی تو راحتم ..شاید برای اینکه توجهی بهش نداری و طوری رفتار می کنی که اصلا زخم منو نمی ببینی ... گفتم :یک فکری ؛؛  بیاین یک چیزی درست کنیم که ببندیم به موهاتون طوری که این طرف صورت شما رو بگیره .. بعد یکم آرایش کنین و بریم پایین و دستور ناهار ظهر رو بدین ..یا نه ؛؛ با هم یک چیزی برای خودمون درست کنیم و بر داریم بیام بالا بخوریم .. اینطوری همه می فهمن که شما واقعا برگشتین که بمونین  ... مگه برای دیدن بچه ها آه نمی کشیدین ؟ حالا چی شده ؟ می خواستین بیان که اونا رو غمگین و پژمرده کنین ؟ نیگا ؛ چطوری دارن به ما نگاه می کنن ؟ تو رو قران به خودتون بیاین ...به خاطر اینکه پیش بچه ها بمونین این کارو بکنین .. نگاهی از روی غم به من انداخت و گفت : آخه من از جنگیدن بدم میاد .. تا کی به این جنگ ادامه بدم ؟ اگر بچه هامو بر دارم و برم راحت زندگی می کنم ..من آدم هایی رو که کینه دارن و بدی می کنن نمی فهمم .. درک شون نمی کنم,, پس نمی تونم با هاشون سر جنگ داشته باشم ...من فقط همینو می دونم که عزت الله خان نباید این کارو می کرد ...و همینطور که هق و هق می زد دستهاشو گذاشت روی صورتشو و گفت : باورم نمیشه ..شوهر من زن گرفته ..برای من غیر قابل قبوله که  عزت الله خان خواسته باشه زن دیگه ای رو به جای من بیاره .. خیلی برام سخته ..نمی تونم اونو ببخشم ...نمیشه ؛؛دلم دیگه باهاش صاف نیست .. گفتم : آقا مثل خورشیده وقتی نورش می تابه انتخاب نمی کنه باید به کی بتابه و به کی نتابه .. چون مهربونه تحت تاثیر مادرش قرار می گیره .. فقط به نظر میاد که مرد قوی و محکمیه ..ولی اینطور نیست خیلی زود یک نفر می تونه رای اونو عوض کنه ..و حتی گولش بزنه .. و این شما هستین که باید نزارین مردی رو که اینقدر دوست دارین از دست بدین ...تو رو خدا قبول کنین ضرر که نداره .. شیوا جون ؟ هان ؟چی میگین ؟  .. یکم به دیوار روبرو خیره شد و از جاش بلند شد؛؛و مثل همیشه دردی که توی سینه اش بود رو بشکل آهی بلند و صدا دار بیرون داد وچشمهای آبی شیشه اش پر از اشک شد  گفت : نمی دونم ..خیلی گیجم .. ولی باشه این بارم به حرف تو گوش می کنم .... و تا اون  رفت صورتشو بشوره ..منم رفتم توی اتاقی که مال شیوا بود و حالا ما وسایلشو موقتی چیده بودیم ..و هنوز چمدون های باز نشده کنار اتاق بود  .. درِ چمدون رو باز کردم و یک رو سری ابریشم سبز و قرمز داشت بر داشتم و با  لوازم آرایشش بردم توی سالن ... وقتی موهای زیتونی رنگ منگول منگولشو شونه کرد و پشت سرش ریخت .. لبه ی دولای روسری رو چهار لا کردم و گوشه های اونو بردم زیر موهاشو زیر گلوش گره زدم .. و اینطوری  هم زخم صورتشو هم گردنش  تا حدی از جلوی دید پنهون شد .. و بالاخره چهارتایی در حالیکه شیوا کمی آرایش کرده بود و لباس قشنگی به تن داشت  و مثل ماه شب چهارده زیبا شده بود ..از پله ها اومدیم پایین .. گوشه ی سالن آقا و امیر حسام و عزیز داشتن جر و بحث می کردن البته خیلی آهسته .. هر سه نفر نظرشون به ما جلب شد .. بدون اینکه به اونا نگاه کنه ..دست بچه ها رو گرفته بود و از کنارشون رد شد تا بره اتاق بچه ها  به من گفت : به شوکت خانم بگو بیاد کمک تا وسایل بچه ها رو ببرم توی اتاق بالا .. می خوام نزدیک خودم باشن ... آقا فورا از جاش بلند شد و گفت : من و امیر حسام امروز خونه ایم؛  بهت کمک می کنیم ... و به دنبال شیوا رفتن به اتاق بچه ها ..... عزیز چشم غره ای رفت ولی حرفی نزد؛؛  بلند شد و با حرص رفت توی اتاقش لباس پوشید و آماده شد و بلند طوری که همه بشنون  به شوکت گفت : من میرم خونه ی محترم خانم ..ناهار هم نمیام ... عزت الله خان از اتاق صداشو شنید و فورا اومد و گفت : چیکار می کنی عزیز ؟ بهت که گفتم بعد از ظهر خودم میرم .. عزیز گفت : لازم نکرده ..تو برو ببین زنت یک وقت بهش بر نخوره ..و درو زد بهم و رفت .... امیر حسام گفت : داداش من به شیوا خانم کمک می کنم شما برو باز عزیز  دسته گلی به آب نده .. آقا گفت : بزار هر کاری می خواد بکنه ..لجبازه همین الان حرف زدیم و قرار بود من خودم برم و جریان رو بگم ..باز سر خود راه افتاد می دونم یک کاری دستمون میده .. امیر حسام گفت : داداش ببخشید تقصیر خودتونه چرا به حرفاش اهمیت میدین ؟ چرا می زارین عقیده اش رو به شما تحمیل کنه .. من که اجازه نمیدم .. آقا گفت : تو بله ..می تونی چون مسئولیت این خونه با منه ..اونم مادرمه نمی خوام  اذیتش کنم .... آقا رفت طرف پنجره و با نگرانی گفت ..ببین داره برف میاد ..توی این هوا حتما گیر می کنه ادامه دارد... @aghmiun
"داستانی در ایران هست که می گوید سه مرد که هرکدام از آنها یکی از این سه ماده(عرق،تریاک و حشیش) را مصرف کرده بودند، نیمه شب پشت دروازه شهری رسیدند. آن مرد که مست مِی بود چون دروازه را بسته یافت به فریاد بلند گفت: زود دروازه را بشکنیم، من آن را با شمشیر از هم می درم! مردی که از تریاک نشئه بود گفت: نه تا آفتاب درآید در اینجا صبر می کنیم بی دردسرتر است که صبح که دروازه را باز کردند توی شهر برویم. مرد سوم که حشیش کشیده بود و در عالم هپروت سیر می کرد آهسته و نجوا مانند گفت: هیچکدام از این دو راه خوب نیست، اگر در سوراخ کلید دقیق بشویم و هیکل خود را خوب باریک کنیم، می توانیم از این سوراخ بگذریم و وارد شهر بشویم" 🗞 @Aghmiun
🔘خدمت اعضای جدیدمون خصوصا جناب آقای جوادرستمی خیر مقدم عرض میکنیم. به کانال خودتون خوش اومدید. 🙏🙏 کانال آناوطن آغمیون @aghmiun