eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطرات آغمیون ( خان صوره) سلام و عرض ادب خدمت مخاطبین و همراهان خونگرم و مهربان کانال آنا وطن آغمیون. در اولین روزهای زمستان بیاد روزهای سرد آغمیون در روزگاران قدیم می افتم ، هنگامیکه برفهای سفید وزیبا از آسمان به زمین می‌ریختند و زمین را پر از برف میکردند وقتی پایت را روی برفهای سردونرم میگذاشتی صدای قژقژ برفها در گوشت می پیچید.... هنگامیکه به مدرسه ابتدایی در یوخاری کند می رفتیم زن سالمند قبراق با لباس بلند گل گلی شاد که رویشان جلیقه مشکی می پوشید و شال سفید درازی به سر می انداخت وبا عصای چوبی مدرن که بدست داشت برگهای افتاده در زمین را اینور و آنور میکرد و با عینک تقریبا ته استکانی که داشت به عابرین نگاه عمیقی میکرد و با همه سر صحبت را باز میکرد.مرحومه کربلایی صوره علایی اصل گندوانی که اهالی آغمیون ایشان را ( صوره، خان صوره ، کالبای صوره ) می نامیدند، ارکح صوره بدان خاطر که ایشان شخصیت چند بعدی داشتند عین یک مرد جذبه داشتند و رفتار و اخلاق و برخورد مردانه با مردم داشتند، خان صوره بدان جهت می گفتند که چون ایشان مدت های زیادی در خانه خان های روزگار قدیم آغمیون زندگی میکرده کارهای خانه و مطبخ و آشپزی آنها را بخوبی انجام میداده است. لذا نظر به معاشرت ایشان با خان و خان زاده ها شخصیت اجتماعی زیادی به ایشان داده بود و حتی کربلایی صوره مدتی پرستار مهندس بیژن پسر منصور نظام از خان های قدیم آغمیون بود ه است و هم اینک مهندس بیژن ساکن آمریکا و تحصیلکرده میباشد که اوان کودکی اش در دامان همین خانم بزرگ شده است. کربلایی صوره در منزل مرحوم آقا بشیر زندگی میکردند و تا آخر عمرش هم همانجا زندگی کرد . هیچ اولادی نداشت و مجرد و تنها زندگی می کرد. به خانه تمام اهالی سرک می کشید و اگر کسی از والدین دختر ش را از درس خواندن و مدرسه رفتن منع میکرد این خانم وارد معرکه میشد و والدین را قانع و مجاب میکرد که اجازه بدهند فرزند دخترش به مدرسه برود. نقل میکنند کربلایی صوره در مسجد جامع به شبستان زنانه نمی رفت و در خود مسجد در قسمت مردانه و دوشادوش مردها می نشست. بنابراین اولین فراش زن روستای آغمیون کربلایی صوره بوده است. که بنده و هم سن و سالهای بنده همه شان ایشان را بخوبی بیاد دارند. و حتما خاطرات و نگفته های زیادی از ایشان وجود دارد که امیدوارم اگر کسی مطلع هست محبت کرده برای کانال آنا وطن ارسال کنند . ایشان به احتمال قوی از روستای کادیجان (کروان)به روستای آغمیون نقل و مکان کرده است .فلذا آرامگاه ایشان در محل قبرستان آغمیون میباشد که اگر بدقت بگردید با سنگ نوشته ای روبرو خواهید شد که رویش حک شده: آرامگاه مرحومه کربلایی صوره علایی اصل گندوانی روحش شاد و یادش گرامی مخلص. محمود اسماعیلی @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودوهشت همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داشت .. به سال نو
دست خودم نیست باور کن گلنار می خوام ,,  می خوام فراموش کنم ولی نمیشه ... بزار شوهر کنی بعد می فهمی من چی میگم ... گفتم : مثلا چه فکری ؟ گفت : اینکه عزیز دوباره جهاز اون زن رو برده باشه بالا و بعدم اونو آورده باشه توی اون خونه و الان خوش و خرم با عزت الله خان زندگی می کنن ..و من و بچه هاش اینجا سختی می کشیم ... گفتم : می خواین من برم و سر و گوشی آب بدم و برگردم ؟ گفت : نه عزیز دلم ..باید فراموش کنم ولی زمان می خوام ..عادت می کنم هنوز این درد تازه اس به مرور از یادم میره و تموم میشه .. اینکه بریم سراغش مثل این می مونه که یک زخم رو مدام تازه نگه داریم روش نمک بپاشیم ..کار از کار گذشته .. گفتم : اینطور که من شنیدم حال و روز فرح هم از شما بهتر نیست ..شوکت می گفت شوهرش اونو به قصد کشت می زنه .. دعوای مفصلی کرده بودن و عزیز رفته بود وساطت ..و حتی فرصت نداشتن تا بالا برن ؛ اثاث بالا دست نخورده بود هیچ کس حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت  .. شاید هنوزم توی همین حال باشن ما چه می دونیم ...چرا برای چیزی که ازش خبر نداریم درسته یا غلط خودتون رو ناراحت می کنین ؟ از کجا معلوم الان آقا از شما بیشتر ناراحت نیست  ؟ آغوشش رو برای من باز کرد و با یک لبخند مصنوعی گفت : بیا اینجا ...بیا بغلم من اجازه نمیدم هیچ کس سه تا دختر منو اذیت کنه ..تا پای جونم براتون می ایستم ...در حالیکه سرمو تو سینه اش فشار می دادم گفتم : پس به خاطر ما سعی کنین زود تر فراموش کنین ..اینطوری من همش برای شما نگرانم ... هنوز نُه  روزدیگه از  ماه رمضون مونده بود که صبح ساعت یازده و ده دقیقه سال تحویل شد .. ما چهار تایی با لباس نو و مرتب کنار سفره ی هفت سین نشسته بودیم .... من و شیوا  سعی داشتیم هر دو غم مون رو از هم پنهون کنیم .. این دومین سالی بود که من از خانواده ام دور بودم و حالا سر تحویل سال احساس می کردم دلم می خواد پیش مادرم و برادرام باشم ؛؛ ... بعد یاد سال قبل افتادم که درست سر سال تحویل آقا از راه رسید و ما رو خوشحال کرد ..یادم میومد که من رو به دیوار ایستاده بودم تا اون لباسشو عوض کنه ..و در حالیکه بلند می خندید گفت : حالا برگرد حاضرم .. و نمی دونم چرا زیر لب و بی اختیار  زمزمه کردم : آخیش آقای عز....و ساکت شدم .. نکنه من در مورد اون اشتباه می کنم و مرد بدی باشه و واقعا سعی کرده شیوا رو از خودش دور کنه تا زن بگیره ؟ .. ولی نه آقا  اینطور مردی نیست ..من می دونم چقدر مهربونه ...نه ،، نمیشه ...قبول ندارم ..من می دونم یک روز اون از این در میاد تو؛؛  درست مثل موقعی که میومد کوهستان به دیدن ما و با خودش شادی و خوشحالی میاورد  ...بازم میاد و ما رو خوشحال می کنه رادیو یک آهنگ شاد گذشت و پریناز و پرستو شروع کردن به رقصیدن .. منم بدم نمی اومد .. اولش به مسخره بازی و بعدم احساس کردم رقصیدن چه لذتی داره  .. این بود که در حالیکه شیوا صدای رادیو رو بلند کرده بود و دست می زد ما سه تایی  قر می دادیم و می خندیدیم ...از اون شب به بعد یعنی تمام  ایام عید  شیوا تا می تونست ظاهرشو  حفظ کرد و  سعی داشت ما رو خوشحال نگه داره ... اما اغلب شب ها که بیدار می شدم اون از این دنده به اون دنده میشد و گاهی صدای گریه های آروم اونو می شنیدم  ... خوب این انزوا برای شیوا کار آسونی نبود؛ اون زمان وقتی سال تحویل میشد بدون هیچ شک و تردیدی همه برای عید دیدنی به خونه های هم می رفتن و تمام طول اون سیزده روز یا مهمون داشتن یا برای عید دیدنی  می رفتن .. و حالا این وضعیتی که ما داشتیم قابل تحمل برامون نبود که دور از مردم بدون اینکه کسی ازمون خبری داشته باشه چهار تایی زندگی کنیم  ...اما وابستگی من و شیوا بهم مثال زدنی بود ..احساس می کردم از همه ی دنیا بیشتر اونو دوست دارم و  می فهمیدم اونم همین حس رو به من داره ... تا روز عید فطر از راه رسید .. با اینکه به نظر می رسید همه چیز روبراهه ؛ما پول ؛ خونه ی خوب و  فضای خوبی داشتیم و توی اون محله ی روستایی جا افتاده بودیم ولی یک بالاتکلیفی خاصی توی خونه ی ما حاکم بود .. یک حالت سر در گمی ... همش منتظر بودیم و خودمون نمی دونستیم منتظر چه اتفاقی ,, نگاهمون همیشه به در بود ..شاید عمه ؛؛ شایدم آقا : و شایدم یک اتفاق خوب .. دو روز بعد از  عید فطر درست روز قبل از  سیزده بدر  نزدیک ظهر بود و من داشتیم بساط ناهار رو پهن می کردیم و شیوا توی آشپز خونه بود ..که اولین خواستگار من ؛ در خونه رو زد ... معمولا وقتی کولون در کوبیده می شد یا نفتی بود یا کسی که برامون آب خوردن میاورد و یا زن همسایه پروین خانم که هر وقت چیزی درست می کرد که می دونست بو داره برای ما هم میاورد .. ادامه دارد... @aghmiun
💫این زیباترین کافه دنیا بود زمستان‌های پر از برف با همان علاءالدین های دود زده با همان قوری‌های بند زده لبخند مادر چین‌های گوشه چشمانش مادر کافه‌چی نبود، عشق بود...♥️ ‌ @aghmiun
🌹میناخالا روحت شاد. شماها روح وروان محله قره گونعلی بودید. 😋یاد اریشته آشی شما افتادم. مطمئنم جایگاهتون والاست. ⭐️عکس ارسالی ازخانم حمدی پور @aghmiun
اینم صدای مهندس عاطف اشرفزاده. @aghmiun
مادر من حقیر، ❤️ روح همه مادران آسمانی درآرامش ابدی... @aghmiun