eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبلان ای بام بلند آسمانم سبلان ای گنبد سبز بیکرانم سبلان من همچو عقابم و در این وسعت پاک ایران چو سرا و آشیانم سبلان دریاچه ی یخ نما و محرابی سنگ با سنگ عقاب جانفشانم سبلان آکنده مزار زردهشتم به گلاب ای پیر دل و مزار بانم سبلان در دامنه های تو شکوه است و وقار سر زنده کند روان و جانم سبلان کوبیده شده پرچم فتح ات به نشان بر خاک عزیز دل نشانم سبلان هر صخره ی تو کنام مردان دلیر تندیس تو شد نگاهبانم سبلان من هر چه بگویم از صلابت ، داری بشکوه ترین عقیق جانم سبلان شاعر. خانم میگونی فیلم ارسالی جناب سهراب درگاهی @aghmiun
🏐جمع ورزشی دیشب سالن والیبال @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوچهار گفت : یک چمدون بزرگ توی اون اتاق عقبی هس
همینطور که با جارو  و خاک  انداز شیشه خورده ها رو جمع می کردم ... صدای جیغ های شیوا بلند شد که نمی خوام ..قبول نمی کنم ...نمی خوام ولم کن ...دیگه تو رو هم نمی خوام ..کاش دنبالم نمی اومدی .. کاش هرگز پا توی این خونه نمی ذاشتم ... آقا هم داد می زد کاش تو یکم عاقلانه رفتار می کردی ؛؛ الان حال و روزمون این نبود ... امیر حسام رفت پشتِ درو و گفت : داداش؟ ..باند آوردم درو باز کن ...داداش ؟ خواهش می کنم ... شیوا درو باز کرد و اومد بیرون ..اونقدر هر دو عصبانی بودن که ما نمی دونستیم چیکار کنیم .. به امیر حسام گفتم : تو رو خدا آقا رو ببر پایین بزار یکم آروم بشه ..اونم همین کارو کرد ... وقتی اونا رفتن  شیوا بالافاصله لباس تن بچه ها کرد و به منم گفت آماده شو چمدون ها رو بیار اینجا زود باش جمع کنیم زود تر از این جهنم بریم ....گفتم : شما مطمئنی کسی میاد دنبالمون ؟ گفت آره ..مردی به نام حسن خان شاه پسندی ..دوست پدرمه .. من زیر بار این خفت نمی رم ..الان به من میگه یک مدت اون زن بیاد اینجا من کاری به کارش ندارم .. وای خدای من فقط باید این روزا رو هم می دیدم ؟ اگر شده برمی گردم به همون کلبه  دیگه اینجا نمی مونم ... دوتایی با هم  چمدون ها رو آماده کردیم گذاشتیم بالای پله ها و منتظر موندیم ؛؛ که مهمون های عزیز از راه رسیدن .. اما نه از آقا خبری بود و نه از امیر حسام .. عزیز ازشون استقبال کرد با خنده هایی که مثل خنجر به دل من و شیوا می نشست .اونا رو برد به سالن سمت چپ راهرو و درو محکم بست  ..دیگه حال و روز شیوا معلوم بود .. چند زن و چند تا مرد و یکی دوتا بچه ..از جلوی چشم ما رد شدن و رفتن توی اون سالن ...و ما از بالای پله ها صدای خنده های بلند عزیز رو می شنیدیم ؛؛ خیلی واضح بود که از روی عمد این کارو می کنه ... همینطور که داشتم حرص می خوردم یاد روزی افتادم که داشتن من و شیوا رو می بردن به اون کوهستان .. یک مرتبه یاد رادیوم افتادم و دویدم توی اتاق و فورا اونو پیچیدم لای یک دستمال بردم گذاشتم رو چمدون ها ... شیوا دستشو گذاشته بود روی قلبش و سرشو به دیوار تکیه داده بود با صدای بلند نفس می کشید مثل این بود که داشت خفه می شد .. دستشو گرفتم و گفتم : شیوا جون خوبین ؟ بیا بریم پایین آبروشو ببریم ؟ الان وقتشه ..که هر چی دلتون می خواد جلوی همه بارش کنین  ؛؛لب بالاشو به دندون گرفت و چشمهاشو چند بار باز و بسته کرد و به زحمت آب دهنشو قورت داد و گفت : نه ؛ من می دونم قبلا امتحان کردم حریف اون نمیشم .. همه ی اونایی که الان اومدن توی این خونه منو میشناسن بیشتر آبروی خودمو می برم ....اگر جلوی همه داد بزنه و بگه تو جذام داری چیکار کنم ؟ نه بهتره بدون سر و صدا از اینجا بریم ....گلنار تو دیگه اینطوری بهم نگاه نکن .. منظورت اینکه بی عرضه ام ؟ نمی دونم ولی  خیلی خسته ام ..از این نابسامونی و نا امنی خسته ام .. من عزت الله رو با عزیز نمی خوام ..اونم که مادرشه و کندنی نیست .. پس بی خودی برای چی سر و صدا کنم ..یازده ساله همه جورشو دیدم حالا برم چی بگم ..زبونم کوتاه شده .. روزگار دلمو شکست ؛ گردنم رو شکست ؛ حالا ازم چی مونده که برم عرض اندام کنم؛؛ که چی بشه؟ یک بار دیگه جلوی مردم منو بشکنه ؟ فردا بیان منو ببره جذام خونه ؟ .. تو نگاه کن ببین عزت الله خان میره توی اتاق ؟گفتم : نه هیچ خبری نیست ..یکبار شوکت خانم رفت و برگشت ..پرستو گریه می کرد و می خواست بره پایین .. به زحمت ساکتش کردیم و شیوا بغلش کرد .. چند دقیقه بعد  محمود آقا چند ضربه به در زد و سرشو از لای در داد تو  و گفت یا الله ؛؛ شوکت ؟ شوکت  ؟ یکی با شیوا خانم کار داره ؛ شیوا پرستو رو داد بغل منو با سرعت رفت پایین و گفت : محمود آقا برو بگو ماشین رو بیارن  جلوی پله خودتم بیا وسایل ما رو بزار توی ماشین ..بدو ...محمود پا ؛پایی کرد و آهسته گفت : خانم کجا می خواین برین ؟ این کارو نکنین .. شیوا خانم تو رو خدا از اینجا نرین ...ببخشید به من مربوط نیست ولی به خدا آقا گناه داره به این چیزا اهمیت ندین ..اینا موندنی نیستن .. زن خونه شمایید .. شیوا گفت : توام از همه چیز خبر داری ؟ دیدی باهام چیکار کردن ؟ من کجا توی این زندگی آب خوش از گلوم پایین رفته ؟ بمونم که چی بشه ؟ نه محمود آقا کاری رو که میگم بکن .. دیگه نمیشه ...من در حالیکه پریناز جلوم بود و پرستو توی بغلم از پله ها اومدیم پایین ..و شیوا رفت بالا .... به اطراف نگاه می کردم ..آقا نبود بشدت دلم می خواست اون بیاد و جلوی ما رو بگیره .. شوکت خانم با یک سینی چای از زیر راه پله اومد و با تعجب گفت : کجا بسلامتی ؟ گلنار شال و کلاه کردین ؟ ادامه دارد... @aghmiun
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
پنجشنبه ها چه خوشحال می ‌شوند عزیزانی که دستشان از دنیا کوتاه است و منتظر مهرتان هستند جایشان تا ابد در قلبمان خالیست با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم @aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان گفتن پیر مرد پاک بان در میدان ولیعصر @aghmiun ممنون از حسین آقا برنده
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذر عمر آدمی از نگاه دنیای مجازی..... خودتان نگاه کنید ... @ aghmiun ممنون از کریم آقا ساعدی
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوران بزن و در رو گذشته... بزنید ، می‌خورید 💪