,,حاجی آقا میرزا نصرالله,,
سلام و عرض ارادت خدمت مخاطبین کانال آنا وطن آغمیون, انشاالله طاعات و عبادات تان قبول درگاه حق.
بچه که بودیم بیشتر اوقات مان در کوچه با بازی های کودکانه ی مان سپری میشد.
در حین بازی خواسته و یا ناخواسته شاهد رفت و آمدهای عابرین در کوچه و خیابان بودیم.
پایین تر از کوچه خودمان و بعد از منزل مرحوم اژدر افغانی یک درب تخته ای سفید رنگی بود که رفت و آمدهای بیش از معمول به آنجا میشد.
و هر روز صبح گاهان مردی با محاسن سفید و عرقجین به سر , و با چشمانی درشت و نافذ , و با یک چوب دستی به دست , به همراه چند گاو قهوه ای رنگ , از آن درب بیرون می آمدند و راهی صحرا می شدند. و پس از ساعاتی دو باره همان مرد را می.دیدیم که به تنهایی به خانه بر می گشت.
مرحوم مغفور خلد آشیان آقا میرزا نصرالله حدادی رضوان ا... بعد از بردن گاو هایشان به صحرا و بستن آنها به میخ و طناب , سریع به خانه بر می گشت .
این بار از همان درب سفید تخته ای , همان مرد محاسن سفید را با هیبت دیگری می دیدی که پا از خانه بیرون می گذارد . در هیبت یک روحانی و واعظ.عمامه سفید رنگ با عبا و قبای ساده و بی آلایش.
نعلین های قهوه ای کم رنگی بپا می کردند .
صبح ها به کار دامداری و کشاورزی و زنبور داری که در وسط باغچه حیاط شان وجود کندوی بزرگ خشتی موید این حرف های من بود.
علوفه جات دام هایش را خودشان خرد می کردند. دامها را خودشان به صحرا می بردند , فصل برداشت عسل نقاب پارچه ای به سر می کردند و خودشان عسل ها را برداشت می کردند, در آنطرف حیاط شان یک قلاده سگ داشتند که ما بچه ها خیلی از آن می ترسیدیم , من و شهید اسماعیل موذنی که نوه دختری ایشان بودند اکثرا در همین حیاط و باغچه بازی می کردیم و شاهد تمام کارهای روز مره حاج آقا بودیم و گاها ما را هم با خودشان برای آوردن گاو هایشان از صحرا با خود می بردند.
اگر با حاج میرزا نصرالله دست میدادی پینه های سر سخت وسط دست شان را بخوبی لمس میکردی.
برای همین خداوند جسمی سالم و تنومند و قبراق برایش عنایت کرده بود.
استاد بود و تدریس حوزوی میکرد نه در حوزه, اتاق داشتند که آنجا را برای طلبه هاییکه برای تلمذ خدمت شان می آمدند, حجره درس کرده بود, ما از پنجره چوبی سبز رنگی اتاق موقع تدریس نگاه می کردیم. و از شنیدن حروف عربی غلیظ تعجب می کردیم و ادای شان را در می آوردیم.
جناب اقایان حاجی میرزا علی اصغر نیازلو و حاجی میرزا ابراهیم امانی از روحانیون حال حاضر از شاگردان ایشان بودند که من شاهد تحصیل این دو بزرگوار در محضر ایشان بودم و کسان دیگری هم بوده اند , همچنین اقای جواد ابتهاج و دوست عزیزم حاج لطفعلی برزگری می گفتند مدتی در خدمت حضرت استاد کسب فیض کردند ولی ادامه ندادند.تمام تدریس حاج اقا نصرالله فقط و فقط برای رضای خداوند بوده است .
این عالم ربانی تسلط کامل به زبان عربی داشتند . و موقع اقامه نماز , و ادای حروف عربی , پی به عظمت قرائت عربی اش می بردی.
منبر های تاثیر گذار در عین حال ساده و به زبان عامه ایراد میشد, احادیث و روایت های معتبری می خواندند و آدرس می دادند برای اهل فن.
ذکر مصیبت های معنی داری می خواندند و چه مقتل خوانی هایی میکردند که البته بعد ها بیشتر متوجه این موضوعات شدیم .
دعاهای خاصی پس از خاتمه منبر می فرمودند که بنده شخصا الان آنها را درک میکنم. چون آن موقع به لحاظ سنی برایم قابل هضم نبود.
حاج اقا میرزا نصرالله گردن همه اهالی آغمیون حق ویژه ای دارند. چه در بعد آموزش مسایل شرعی و دینی و بخصوص اقامه نماز میت. که نماز های میت ایشان موقع دادن تلقین با سوز و گداز منحصر بفرد و خواندن و تفهیم تک تک کلمات عربی به ترکی برای حاضران , دیدنی بود. عربی می خواندند و ترکی معنی می کردند که فلانی الان ما خواهیم رفت ملایک خواهند آمد و از تو سوالاتی خواهند کرد , نترس جواب شان را بده, بگو دین من اسلام است , پیامبر من حضرت محمد ص است , علی ع امام من است , و الی آخر هی تکرار میکرد ,, لا خوف و لا تحزن , نترس و محزون نباش , و ادامه میداند و همه حاضرین نفس هایشان در سینه هایشان حبس میشد و خودشان در حین خواندن تلقین اشک از چشمانشان جاری میشد من واقعا نمی توانم آن صحنه های خاص را فراموش کنم , و هنگامیکه در بهشت زهرای تهران موقع تدفین کسی شرکت میکنم و خواندن نماز میت و یا تلقین برای میت که اکثرا توسط علمای برادران افغانستانی انجام می شود را می بینم, حسرت نبود حاج میرزا نصرالله را میخورم.
یک کار حایز اهمیت که مرحوم حاج نصرالله برای اهالی انجام می دادند نوشتن اسناد املاک و زمین و خانه بود هر معامله ایکه انجام میگرفت با دست خط دیدنی ایشان تنظیم و ممهور به مهر نامبرده میشد که در آن ایام معتبرترین سند معامله محسوب میشد که اشتباه نکنم به آن مکتوبات می گفتند ,, قباله"
مراسم افتتاح مدرسه دخترانه آغمیون حدود سال ۱۳۵۵ یا قبل
@aghmiun
کمتر کسی از اهالی شریف آن روزگار آغمیون پیدا میشد که برای نوشتن و تنظیم سند ملکییا دادنامه ای یا در خواستی به منزل حاج اقا مراجعه نکرده باشد. خصوصا خیلی قدیم ها کمتر کسی سواد خواندن و نوشتن داستند به همین خاطر منزل حاج اقا شاهد حضور کسانی بودند که یا برای نوشتن یک نامه یا خواندن یک نامه ,به محضر این عالم وارسته می رسیدند.
خدا رحمت کند عیال ایشان مرحومه رقیه خالا, که واقعا عین یک خاله بود برای ما, ما تقریباخانه یک بودیم و خیلی از اوقات مان باهم میگذشت و ما چقدر ذوق میکردیم که حاج میرزا و عیال شان به مشهد بروند و برای ما برگشتنی سوغاتی بیاورند,یا اولین روز عید نوروز و عید فطر اغلب اهالی روستا برای عرض تبریک عید به منزل حاج اقا می آمدند و کن آن روز با اسماعیل چایی پخش میکردیم و چه کیفی می کردیم.
بعد از فوت رقیه خاله دیگر آن خانه حال و هوای سابق را نداشت و همه جا در سکوت غم انگیزی فرو رفته بود.
اما این تقدیر خدا بود,
بعد از سالیانی حاج اقا میرزا نصرالله برای از تنهایی در امدن و به اصرار نزدیکان با یک خانمی ازدواج مجدد کردند و خداوند متعال دو فرزند ذکور به حاج اقا عنایت کردند و چشمان این بنده صالح خدا را به واسطه این اولاد روشن و منور ساختند .که هم اینک بواسطه وجود این عزیزان چراغ خانه حاج میرزا نصرالله برای همیشه.روشن و تابناک مانده است .
یاد و خاطره این عالم جلیل القدر و همچنین عیال شان رقیه خاله, و مرحوم حاج اقای موذنی داماد شان, و نوه شهیدشان اسماعیل عزیز و مادر مرحومه شهیدمان را گرامی داشته برای تمام بازماندگان حاج میرزا نصرالله ,فرزندان شان برادران حدادی و خواهرانم حدادی ها و نوه های بزرگوارشان سعادت و موفقیت آرزومندم.
مخلص:محمود اسماعیلی
(یادداشت جناب یحیی نژاد)
👇درپایین ورقه وصیت نامه مادر مرحومم که در سال ۱۳۳۹ توسط حاجی میرزا نصرالله ( خدا رحمتش کند ) نوشته است ارثیه مادر من برای من همین ورقه است که مثل چشمانم حفظ کرده ام .
دستخط مرحوم حاج میرزا نصرالله حدادی
) تنظیم قباله)
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هفتادوهشت با رفتن عزیز انگار جو خونه عوض شد ..مثل ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هفتادونه
دیگه یادم رفت کجا هستم و چیکار دارم می کنم ..
همینطور که از پله ها پایین میومدم سرمو رو به علامت فخر بالا گرفته بودم و با هر پله یک تاب به خودم می داد و به مردمی که برای من تعظیم کرده بودن سر تکون می دادم ..
چند پله دیگه مونده بود که یک مرتبه چشمم افتاد به امیر حسام که به من خیره شده بود ؛؛ یکه خوردم از خجالت داشتم آب میشدم ؛؛
اما نذاشتم او بفهمه و قیافه ی جدی به خودم گرفتم ..
اون داشت با تعجب می خندید ..گفت : چیکار می کنی گلنار ؟ حالت خوبه ؟
منم خندم گرفت , اما با شرم ؛؛ در حالیکه پاهام می لرزید همون جا نشستم روی پله ..و گفتم : بله خوبم ممنون ..اگر شما میذاشتی تا آخر سالن برم بهترم بودم ..
چشمهاشو طرف من گرد کرد و گفت : تو چی داری میگی ؟ خل شدی ؟
گفتم : نه آقا ..شوخی کردم ..
خندید و گفت : سر در نمیارم ؛ تو داشتی چیکار می کردی ؟آهسته گفتم : عزیز اومده ؟
اونم به شوخی آهسته گفت :عزیز نیومده ..تو بگو چیکار می کردی ؟
همینطور آهسته گفتم : اگر بگم مسخره ام نمی کنین ؟دیدم همه خوابن گفتم برم به جایی که دوست دارم ...
ببخشید نمی دونستم شما بیدارین ؛؛
صداشو آهسته تر کرد وباز با همون لحن شوخ گفت : می ترسی بگی ببرنت دیوونه خونه ؟
گفتم : آره ؛ممکنه ؛ پس نمیگم ..
و از کنارش رد شدم و ادامه دادم باید نفت ببرم بریزم توی بخاری اتاق سرد شده ...
گفت : شوکت خوابه ..توی انباری پشت آشپز خونه اس ..
گفتم : بله یادمه قبلام اونجا بود بلدم ممنون ...
ظرف نفت رو زیر بشکه پر کردم و داشتم می بردم بالا که امیر حسام صدام کرد گلنار اینا رو هم با خودت ببر ..این چهار تا رو از قبل داشتم ..
برگشتم دیدم باطری ها توی دستشه و طرف من دراز کرده بدو نفت رو گذاشتم سر پله ها و برگشتم باطری ها رو گرفتم ..
گفتم : دست شما درد نکنه ..می دونین من فکر می کردم آقا از همه ی شما مهربونتره ..ولی شما هم مرد خوبی هستین ...
خندید و گفت : تو مثل اینکه مغزت مدام کار می کنه ..
بهم بگو اون موقع داشتی چیکار می کردی ؟...
دوباره نشستم روی پله و دو دستم رو مشت کردم زیر چونه ام و گفتم : همشو بگم ؟
گفت : نمی دونم منظورت چیه ؟
گفتم : خوب شاید شما حق داشته باشی نفهمی من چی میگم ؛؛ اما من یک دنیای دیگه ای هم به غیر از اینجا دارم ...
و در حالیکه دوباره رفته بودم توی رویا های خودم ادامه دادم و اون با دقت به من نگاه می کرد گفتم : ...توی اون دنیا من دختر شاه پریون هستم ...مدت ها بود که پسر پادشاه دنبالم می گشت ..و چون من قدرت غیب شدن دارم نمی تونست با اون همه لشکرش منو پیدا کنه ..
کوه و دشت و بیابون رو زیر و رو کردن ..
اما منو ندیدن در حالیکه من همیشه با اون بودم حتی از دلشم خبر داشتم ..بالاخره پسر پادشاه مایوس شد و از غصه ی دوری من تب کرد ...
من که فکر می کردم اون دیگه دنبالم نمیاد با خیال راحت کنار یک برکه ظاهر شدم ..
آخه اون برکه خیلی قشنگ بود ..آبشاری داشت که قطره های آبی که از بالای کوه میریخت توی برکه همه جا بخش می شد و صد تا رنگین کمون درست می کرد ...
اون برکه پر از ماهی های بزرگ و رنگ و وارنگ بود که هوش از سر دختر شاه پریون می برد همون جا بودکه یک مرتبه پسر پادشاه از راه رسید و اونو گیر انداخت و با خودش آورد به قصرِ پدرش .
حالا من داشتم وارد قصر پادشاه می شدم ...گفت : خوب ؟ بقیه اش ؟
گفتم : شما که نذاشتی به پسر پادشاه برسم ..یک مرتبه منو از اون دنیا آوردین اینجا نگاهی به من کرد و گفت : صد متر ...
گفتم : بله ؟
گفت تو چه موجود عجیب غریبی هستی ..به نظرم صد مترت توی زمینه ...
گفتم : آقا برای چی به نظرتون عجیب میام ؟ چون بلدم قصه بسازم ؟
گفت : نمی دونم شایدم عجیب نیستی ..من خیلی دختر و زن دیدم ..
ولی تو واقعا فرق می کنی ..شجاعی ؛ جسوری ؛ یا ساده و بی شیله پیله ؛نمی دونم ولی بامزه ای ..
بلند شدم برم بالا و گفتم : ممنون آقا ..
پرسید : این کارا رو از کی یاد گرفتی ؟
یک فکری کردم و گفتم : چه کارایی رو قصه ساختن یاد گرفتن نمی خواد ..
اما پدرِ مادرم میرزا بنویس بود ..و مادرم قصه های زیادی از اون یاد گرفته بود و برای من تعریف می کرد ..
و در حالیکه امیر حسام هنوز اونجا ایستاده بود رفتم بالا .
ادامه دارد...
@aghmiun
حالا که جناب اسماعیلی عزیز یادی از روانشادمیرزانصرالله کردند خاطره ای به قلم جناب آقای علی صادق نسب فرکوشی تقدیم میگردد.
@aghmiun
بنام حق
این خاطره یکی از خاطرات مرحوم پدرم در رابطه با عالم بزرگوار مرحوم میرزا نصرالله حدادی است.
..... حاج الله وردی مرد بسیار سخاوتمندی بود و علاقه خاصی به همنشینی و هم صحبتی با علماء را داشت. با میرزا نصرالله میانه خوبی داشت . هر وقت مهمان داشت .کسی را دنبال ایشان می فرستاد و تاکید می کرد که هر طور شده او را با خود بیاورند. عصر یک روز پائیز مهمان حاجی بودم و ایشان به اصرار از من خواست .تا بعد از صرف شام و شب نشینی که معمولا تا پاسی از شب ادامه داشت ،به فرکوش مراجعه کنم . صادق را هم دنبال میرزا نصرالله و چند نفر دیگر از همسایه ها که رابطه صمیمی با آنها داشت ،فرستاد تا برای شام دعوت شان بکند. مبلغی هم به صادق داد و چیزی را برای خرید سفارش داد و گفت : از خانه بپرس( منظورش از خانه خانم اش بود ) چیزی برای تهیه شام لازم دارد،بخر.
حاجی روی زانوانش بلند شد و از طاقچه رادیو را برداشت و گفت: این جعبه شیطان را پسر..... چند روز پیش به سفارش بچه ها( منظور از بچه ها خانم اش بود چون آنموقع آنها بچه ای نداشتند.بعدها هم فقط صاحب یک دختر شدند) از شهر برایمان آورده.من هم مخالفت نکردم بنده خدا سرگرمی که ندارد حوصله اش سر می رود.این حرف حاجی حمل بر بچه دار نشدنشون بود.من حرف را عوض کردم و گفتم :کار بدی که نکرده برای هر خانه ای لازمه ،من هم باید بخرم.حالا باز کن ببینیم چی میگه؟ رادیو را باز کرد شخصی با صدا و لحن بسیار زیبایی دعای قبل از اذان مغرب را می خواند( احتمال زیاد صدای مرحوم ذبیحی بوده .آن زمان برنامه های مذهبی رادیو با صدای ایشان اجرا می شد) گفتم: نه بابا رادیو دین و ایمان هم می شناسه ببین چقدر خوب دعا می خواند. حاجی گفت:ولی ملاها میگن حرامه .اگر الان بخواهیم در این اتاق نماز بخوانیم ،رادیو را باید ببرم بگذارم تو "اُوو"(اُوو)در ساختار خانه های قدیمی متراژ بیشتر از دوبرابر اتاق را داشت .در آنجا بساط تنور و کرسی و اجاق دیواری برای پخت غذا وجایی برای چیدمان رختخواب ها بود . که روی رختخواب ها را با یک گلیم منقش دستباف می پوشاندند. در اکثر خانه ها کندو هایی برای دپوی آرد مصرفی سالانه ساخته می شد .زیر کندوها معمولا لانه مرغ و خروس ها بود،که بچه های شیطون برای برداشتن تخم مرغ با کله داخل آن می رفتند .در اُوو" بجای پنجره ،باجه های کوچک در پشت بام و دیوار خانه برای روشنآیی و خروج دود تنور تعبیه می شد. معمولا مابین اتاق و اُوو" محلی در متراژ دو در سه متر بود که به آنجا قهوه خانه می گفتند.چون در حین مراسم و مهمانی ها بساط چایی در آنجا بود. ناگفته نماند که همه خانوادها ی روستایی .اتاق نداشتند.زندگی همه افراد خانواده زیر یک سقف و یک کرسی سپری می شد .خانواده هایی که دستشان به دهنشان می رسید ،توانایی ساخت اتاق را در کنار اُوو"داشتند.بگذریم. این توضیح برای نسل جدید است که این چیزها را ندیدند و در ذهن شان مثل یک رویاء می ماند.
بعد از نماز ، حسابی در فضای اتاق دود و دم راه انداخته بودیم ،رادیو هم ترانه ای از مرضیه پخش می کرد .که صدای یا الله یا الله میرزا را از حیاط شنیدیم حاجی با شنیدن صدای میرزا نصرالله سریع پیچ رادیو را چرخاند .و رادیو را در تاقچه اتاق گذاشت و پرده طاقچه را کشید.پنجره اتاق که برای خروج دود نیمه باز بود ،باز کرد و گفت .یا الله بویوروز خوش گلیبسیز. با ورود میرزا هر دو بلند شدیم و با میرزا خوش و بش کردیم .میرزا لباس رسمی روحانی به تن نداشت ،اما گشتاشه و شلوار مخصوص آخوندی و کلاه کله قندی داشت. میرزا بر خلاف خیلی از آخوند ها کار کشاورزی و دامداری داشت و تمام کارها را خودش انجام می داد . یعنی به در آمد حاصله از آخوندی متکی نبود. اخلاق و رفتارش عاری از هرگونه فیس و افاده بود . با همه خیلی عادی رفتار می کرد.( من که این متن را می نویسم از نزدیک آن بزرگوار را ندیده بودم . این توصیف ها را از زبان پدرم شنیدم .)
بعد از اینکه نفسی تازه کرد رو به حاجی گفت: بنده خدا مرضیه زیبا می خواند.برای چه خاموش کردی، رادیو را بیار باز کن .هم من هم حاجی فکر کردیم میرزا بما طعنه می زند که چرا به موسیقی که حرام است گوش می دادیم .حاجی در حالیکه استکان چایی را جلو میرزا می گذاشت گفت: به مش مسلم می گفتم بچه های ما که در خانه حوصله شان سر می رود سفارش دا دند پسر....(اسم آورنده رادیو را پدرم گفته بود من چون بزرگ شده آغمیان نیستم یادم رفته) آن را از تبریز خریده آورده.رادیو، روشن بوده ما حواسمون نبود. من اسم مرضیه را شنیده را شنیده بودم . اما نمی دونستم آن صدا صدای مرضیه است. بخودم جرات دادم و پرسیدم .آقا میرزا شما صدای مرضیه را می شناسید؟نگاهش را متوجه من کرد و با تبسمی گفت: تو چقدر سواد داری ؟گفتم:من اصلا سواد ندارم...
جواب داد:تو که اصلا سواد نداری اونو می شناسی .من چرا نشناسم.؟ هر سه نفر خندیدیم و حاجی گفت : آقا میرزا مثل ملاهای ده شما نیست .خیلی شوخ و شیرین است.راستش را بخواهید هنوز هم نمی دانستیم نظر میرزا در مورد حلال یا حرام بودن رادیو چیست.تا اینکه میرزا گفت:حاجی رادیو را نشون بده ببینیم ما هم وسعمون می رسه یکی را بخریم یانه ؟ حاجی رادیو را از طاقچه برداشت و گذاشت وسط .میرزا رادیو را برداشت و باز کرد. گوینده چیزهایی را به فارسی می گفت .من و حاجی که فارسی بلد نبودیم . و از حرف های گوینده چیزی نمی فهمیدیم .اما میرزا می فهمید.من طاقت نیاوردم و گفتم :آقا ملا های ده ما می گویند اگر در خانه ای رادیو باشد ،نماز در آن خانه قبول نمی شود، میرزا در حالیکه حواسش به گوینده رادیو بود ، اسم یکی از روحانیون فرکوش را برد و گفت حتما ایشان این فتوی را داده است. گفتم درسته از ایشان شنیدم. گفت : حالا از من انتظار داری برم یقه ی او را بگیرم که چرا این حرف را زدی ؟ آیه قران که نازل نکرده ،یک حرفی شنیده و به شما هم گفته . تو چرا خودت را ناراحت می کنی ؟ اینجا بود که چند تا از همسایه هم رسیدند و تعداد مان به ۶ ،۷ نفر رسید . من چند تا سوال دیگر از میرزا پرسیدم .میرزا رو به حاجی کرد و گفت:می ترسم شام امروز تو کار دستمون بده .بعد به من گفت:شما میخواهید از حرام نبودن رادیو مطمئن بشید،یا از من حرف هایی را ببری و ملای خودتون را زیر سوال ببری؟ گفتم نه آقا ملای ما مثل شما خوش اخلاق نیست ما جرات نداریم با او سوال و جواب داشته باشیم ،دوست دارم بدانم . همین. گفت : پس گوش بده تا بدونی.
توضیح خود را با چند سوال شروع کرد و گفت:شما وقتی آب بین خودتان تقسیم می کنید،میتوانید سهم خودتان را زیاد کنید یا بطور مساوی تقسیم کنید.درسته؟ بله. وقتی احشام خود را برای چِرا بیرون می بری میتوانی به مزارع مردم ضرر برسانی یا نرسانی ،شما میتوانید به همسایه خود محبت بکنید یا اذیت شان بکنید. گفتم بله این کارها در اختیار خود هرکس است .چه ربطی به حلال و حرام بودن رادیو دارد؟ لبخندی زد و گفت : این جعبه ۲۴ ساعت شبانه روز در مورد هر چه که فکرش را بکنید حرف می زند،در بین این حرف ها مرضیه هم میخواند شما این اختیار را دارید که اگر موسیقی را حرام بدانید، در آن موقع خاموش کنی و گوش ندهی. گفتم مگر در حرام بودن موسیقی هم حرفی هست .آن را که اصلا نباید گوش داد. رو به حاجی کرد و گفت:حاجی بگو این شام را بیاورند تا این مهمان ما را جهنمی نکرده. فهمیدم که نباید از این سوالات بکنم چون مصلحت نمی دید نظرش را در این موارد بگوید : گفتم :آقا ببخشید اذیتتون کردم .
حاجی با صدای بلند طوری که صداش از اُووشنیده بشه گفت :شام را بیاورید.
✍آقای ع.صادق نسب فرکوش
سپاس فراوان بابت زحماتتان🙏🙏
روح ابوی گرامیتان قرین رحمت الهی
کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun