5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑قابل توجه خانمهای محترم
❗️اهمیت فوق العاده ماموگرافی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوپنج عمه گفت بسه دیگه ..آدم شرمش میاد با تو بحث
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_نودوشش
بعد خم شد و کفش هاشو در آورد و یکم پاشو ماساژ داد و گفت : خسته شدم ..
گفتم : عمه یعنی شما نمی خوای آقا دیگه ما رو پیدا کنه ؟
شوکت خانم می گفت آقا اون زن رو قبول نکرده ؛ الانم که داره دنبالمون می گرده ..
عمه گفت : ولی طلاقشم نداده ...مثل اینکه خانواده ی دختره راضی به طلاق نیستن ..
عزیز هم دلش نمی خواد اگر می خواست می دونست چیکار کنه راهشو پیدا می کرد ..
گفتم : راستش دلم به حال عزیز سوخت ,
گفت : نسوزه اون مثل مارمولکه هر چی دمشو قطع کنی دوباره در میاره ..
نگران اون نباش ..یاد بگیر در زندگیت وقتی از کسی زخم خوردی دیگه بهش اعتماد نکنی ...
گفتم : ولی من به خاطر شیوا خانم میگم می دونم دلش با آقاست ..
گفت : ..شیوا اونقدر صدمه دیده که دیگه تحمل این جور چیزا رو نداره ..زمان خودشو همه چیز رو حل می کنه ...عمه با تمام خستگی که داشت ؛ اون روز در کمال سخاوت منو برد استانبول و برام کفش و کیف خرید ..
اولین کیفی که من تا اون زمان داشتم ..
وقتی اونو دستم گرفتم چه لذتی بهم داد که نمی دوتم وصفش کنم ..همون جا با هم ناهار خوردیم .. و دیگه داشت هوا تاریک میشد که رسیدیم خونه ..
شیوا منتظر و بی قرار اومد به استقبالمون ..
به چشم های من طوری نگاه می کرد که انگار دلش می خواست خبری از عزت الله خان براش آورده باشم ..
هیچ کس بهتر از من نمی دونست که اون زن چقدر عاشقه ...ولی من به روی خودم نیاوردم ..اما شاهد بودم که چطور موقعی که عمه ماجرا های اون روز رو براش تعریف می کرد چشمهای آبیش پر از اشک میشد و اونو پنهون می کرد ...
در حالیکه من فکر می کردم از شنیدن اینکه حال عزیز رو بد جوری گرفته بودیم خوشحال میشه اینطور نشد ؛ شیوا احساس می کرد همه ی پل های پشت سرش خراب شده ..صبح روز بعد اثاث رسید ..ولی عمه همینطور که اونا رو خالی می کردن آماده شد و به شیوا گفت : من کار دارم باید برم گرگان ولی در اولین فرصت برمی گردم ..اونجا چند تا کار مهم دارم ..یکیش اینه که باید حساب آصف خان رو برسم ..و از کیفش مقدار پول در آورد و داد به شیوا و گفت : فعلا همین پیشم بود ولی حقت رو از باباتم می گیرم ..نگران هیچی نباش ...
تا برنگشتم آلمان کارای تو رو راست و ریست می کنم ..شیوا یک مرتبه بغض کرد و گفت : مگه شما می خوای برگردی آلمان ؟گفت : آره یکی ؛ دو سال دیگه باید اونجا بمونیم ..ولی حالا تا بعد از عید اینجا هستم ..تو رو ول نمی کنم نگران نباش ...من گفتم : عمه ازتون ممنونم که برام کفش و کیف خریدین ..یک لبخند زد و به چشمم نگاه کرد و گفت :ما از تو ممنونیم ..اونقدر قوی به نظر میای که آدم خیالش راحته ؛ اگر شیوا بهت احتیاج نداشت با خودم می بردمت ..در مورد درس خوندنت هم به فکرت هستم می تونی کلاس اول رو امتحان بدی ؟
گفتم : نمی دونم شیوا خانم فقط خوندن و نوشتین یادم داده ...گفت به صادق میگم چیکار کنه ..خبرت می کنم ..عمه رفت و حالا دیگه کسی نمی تونست با شیوا حرف بزنه بغضی بی امان گلوشو فشار می داد ...و من مراقب بچه ها بودم ...
اون سه مرد اثاث رو گذاشتن توی خونه و رفتن ..بلبشویی راه افتاده بود که هیچ کدوم نمی دونستیم از کجا شروع کنیم ..خیلی کار سخت و عذاب آوردی بود جابجا کردن اون اثاث , اونم توی اون سرما ؛
اما بالاخره مشغول شدیم و بازم این من بودم که سعی می کردم شیوا رو سر حال بیارم ...
ولی نمیشد حتی بچه ها هم نمی تونستن خوشحالش کنن ...حوصله نداشت خیلی عصبی بود و حرف نمی زد ...وقتی توی کوهستان بودیم من و شیوا مدام درد و دل می کردیم و بیشتر اوقات می خندیدیم ولی حالا با اون سکوت تلخش فضای خونه رو غم انگیز کرده بود ؛ اونقدر که من جرات نداشتم ازش سئوالی بپرسم ..با این حال با هم کار می کردیم و وسایل رو توی اون خونه می چیدیم ...بدون اینکه دل و دماغ داشته باشیم ..یک هفته ای هم طول کشید تا اون اثاث گرونقیمت رنگ و رویی به خونه داد ..
حالا بخاری و رادیو و گرامافون و مبل و ویترین و میز های کنده کاری شده داشتیم ولی شیوا اصلا خوشحال نبود ...مدام رو سری سرش می کرد تا به هیچ وجه زخم هاش پیدا نباشن ..نمی دونستم چیکار کنم ؟و چطوری اونو از این حال در بیارم در حالیکه می دونستم درد اون دوری از آقاست ؛؛تا شب اولین روز ماه رمضان رسید ...با اینکه یکی از اتاق ها رو برای بچه ها درست کرده بودیم ولی هر چهار نفر کنار هم توی اتاق جلویی می خوابیدیم ..من پرستو رو گذاشتم روی پامو پریناز رو توی بغلم گرفتم و تکون می دادم تا بخوابن ..و شیوا گوشه ی اتاق گز کرده بود در حالیکه چونه اش رو گذاشته بود روی زانو هاش و به جا خیره شده بود ....همینطور که دست می کشیدم به موهای پریناز گفتم : می خوای برات قصه بگم ؟گفت : دختر شاه پریون رو بگو ...گفتم : تا اونجا بود که باد دختر رو برد توی آسمون و از قصر پادشاه دور کرد ..
ادامه دارد...
@aghmiun
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربانی ،باز هم مهربانی
این اتفاق زیبا بین این پسر و پدر
اشک چشمان هر بیننده ای را در میاره،....
@aghmiun
یک عکس خیلی خاطره انگیز از آغمیون
فصل برداشت گوجه فرنگی
من خودم بخاطر همین گوجه فرنگی تابستان ها حتما باید به آغمیون سفر کنم
@aghmiun
در این عکس زیبا آقای بایرامعلی ساعدی و آقای رحیم ساعدی را ملاحظه می کنیم .
البته چند نفر دیگر هستند اگر کسی شناخت اعلام بفرماید .
ممنونم
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@aghmiun
پیشا پیش روز زن را خدمت مادران بزرگوار مخاطب در کانال آنا وطن آغمیون تبریک و تهنیت عرض می کنیم.
😢برای مادرانی که نداریمشون❤️
@aghmiun
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئویی کمیاب و بسیار قدیمى از تهران عصر قاجار را ببینید. شمالغربی تهران؛ بهترتیب؛ گنبد مسجد سیدعزیزالله در جنوب مسجد شاه، بههمراه بخشی از سقف بازار تهران و پس از آن گنبد و منارههای مسجد شاه.
@aghmiun
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدرس کانالمون⬅️🔽
@aghmiun
شورانگیز ترین مهر،
دلدادگی به زادگاه است...
محمدفرازی
@mfarazi20
✏️✏️✏️
محموداسماعیلی
@m_esmal
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲ارسالی مخاطبین گرامی سرکارخانم فدایی فردوهمچنین جناب اقای بیوک آقاآهنگری
تبریک مجدد خدمت تمام بانوان بزرگوار حاضر در کانال آنا وطن آغمیون
@aghmiun
🟢برسدبه روح آسمانی همه مادران سفرکرده.
📲سرکار خانم ابتهاج
🙏🙏🙏🙏
@aghmiun