eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
روز مادر مبارک... - روز مادر مبارک....mp3
زمان: حجم: 4.5M
صبح 13 دی به هر آنچه که فکر کنید برای آن کارت دعوت میفرستید پس ... خوبی ها را دعوت کنید... سلام صبحتون بخیر 🌺 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوهفت دورِ ؛ دور ..دختر نه اراده ای از خودش داشت
همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت .. به سال نو نزدیک می شدیم در حالیکه نه از عمه خبری شده بود و نه از آقا ؛ و ما در حالیکه روزه می گرفتیم نمی تونستم زیاد خرج کنیم در واقع با قناعت زندگی می کردیم .... تا  یک روز شیوا به من گفت : گلنار از پولا مون هفت ریال بیشتر نمونده اینم خیلی زور بزنیم مال دو روزه باید یک طوری خودمون رو برسونیم به بازار تا من طلاهام رو بفروشم .. یک مرتبه یادم اومد که من  پول هایی رو که شیوا برای مادرم داده بود بهش ندادم و هنوز توی جیب پالتوم مونده ... درست یادم نیست ولی فکر می کنم سه تومن بود و اون زمان می شد با اون پول یک هفته ای رو سر کرد ..... شیوا پول رو نگرفت و گفت : گلنار چرا به مادرت ندادی ؟گفتم : برای اینکه آقا بهشون پول داده بود ..الان خودمون بیشتر لازم داریم ... گفت : ولی باید یک فکری بکنیم ..اینطوری نمیشه .. پول نفتی رو هم ندادیم ..فردا میاد سراغش ..نه گوشت داریم نه برنج و روغن .. گفتم : با دوتا بچه بریم بازار ؟ گفت : چاره نداریم چند روز دیگه عیده خرج داریم ...که صدای در حیاط بلند شد .. یکی محکم می کوبید به در ..بهم نگاه کردیم .. شیوا گفت: اگر نفتی بود  بیا پولشو ازم بگیر و ببر بهش بده ... من رفتم در باز کردم که آقای شاه پسندی رو پشت در دیدم ... از طرف پدر شیوا برامون برنج و روغن و آرد وبلغور گندم و کلی چیزای دیگه و از همه مهمتر پول آورده بود ...هر دو جون تازه ای گرفتیم .. خیلی برامون غافلگیر  کننده بود ...در حالیکه با خوشحالی  اونا رو جابجا می کردیم ؛؛ گفتم : شیوا جون ؟ شما فکر نمی کنی خدا داره یک چیزی به ما یاد میده ... شما ببین چند بار ما رو تا اوج نا امیدی برده و یک مرتبه در رحمتشو به رومون باز کرده ..به نظرتون این نشونه ای از طرف خدا نیست ؟ گفت : گلنار ؟ یک چیزی بهت بگم ..خیلی دلم می خواست دلم مثل دل تو بود ..و من می دونم چرا این درِ رحمت به روی ما باز میشه چون دل تو همیشه امیدواره .. حالا بیا یک آش بلغور برای افطار درست کن که خیلی وقته نخوریم .... فردا برو خرید و دو کیلو گوشت بخر تا  یک خورشت پر گوشت درست کنیم ...با رسیدن پول و آذوقه حال و هوای سوت کور خونه ی ما عوض کرد .. بوی  بهار و صدای چهچهه ی  پرنده های خوش آواز که لابلای شکوفه های  زردآلو و گیلاس سر مستانه از عطر گلها  می خوندن و از این شاخه به اون شاخه می پریدن ؛ احساس لطیفی به من داده بود که دلم می خواست می تونستم پرواز کنم و روی اون گلها چرخ بزنم ... دیگه چیزی به عید نمونده بود .. برای افطار رفتم خرید سبزی خوردن و ماست و نو ن تازه؛ میوه  و مرغ گرفتم ؛؛ بعد  من و شیوا  همینطور که با بچه ها بازی می کردیم و با هم حرف می زدیم برای افطار سفره ی رنگی تدارک دیدیم .... آش بلغور و حلوا و خرما؛  نون و پنیر سبزی با مرغ و پلو ...یعنی ضعف کردنه یک آدم روزه دار....دیگه طاقت نداشتم ..نزدیک افطار رادیو رو روشن کردم و صدای ربنا بلند شد .. اونقدر همه چیز به نظرم عالی بود که مدام با بچه ها می خندیدیم .. بالاخره دور سفره نشستیم و منتظر اذان بودیم که شیوا به یک باره بغض کرد و مثل ابر بهار اشک ریخت ...بهش نگاه می کردم .. من با درد های اون آشنا بودم ..برای گریه کردن بهانه های زیادی داشت ولی اینو  می دونستم که هیچ چیز و هیچ کس جای آقا رو براش نمی گیره .. اما اون دلتنگ بود و این  دلتنگی همیشه و تا آخرین نفسی که می کشید همراهش خواهد بود ..منم سرم کج شد و در حالیکه پریناز  کنار سفره روی پای من لم داده بود گریه کردم .. و اونجا متوجه شدم که اون بچه هم داره آروم اشک میریزه و همه چیز رو می فهمه ..دیگه اشتهایی برام نمونده بود ولی با همون حال افطار کردیم  بدون اینکه کلامی به زبون بیاریماونشب بعد از اینکه کارامو کردم وبساط سحری رو مهیا ، رفتم  بچه ها رو بخوابونم  .. در تمام این مدت زیر چشمی به شیوا که روی یک کاناپه چوبی کنار پنجره نشسته بود و به تاریکی خیره مونده بود نگاه می کردم  ... وقتی بچه ها  خوابشون برد رفتم و کنارش نشستم و گفتم : شیوا جون ؟ به من نگفتی که دخترتم ؟ من مادر خودم رو ول کردم و اومدم پیش شما ,  به امید اینکه برای من مادری کنی ,,نمی گفتی چقدر دلت می خواد بچه ها پیشتون باشن ؟ چند روز پیش نمی گفتی اگر پول داشته باشیم خیالت راحت میشه ؟ نگفتی پدرم به فکرم نیست و برای اون ناراحتی ؟ ..من و پریناز و پرستو شما رو لازم داریم دلمون می خواد خوشحال باشی ..امشب دلت برای پریناز نسوخت که اونطور بی صدا گریه می کرد ؟شیوا جون اون بچه همه چیز رو می فهمه و غصه می خوره ...دستشو گذشت روی دستم و گفت : حق داری ..من خیلی آدم قوی و محکمی نیستم ..به یک چیزایی فکر می کنم که قلبم رو  آتیش می زنه و من توی اون شعله ها می سوزم ..و دیگه قدرت ندارم به خودم مسلط بشم ... ادامه دارد... @aghmiun
🌹درروز مادر جایت خالیست مادرجانم 📲جناب آقای حسن قلی زاده @aghmiun
مامور سرشماری: سلام . مادر جان ميشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم . مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه ميشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون .. مادر لای در رو بیشتر باز کرد و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت . چشماش پر شد ازاشک و گفت : پسرم قربونت برم ميشه ما رو فردا بنویسی مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم . آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده بشیم دو نفر . سر شمار سری انداخت پایین و رفت . مغازه دارميگفت الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلیدرو بده بهش بره تو .. چایی هم رو سماور حاضره .. آخه خسته س باید استراحت کنه .. شادي روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم😔 @aghmiun ارسالی آقای تندرو
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گران باش، بگذار تا بهایت را پرداخت کنند، آدمها چیزهای مفت را مفت هم از دست میدهند...💚 لحظاتتــون سرشــار از شادی حال دلتون قشنگ... @aghmiun
دست خط زیبای دوست ارجمند م آقای غلام انصاری در مدح مقام مادر سپاسگذاریم @aghmiun
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘قابل توجه اونایی که بدون توجه به حقوق مردم واطرافیانشون چهارنعل دارن میتازن... @aghmiun
GICWmAD3Sl0WAgsBAD9oxvOM3K9SbqCBAAAF-mc.mp3
زمان: حجم: 10.7M
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج ◀️بی تصمیمی وسن سوزی درازدواج @aghmiun