کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوهفت من خودمم همون نزدیکی یک خونه ساختم ..ای ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوهشت
اسفند ماه سال هزار وسیصد و سی و هفت بود؛؛ یک هفته گذشت ..من و شیوا اون خونه رو مثل دسته ی گل تمیز کردیم ..
برف های توی حیاط رو ریختیم توی کوچه و با اون محله و همسایه ها آشنا شدیم ..چند تا مغازه و دکان سر همون کوچه بود و نانوایی درست روبری خونه ..نفتی محله برامون نفت میاورد .. شیوا همش به فکر کار بود ..ما می دونستیم که به زودی پول هامون تموم میشه ..و اون می گفت : دلم نمی خواد به پدرم رو بندازم ..تا یکشب من داشتم با بچه ها بازی میکردم و سه تایی می خندیدیم و شیوا هم داشت برامون شام درست می کرد ..که صدای بوق یک ماشین توجه ما رو جلب کرد معمولا اونطرفا خیلی کم ماشین رد می شد ..وقتی صدای چند ضربه به در خورد هر دو بهم نگاه کردیم ...شیوا برقی توی چشمش پیدا شد و آهسته گفت : عزت الله خان پیدام کرد ..شیوا فقط به من نگاه می کرد و من عشقی رو که به آقا داشت و انتظاری که توی این یک هفته پنهون کرده بود تویصورتش دیدم ...اونقدر که قدرت حرکت نداشت ..من با سرعت رفتم و از پشت در گفتم : کیه ؟
یک مرد بود گفت : باز کنین کولون چوبی درو کشیدم و باز شد ..
با یک خانم کوتاه قد ولی خیلی شیک و برازنده با یک کلاه مشکی خیلی قشنگ؛؛ روبرو شدم ..
گفتم : با کی کار دارین ؟
دستی که روی آرنجش یک کیف براق انداخته بود گرفت طرف منو و همینطور که وارد حیاط می شد گفت : برو کنار ..شیوا کجاست ؟
در همین فاصله شیوا که باز رو سری مخصوص خودشو برای پنهون کردن زخم هاش بسته بود بلند و با خوشحالی گفت : عمه ...عمه جونم ...
و خودشو رسوند و در یک چشم بر هم زدن توی بغل عمه بود ..
در حالیکه روی برف ها ایستاده بودن شیوا داشت دق و دلی تمام غم های خودشو یک جا در آغوش اون خالی می کرد ...اما عمه خانم که بر خلاف تصور من که با تعریف های شیوا اونو زنی بلند قد و قوی مجسم کرده بودم با وجود کفش های پاشنه بلندش ؛ قد کوتاه و لاغر بود ..
خیلی جدی گفت : تو که هنوز بزرگ نشدی ؟ کی می خوای یک زن درست و حسابی بشی که از پس خودت بر بیای ؟ بریم تو من یخ کردم ..
آخه نمی فهمم تو اینجا چیکار می کنی ؟
و رو کرد به مردی که همراهش بود و ادامه داد : صادق اون چمدون رو بیار بده به این دختر, خودتم فعلا برو فردا صبح اینجا باش ...
شیوا گفت : نمی دونی چقدر خوشحال شدم شما رو دیدم ..شما کی برگشتین ؟
عمه گفت : فکر کنم تو بدون من نمی تونی از پس خودت بر بیای ؛؛پامو گذاشتم ایران از گرفتاری های تو شنیدم ..
شیوا می خندید و اشک میریخت ..صورت سفیدش قرمز شده بود ..پریناز و پرستو هر دو صورتشون رو چسبونده بودن به پنجره ..
عمه به ایوون که رسید ..گفت : ای خدا این جوجه ها رو ببین ..بچه هاتن ؟ وای ..کوچکیه درست مثل بچگی های خودته ..
شیوا درو برای عمه باز کرد ..و اما اون به محض اینکه پاشو گذاشت توی ساختمون اخم هاشو در هم کشید و ..با اعتراض گفت : اینه زندگی که بعد از این همه سال برای خودت درست کردی ؟
حالا دختر آصف خان معروف باید اینجا زندگ کنه ؟ واقعا که ؟ شیوا ازت انتظار نداشتم ...
بچه هات رو بر داشتی آوردی اینجا ؟..اون خونه باغ ؛خونه باغی که بابات می گفت اینه ؟
بهتر بود می گفت خرابه ...خدا لعنت کنه اون عزت الله خان رو ..
شیوا گفت :عمه جون فقط یک هفته اس که اینجایم ؛ باید براتون تعریف کنم شما از هیچی خبر نداری ...یک چرخی زد و ابروهاشو درهم کشید و گفت : فکر می کنی نمی دونم ؟ من چهار روزه اومدم ..هنوز چمدون ها مو باز نکرده بودم که زنگ زدم خونه ی شما تا بهت بگم برگشتم ..
کلفتشون گوشی رو بر داشت و گفت رفتی مسافرت اما فرداش اون شوهر بی همه چیزت اومد سراغم گرگان و بهم گفت ازت خبر نداره ..
اصلا نمی فهمم چرا بابات خودش به من نگفت ؛؛
منم از همه جا بی خبر از همه جا ..چه م دونستم ..
بعد عمه دور اطرافش رو نگاه کرد و پرسید : یک صندلی هم ندارین من بشینم ؟ ..
من گفتم : عمه خانم بیان توی اتاق من براتون مبل درست می کنم ..
و جلوتر رفتم و سه تا پشتی رو گذاشتم روی هم و تکیه دادم به دیوار و یک ملافه ی تمیز کشیدم روش و با یک لبخند گفتم : الان میزم براتون درست می کنم ...
عمه خانم همینطور که می نشست روی اون پشتی ها پرسید ..این کیه ؟ کارگرته ؟شیوا گفت : نه ، اون بهرخ منه ..دخترمه ..دوستمه ..
مونس منه و الانم که شده همه کسم ..
عمه گفت : یعنی تو اینقدر بی کس و کار شدی ؟
شیوا گفت :شما که نبودین آره ؛ اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها برگردین ..خیلی احساس تنهایی می کردم من شما رو دارم ... همیشه داشتم ..عمه ی من نبودین برام مادری کردین ..ولی گلنار رو نمیشناسین باید براتون تعریف کنم ..حالا بگین عزت الله اومده بود گرگان ؟ چ شد؟ بهش چی گفتین ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چی همینقدر خوب و قشنگ بود🥲
یادش بخیر....
⭐️نوستالژی
@aghmiun
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼پدری اومده خونه دخترش ، حوصله ش سررفته و بقیه ماجرا...
@aghmiun
📍براستی خداوند بهترین طراح و هنرمنده، این ترکیب رنگها واقعا زیباست ️
@aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱روزی تو خواهی آمد، 🥀
از کوچه های باران
تا از دلم بشویی،
غم های روزگاران،
غم های روزگاران
تو روح سبز گلزار،
گل شاداب بی خار
مرا از پا فکنده،
شکستن های بسیار،
شکستن های بسیار
آقا جان!...
صدای آمدنت رابه گوش ما برسان
زمان غیبت خود رابه انتها برسان...
مهدی جان!
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج@
@aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بند بند هنر نمایی خداوند بزرگ را ببینید
واقعا انسان با دیدن این کلیپ بسیار ارزشمند پی به
آفرینش خود میبرد ......
@aghmiun