eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼همسرانه 💠 مردی شبی را در خانه‌ای روستایی می‌گذراند. پنجره‌های اتاق باز نمی‌شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی‌توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است! 💠 او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود!! 💠 افکار از جنس انرژی‌اند و با انرژی، رفتارهای مثبت و باانگیزه انجام می‌گیرد. 💠 زن و شوهری که فکر خود را مدیریت می‌کنند و همیشه نقاط مثبت همسر و زندگی خود را در ذهن می‌پرورانند انسانهایی شاکر، صبور، مدیر و آرام هستند و از زندگی و شرایط خود بیشترین لذّت را می‌برند. @aghmiun
مادرم… مادرم مدرک پزشکی ندارد؛ ولی دستهایش کاری می‌کنند که هزار قرص و دوا نمی‌کند… شماره نظام مهندسی ندارد؛ ولی از منِ ویرانه با حرف هایش یک آدم نو می سازد… نقاش نیست؛ ولی با یک کلام لبخندی روی لبهایم می‌کشد که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند… ندیده ام توی استودیوی ضبط صدا وقت بگذراند، ولی آهنگِ صدایش از هر موسیقی گوش نوازتر است… مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛ ولی عطرِ و طعم غذاهایش هوش از سر می‌پراند… بهشت را زیر پایش ندیدم، ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست… بهشت نعمتِ وجودش است… سایه همه مادرهای عزیز سرزمینمون مستدام 🙏❤️ 🎊✨روزتون مبارک✨ 🎊 @aghmiun
تقدیم به تمام مادران بزرگوار سرزمینم ایران تقدیم به تمام مادران زادگاهم آغمیون @aghmiun
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ ناب... پر از احساس و عاطفه .... عشق پاک فرزند به مادر .... و عشق زلال مادرانه....... @aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما تویی... 🔘مولانا @aghmiun
ساعت نزدیک به ۸ غروب امروز بود ، خیابان ها و پیاده روها خیلی شلوغ بود . جلوی قنادی ها و شیرینی فروشی ها ازدحام جمعیت باور کردنی نبود، صف برای سفارش شیرینی در قنادی ها چشمگیر بود، ترافیک ماشین ها در خیابان هایی که قنادی بود خیلی سنگین بود، چند تا مامور و نگهبان برای باز کردن راه ماشین ها با اونیفورم های مخصوص بالا ،پایین می رفتند و سخت مشغول کار بودند ، گل فروشی ها پراز مشتری بود ،بوی گل های معطر نه تنها محوطه گل فروشی بلکه تا شعاع چند متری مغازه را عطر آگین کرده بود ،زوج های جوان با لباس های مجلسی گل های زیبایی سفارش می دادند و لبخند و شادابی از قیافه هاشون داد می زد ، فضای شهر بکلی دگرگون شده بود ، اسنپی ها وقت سر خوارندن نداشتند و پیام پشت پیام و درخواست ماشین .....بازار همه گرم و داغ بود ، اکثر کاسب ها و کارگران و کارمندان و غیره امشب زودتر از روزهای معمول تعطیل میکردند و می رفتند منزل، حتی دندانپزشک ها هم به مشتری هایی که از دندان درد بخود می پیچیدند جواب رد می دادند و سریع راهی خونه شون بودند ...... همه اینها بخاطر مقام شامخ مادر بود .....همه میخواستند هر چه زودتر شیرینی و گل بدست عازم خانه شده و کادو های شان را تقدیم مادرها ی شان بکنند ....واقعا محبت مادر را به کدام متر ، با کدام ترازو ، با چه معیاری می توان سنجید ؟ مادر های زحمت کش و بی ادعا ..... مادران ایثار گر و از خود گذشته و فدایی....... با چه زبانی میشود فقط یه ذره از زحمات آنان قدر دانی کرد ؟ آری محبت ...فقط با زبان محبت میشود مادران را راضی کرد ....مادر ها هیچ توقعی از فرزندان خود ندارند نه پول میخواهند نه شیرینی و نه کادو های آن چنانی ..... همه مادرها بلا استثنا فقط محبت میخواهند محبت .... بدین بهانه روز مادر را خدمت تمام مادرهای سرزمینم ایران ،و تمام مادران زادگاهم آغمیون و مادران مخاطب در کانال آنا وطن آغمیون تبریک و تهنیت عرض می کنم . و یاد و نام تمام مادران سفر کرده را گرامی میدارم و برای همه آنها رحمت و مغفرت خدای کریم را مسئلت می نمایم. یاد و خاطرمادر عزیزم را گرامی میدارم و بپاس زحمات فراوان اش صلوات و سلام می فرستم به روح پاکش ...... محمود اسماعیلی @aghmiun
روز مادر مبارک... - روز مادر مبارک....mp3
زمان: حجم: 4.5M
صبح 13 دی به هر آنچه که فکر کنید برای آن کارت دعوت میفرستید پس ... خوبی ها را دعوت کنید... سلام صبحتون بخیر 🌺 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوهفت دورِ ؛ دور ..دختر نه اراده ای از خودش داشت
همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت .. به سال نو نزدیک می شدیم در حالیکه نه از عمه خبری شده بود و نه از آقا ؛ و ما در حالیکه روزه می گرفتیم نمی تونستم زیاد خرج کنیم در واقع با قناعت زندگی می کردیم .... تا  یک روز شیوا به من گفت : گلنار از پولا مون هفت ریال بیشتر نمونده اینم خیلی زور بزنیم مال دو روزه باید یک طوری خودمون رو برسونیم به بازار تا من طلاهام رو بفروشم .. یک مرتبه یادم اومد که من  پول هایی رو که شیوا برای مادرم داده بود بهش ندادم و هنوز توی جیب پالتوم مونده ... درست یادم نیست ولی فکر می کنم سه تومن بود و اون زمان می شد با اون پول یک هفته ای رو سر کرد ..... شیوا پول رو نگرفت و گفت : گلنار چرا به مادرت ندادی ؟گفتم : برای اینکه آقا بهشون پول داده بود ..الان خودمون بیشتر لازم داریم ... گفت : ولی باید یک فکری بکنیم ..اینطوری نمیشه .. پول نفتی رو هم ندادیم ..فردا میاد سراغش ..نه گوشت داریم نه برنج و روغن .. گفتم : با دوتا بچه بریم بازار ؟ گفت : چاره نداریم چند روز دیگه عیده خرج داریم ...که صدای در حیاط بلند شد .. یکی محکم می کوبید به در ..بهم نگاه کردیم .. شیوا گفت: اگر نفتی بود  بیا پولشو ازم بگیر و ببر بهش بده ... من رفتم در باز کردم که آقای شاه پسندی رو پشت در دیدم ... از طرف پدر شیوا برامون برنج و روغن و آرد وبلغور گندم و کلی چیزای دیگه و از همه مهمتر پول آورده بود ...هر دو جون تازه ای گرفتیم .. خیلی برامون غافلگیر  کننده بود ...در حالیکه با خوشحالی  اونا رو جابجا می کردیم ؛؛ گفتم : شیوا جون ؟ شما فکر نمی کنی خدا داره یک چیزی به ما یاد میده ... شما ببین چند بار ما رو تا اوج نا امیدی برده و یک مرتبه در رحمتشو به رومون باز کرده ..به نظرتون این نشونه ای از طرف خدا نیست ؟ گفت : گلنار ؟ یک چیزی بهت بگم ..خیلی دلم می خواست دلم مثل دل تو بود ..و من می دونم چرا این درِ رحمت به روی ما باز میشه چون دل تو همیشه امیدواره .. حالا بیا یک آش بلغور برای افطار درست کن که خیلی وقته نخوریم .... فردا برو خرید و دو کیلو گوشت بخر تا  یک خورشت پر گوشت درست کنیم ...با رسیدن پول و آذوقه حال و هوای سوت کور خونه ی ما عوض کرد .. بوی  بهار و صدای چهچهه ی  پرنده های خوش آواز که لابلای شکوفه های  زردآلو و گیلاس سر مستانه از عطر گلها  می خوندن و از این شاخه به اون شاخه می پریدن ؛ احساس لطیفی به من داده بود که دلم می خواست می تونستم پرواز کنم و روی اون گلها چرخ بزنم ... دیگه چیزی به عید نمونده بود .. برای افطار رفتم خرید سبزی خوردن و ماست و نو ن تازه؛ میوه  و مرغ گرفتم ؛؛ بعد  من و شیوا  همینطور که با بچه ها بازی می کردیم و با هم حرف می زدیم برای افطار سفره ی رنگی تدارک دیدیم .... آش بلغور و حلوا و خرما؛  نون و پنیر سبزی با مرغ و پلو ...یعنی ضعف کردنه یک آدم روزه دار....دیگه طاقت نداشتم ..نزدیک افطار رادیو رو روشن کردم و صدای ربنا بلند شد .. اونقدر همه چیز به نظرم عالی بود که مدام با بچه ها می خندیدیم .. بالاخره دور سفره نشستیم و منتظر اذان بودیم که شیوا به یک باره بغض کرد و مثل ابر بهار اشک ریخت ...بهش نگاه می کردم .. من با درد های اون آشنا بودم ..برای گریه کردن بهانه های زیادی داشت ولی اینو  می دونستم که هیچ چیز و هیچ کس جای آقا رو براش نمی گیره .. اما اون دلتنگ بود و این  دلتنگی همیشه و تا آخرین نفسی که می کشید همراهش خواهد بود ..منم سرم کج شد و در حالیکه پریناز  کنار سفره روی پای من لم داده بود گریه کردم .. و اونجا متوجه شدم که اون بچه هم داره آروم اشک میریزه و همه چیز رو می فهمه ..دیگه اشتهایی برام نمونده بود ولی با همون حال افطار کردیم  بدون اینکه کلامی به زبون بیاریماونشب بعد از اینکه کارامو کردم وبساط سحری رو مهیا ، رفتم  بچه ها رو بخوابونم  .. در تمام این مدت زیر چشمی به شیوا که روی یک کاناپه چوبی کنار پنجره نشسته بود و به تاریکی خیره مونده بود نگاه می کردم  ... وقتی بچه ها  خوابشون برد رفتم و کنارش نشستم و گفتم : شیوا جون ؟ به من نگفتی که دخترتم ؟ من مادر خودم رو ول کردم و اومدم پیش شما ,  به امید اینکه برای من مادری کنی ,,نمی گفتی چقدر دلت می خواد بچه ها پیشتون باشن ؟ چند روز پیش نمی گفتی اگر پول داشته باشیم خیالت راحت میشه ؟ نگفتی پدرم به فکرم نیست و برای اون ناراحتی ؟ ..من و پریناز و پرستو شما رو لازم داریم دلمون می خواد خوشحال باشی ..امشب دلت برای پریناز نسوخت که اونطور بی صدا گریه می کرد ؟شیوا جون اون بچه همه چیز رو می فهمه و غصه می خوره ...دستشو گذشت روی دستم و گفت : حق داری ..من خیلی آدم قوی و محکمی نیستم ..به یک چیزایی فکر می کنم که قلبم رو  آتیش می زنه و من توی اون شعله ها می سوزم ..و دیگه قدرت ندارم به خودم مسلط بشم ... ادامه دارد... @aghmiun
🌹درروز مادر جایت خالیست مادرجانم 📲جناب آقای حسن قلی زاده @aghmiun