eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔘اگر کسی از همشهری های عزیز مشاوره دانشگاهی خواست بنده در خدمت هستم. و اگر مشاوره من به درد کسی خورد فقط بره رفتگان من فاتحه بخونه. 📲جناب آقای محمد رمضانی اغمیونی
این شعر فوق العاده زیبا تقدیم به تمام دهه چهل، پنجاه و شصتی ها که حالا خودساخته ترین پدر و مادرای ایرانند : من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی!🌹 قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما🌹 لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی!🌹 قصّهٔ گاو حسن، دارا و سارا و امین🌹 روزٍ بارانی، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی!🌹 تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق!🌹 بر سرِ کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی !🌹 چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ  اتاق🌹 مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی!🌹 داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ! 🌹 در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک  لَکی!🌹 هاچ زنبور عَسل، نِل در فراق مادرش!🌹 یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی!🌹 هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما🌹 پر ز آژیرِ خطر  با حمله های موشکی!🌹 تا کجاها میبرد این خاطره اکنون مرا🌹 کاش میرفتم به آن دورانِ خوبم، دزدکی !🌹 یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من🌹 من به یاد و خاطراتت زنده ام، ای کودکی!🌹 دفتر‌ٍ مشقِ دبستانم ببین🌹 پر ز مُهرِ آفرین،‌ صد آفرین!🌹 راستی آن دفترِ کاهی کجاست ؟!🌹 عکس حوض آبِ پُر ماهی کجاست ؟!🌹 باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟!🌹 در حوادث جامه از تن کنده اند؟!🌹 کاش حالا ‌خاله کوکب زنده بود!🌹 عطرِ نانش خانه را آکنده بود!🌹 ای معلّم خاطر و یادت بخیر🌹 یادٍ درسِ آب  بابایت بخیر!🌹 هر‌کجا هستید، هستی نوش تان!🌹 کامیابی گرمیِ آغوشتان!🌹 همکلاسیهای سالِ کودکم 🌹 دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم!🌹 باز از دل میکُنم یادٍ شما🌹 یادِ قلبِ سادهٔ شادِ شما🌹 ‎‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ @aghmiun ارسالی آقا کریم ساعدی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نود پدرشو ن هم جواب داده بود من زن و سه تا پسر دارم
نمی دونم چرا من اونقدر به یادآقا  می افتادم ..روزی که برای اولین بار اومد دنبالم ..و یا روزی که عزیز می خواست منو بزنه و اون حامی من شد .. مواقعی  که با مهربونی بهم می گفت دخترم ؛؛..بابا جان ؛ من نمی تونستم آقا رو مقصر بدونم ؛؛ که اونم مثل شیوا قربانی کارای عزیز می دیدم ...و از ته قلبم دوستش داشتم .. و دلم می خواست ما رو پیدا کنه ... بالاخره آقا صادق منو سر کوچه ی خونه مون  پیاده کرد و رفت تا دو ساعت دیگه بیاد دنبالم .. دوساعت برای دیدن خانواده ام خیلی کم بود ...ولی عمه گفته بود هر چی زودتر برگرد که من کار دارم ...؛؛؛ حالا کفشم پاره نبود ولی بشدت برام تنگ شده بود و اذیتم می کرد و من روم نمیشد به کسی بگم ... اصلا فرصت این کارا رو نداشتیم ؛؛ ...درِ خونه باز بود ..با شوق و ذوق وارد شدم ..کسی توی حیاط نبود .. وقتی درو اتاق رو باز کردم ..مامانم رو دیدم که گوشه اتاق داشت غذا درست می کرد و دوتا برادرم هم هنوز کنار  کرسی بازی می کردن ..مامان از دیدن من فریادی از سر شوق کشید پریدم بغلش ؛؛ وای که چقدر اون لحظه برام عزیز بود ..و اینو فهمیدم که هیچ جایی توی این دنیا گرم تر و امن تر از آغوش مادر نیست .. وقتی که سرتو روی سینه ی مادر  میزاری با خودت فکر نمی کنی آیا اون واقعا منو دوست داره ؟ و چقدر ؟ و برای چی ؟ آغوشی بی تردید ؛ و بی ریا .. نه ترسی برای از دست دادنش داری و نه شکی به عشقش ..و همین احساس هست که همیشه در همه ی لحظات تلخ و شیرین زندگی ما رو به یاد آغوش اون میندازه ... دوباره من بودم و دوتا برادرم و کرسی گرم مادر ؛؛ مدام می خندید و گریه می کرد و سر و روی منو می بوسید و نفس عمیق می کشید .. انگار سیر نمیشد ..و من براش تعریف کردم ..چقدر بهم خوش میگذره .. خونه ی آقا هر شب مهمونی و جشن بوده و من شدم جزو خانواده ی اونا .. دوستم دارن  و بهم احترام می زارن ..شیوا جون مثل بچه هاش ازم مراقبت می کنه .. منم پیش خودم نمی زارم و سعی می کنم و  تا می تونم بهشون کمک کنم ..قراره برم متفرقه درس بخونم ... لباس های شیک برام می خرن ..تازه برادرآقا یک رادیو بهم داده که با باطری کار می کنه ..میگن الان لنگه اش پیدا نمیشه ....و مامان همینطور منو نگاه می کرد ولی اون فقط از این  خوشحال بود که تونسته منو از ازدواج با مردی که شبیه به بابام بود نجات بده .. وقتی حرفای من تموم شد که همه دروغ و خیال پردازی بود گفت : اگر راست میگی چرا آقا دیروز اومده بود سراغ تو و زنشو از من می گرفت ؟سفارش کرد اگر خبری از شما شد بهش خبر بدم .. راست بگو با زن آقا کجا رفتین ؟ جریان چیه ؟ من که روم نشد از آقا بپرسم ؛ خودت بگو .... یک لحظه خشکم زد و با لکنت  پرسیدم : آقا ؟ اون چیزه ..نه بابا ؛؛ آهان راستی ؛ ما رفته بودیم یک جا بگردیم ..دیر شد ..اونوقت ...ما چیز کردیم ؛؛  یعنی رفته بودیم عمه ی شیوا خانم رو ببینیم ؛؛ نیست که آقا از عمه حساب می بره برای همین بهش نگفتیم که داریم میریم اونجا ..همین به قران ... مامان گفت : قربونت برم تو دیگه بزرگ شدی ماشاالله قدت ؛ قد من شده باید بدونی که قسم دروغ  خوردن گناه داره ..راستشو بهم بگو حالا  برگشتین خونه ؟گفتم : الان که نه ولی می خوایم برگردیم ..به خدا راست میگم .. من الان با ماشین عمه اومدم اینجا راننده اش منو آورد ..وقتی خواستم برم خودتون بیاین ببینین ... گفت : گلنار ؟ من تو رو میشناسم از چشمت همه چیز رو می خونم ..تو داری یک چیزی رو از من پنهون می کنی ..بهم بگو چرا توی این یکسال فقط تو رو یکبار همون اولاش آوردن  و  من دیدم :: چرا دیگه تو رو نیاوردن ؟ من که می دونم تو بچه ی بی وفایی نیستی . دختر منی پاره ی جگرمی ؛؛ دلم  برات یک ذره شده بود ..ولی آقا پاشو اینجا نذاشت و همش سعی می کرد با پولی که می فرسته  دهن منو ببنده .. باباتم رو که میشناسی دیگه کار نمی کنه ..عوضش بیشتر می کشه و چیزی حالیش نیست .... پرسیدم : آقا دیروزم که اومده بود بهتون پول داد ؟گفت : نه ؛ آخه تازه برامون پول فرستاده بود ..هیچوقت برای پول دادن خودش نمی اومد .. از وقتی تو رفتی دیروز اولین بار بود که اومد اینجا ..دخترم راست بگو چی شده ؟گفتم : باشه ولی قول بدین به کسی نگین ؛؛ مادر آقا با شیوا خانم دعواشون شد ..شیوا خانم هم قهر کرده ..منم با خودش برده ..آشتی می کنن به قران من می دونم .. دیگه توی این مدت فهمیده بودم که  اگر مادرمنم بفهمه که شیوا جذام داشته محال ممکن بود که بزار دوباره برم پیش اون  ...در واقع مامان منو خوب میشناخت و می دونست که اگر بمیرم راز زندگی شیوا رو بر ملا نمی کنم ..همون طور که بعد از یکسال که با شیوا زندگی کردم اون هنوز نمی دونست پدر و مادر من چطور زندگی می کنن و یا اینکه پدرم معتاده ... ادامه دارد... @aghmiun
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو تا قرصی که تو همه خونه ها باید باشد ارسالی خانم عالیجاه @aghmiun
❤️ اطلاعیه، زمان اهدای خون در سراب ضمن تقدیر وتشکر از حضور پر شور شهروندان محترم  در امر اهدای خون به استحضار میرساند👇 - زمان خونگیری توسط اکیپ انتقال خون در شهر سراب : ساعت ۱۰/۳۰ صبح تا ۱۳ بعد از ظهر، روز سه شنبه - ۱۹ دی ماه(۱۴۰۲/۱۰/۱۹) لذا از همه عزیزانی که تمایل به اهدای و یا نذر خون دارند دعوت به عمل میاد، به پارک لاله «کانون بازنشستگی» سراب   مراجعه نمایند. ⭕️ توضیح مهم : - ارائه کارت ملی ضروری بوده و نیاز به ناشتا بودن نیست با تشکر روابط عمومی دانشکده علوم پزشکی سراب ارسالی آقای عالیجاه
یک عکس یادگاری زیبا @aghmiun